آخرین طلوع
فصل دوم: فرزندان
نویسنده: Artorias
چپتر ۱۰
در فکرشان بود که فرار کنند ولی چاره ای جز اطاعت از فرمان اد نداشتند.
هوا گرگ و میش بود، صدای لاشخور ها از آسمان شنیده میشد.
و جو سنگین و ترسناکی که سنگین تر و وحشیانه تر میشد.
ناگهان آسمان به سیاهی رفت، سپس تاریکی تمام شهر را بلعید و دیدگان سربازان را سیاه کرد.
آنها چیزی جز خیابان صاف و طولانی نمیدیدند.
وحشت کنان بهم چسبیده بودند و مثل بید میلرزیدند.
جو چنان سنگین شد، که حتی نمیتوانستند نفس بکشند.
در دل تاریکی ، صدای زوزه گرگ ها شنیده شد.
قدم زدن شخصی در دل تاریکی، هماهنگی خاصی با صدای گرگ ها داشت.
بالاخره پرده تاریک روبرو، پاره شد و مردی از آن خارج شد
زره سیاه و سرخی از جنس گوشت و استخوان شیاطین به تن داشت.
پوست صورتش رنگ پریده بود.
با چشمانی سنگین و پر ابهت.
درون چشمانش سیاه بود, انگار در چشمانش جوهر ریخته اند
مردمکش باریک و تیز بود و دورش زرد رنگ بود.
همانطور که با قدم های سنگینش جلو می آمد، میگفت:
_ نجس ترین موجودات، درحال ضجه زدن برای تغیر سرنوشتی که به دست خدای جدید به حقیقت میرسه
سربازان شمشیر هایشان را در آوردند و عربده کشان حجوم بردند.
مرد دستانش را روی هوا برد و زیر لب حرف هایی به زبان ناشناخته گفت
سپس با دستش روی هوا جمله ای به زبان عبری نوشت.
ناگهان سربازان روی زمین افتادند و گوی های نورانی از آنها خارج شد.
گوی ها در دستکش مرد جمع شدند.
دستکشی شبیه به آنی که اد داشت.
ولی از جنس سنگ سیاه و خون
فرمانده، تنها کسی که باقی مانده بود.
مرد به کنار فرمانده رفت.
با نگاه کوبنده اش به او خیره شد و با صدای ترسناکش گفت:
_ روحت لجن تر از چیزیه که جذب بدن من بشه
با نگاهی غرق در نفرت و خشم به او خیره شد و ادامه داد:
_ باید مثل سگ جون بدی!
فرمانده فریاد زنان فرار کرد.
مرد، کف دستانش را بهم چسباند؛ ناگهان جمله سرخ و عبری در هوا شکل گرفت.
مرد دستانش را ماهرانه و با آرامی دور بدنش چرخاند.
روحش را در پرتو بی نهایت عالم رها کرد و تمرکز کرد.
دستش را بالا برد و گفت:
_ من، آرمسترانگ هستم؛ به تو دستور میدم که مرا وارد عالم برزخ کنی
از بدن آرمسترانگ، گوی روحی بزرگ و نورانی بیرون آمد و به سمت ابر های سیاه آسمان حرکت کرد.
ناگهان ابر ها شکافته شدند و از میان این شکاف، نوری قرمز و ترسناک نمایان شد.
از درون نور، لیزر سرخ رنگی به سمت آرمسترانگ ساطح شد.
آرمسترانگ دستانش را به دو طرف باز کرد و به استقبال لیزر رفت که وحشیانه به سمتش میرفت.
با برخورد لیزر به زمین، انفجار اتمی و هولناکی رخ داد که تا کیلومتر ها زمین را نابود کرد.
آرمسترانگ چشمانش را باز کرد.
خودش را روی یک پل سنگی دید.
از جنس ماده معدنی که در هیچ جای عالم هستی وجود ندارد؛ با نقش و نگار هایی که دل هرکسی را میبرد.
سرش را بالا آورد و دور و بر را بیشتر برسی کرد.
تمام عالم هستی در یک نگاه قابل مشاهده بود!، جهان ها، کهکشان ها و حتی سیارات.
در انتهای دو طرف پل، دو موجود غول پیکر شبیه فرشتگان ایستاده بوند.
یکی سفید، و دیگری سیاه بود.
نیزه های بلند با سپر گرد و محکم داشتند.
با زرهی که ابهت شان را چند برابر میکرد.
آرمسترانگ بدون توجه به آنها، نزدیک شان شد.
ناگهان هردو نیزه هایشان را بر زمین کوباندند.
تمام عالم به لرزه در آمد؛ ولی آرمسترانگ به حرکتش ادامه داد.
فرشته سفید با صدای سنگینش گفت:
_ از لحظه خلقت تا این لحظه....
فرشته سیاه ادامه داد:
_ هیچ موجودی توانایی ورود به برزخ رو نداشته
آرمسترانگ وقتی نزدیک شان شد ایستاد و به آنها خیره شد.
او فقط به اندازه بند انگشت شان بود.
_ پس من رو اولین نفر حساب کنید
فرشته سفید فریاد زد:
_ همین الان برگرد
فرشته سیاه ادامه داد:
_ وگرنه روح تو از صفحه خلقت محو میشود
آرمسترانگ دست به سینه ایستاد و گفت:
_ غرور تون تحسین برانگیزه
هردو نیزه هایشان را بهم زدند و گفتند:
_ صفات انسانی در ما جایی نداره!
از درون سر نیزه های کریستالی، نوری بزرگ ساطح شد و به آرمسترانگ برخورد کرد.
نور، تمام پل را بلعید.
آرمسترانگ با یک حرکت دست، نور را کنار زد و با بی حوصلگی گفت:
_ قدرت نگهبانان حرم الهی همینه؟
فرشته سیاه نیزه اش را بالا گرفت و گفت:
_ ما میزان و تعادل، بین خیر و شر هستیم
فرشته سفید ادامه داد:
_ این خلق پلید؛ هم برتری انسان ها رو دارد، و هم قدرت کافرانه شیاطین
فرشته سیاه گفت:
_ برای چه به اینجا آمدی؟
آرمسترانگ نگاه غرور آمیزی انداخت و گفت:
آمدم تا اربابم را از چنگال پلید، خالق این جهان بگیرم
#آخرین_طلوع
@novelsorena
Post #2468
127