#دردی_در_اعماق_قلب
#پارت8:
هیروتو متحیر توقف کرد، با بی میلی نفس عمیقی کشید و با خشم چشم هایش را روی هم فشار داد.
با نارضایتی گله کرد: «این دیگه اینجا چی میخواد؟»
دست هایش صاف کنار کت یشمی اش که بدن لاغر و استخوانی اش رو ان گم میشد قرار گرفت و محکم در هم فشرده شد، جوری که ربات های دست هایش بیرون زده بود.
ماهیچه های آرواره هایش منقبض و دندان هایش روی هم قفل شده بود.
میزوکی وقتی دید هیروتو قرار نیست جوابی به او بدهد برزخی شد، وحشیانه به شانه هیروتو چنگ زد و بدون توجه به مقاومت صوتی هیروتو اورا به سمت خودش کشید و توی صورت هیروتو داد زد: «با تو بودم حروم زاده! بنال ببینم کدوم گوری بودی...»
هیروتو درحالی که سعی میکرد فرار کند که دست های فولادین میزوکی دور بازو هایش قفل شده بود.
هیروتو فریاد زد: «ولم کن! من مجبور نیستم بهت بگم کجا بودم! نگو نمیدونی درحالی که اون بادکنک خیکی رو فرستادی منو بپاد... » سیلی که خورد او را زمین زد.
سیلی تمام ساختار چهره اش به بهم ریخت، چشم هایش در بهت و ناباوری بود. موهای پریشانش روی صورتش پخش شده بود.
با احساس گرمی ماده لزج روی بینی اش و هدایت دست لرزانش به ان سمت فهمید سیلی قوی تر از چیزی بود که تصور میکرد.
میزوکی مقابلش زانو زد دوطرف یقه کت هیروتو را به مشت گرفت و به سمت خودش کشید. صورتش درست مقابل صورت بهت زده هیروتو قرار گرفت، بی منطقی بود، یا شاید هم خودخواهی اما اون دستور داد: «ردش کن بیاد...»
هیروتو اخم کمرنگی کرد و اعتراض کرد: «امکان نداره، این پول مال تو نیست که بدمش به تو تا باهاش بری قمار کنی! من جون کندم و دست مزد گرفتم تا باهاش بتونم شنوایی مادر چیکو رو بهش بر گردونم، چیزی که قبل از ازدواج زوری باتو داشت و تو ازش گرفتی...»
قسمت نوک تیز کفش میزوکی که در شکم گرسنه هیروتو فرو رفت و پشت اورا به خاک مالید یکی شد باد ناله دردناکی که از گلویش بیرون داد.
میزوکی اینبار پاشنه کفشش را روی شکم هیروتو فشار داد.
هیروتو از دردش جیغ کشید.
میزوکی باحرص فشار را بیشتر کرد و داد زد: «یا پول رو می دی یا اونقدر فشار میدم تا شکمت پاره بشه»
هیروتو بازهم زیر بار نرفت، میزوکی درمانده شده بود. چند قدم را آشفته راه رفت، دست در موهای خرمایی اش فرو کرد.
یهویی برگشت: «پول هارو بده به من هیروتو، دیونه ام نکن؛ نزار مثل مادرت زنده زنده اتیشت بزنم... »
این یکی به اندازه ای درد داشت که داغ دلش را تازه کرد، اشک هایش همچون مروارید های درخشان یکی پس از دیگری تا پایین چانه اش سر میخورد.
هیروتو جیغ کشید: «اسم مادر منو نیار کثافت»
میزوکی تهدیدکرد: « پس این کارو نمیکنی؟»
هیروتو با کینه نگاهش کرد،
میزوکی نیشخند زد، دستش را زیر چانه اش گذاشت و متفکر گفت : «باشه، احتمالا چیکو ارزش بهتری داره برای این که روش قمار کرد هوم؟»
هیروتو خشکش زد، مردمک چشم هایش به اندازه نوک سوزن ریز شده بود،دهانش باز مانده و رنگش پرید.
واقعا تا این حد پست بود که روی دخترش قمار کند؟
هیروتو با لکنت زبان پرسید: «ت تو؟تو واقعا انسانی؟»
@novelsorena
Post #2443
100