آخرین طلوع
نویسنده: Artorias
فصل دوم: فرزندان
چپتر ۹
چشمان خاکستری اش را مالش داد و درحالی که خمیازه میکشید گفت:
_ تا خود صبح داشتم مطالعه میکردم
ساموئل که هنوز خجالت زده بود، روی مبل نشست و به زمین چوبی خیره شد.
ناگهان صدای داد و فریاد از بیرون در شنیده شد.
در باز شد و تام با سرعت وارد خانه شد.
سیریوس هم پشت سرش آمد و فریاد زد:
_ کیوی بی نمک!
تام زبان در آورد و گفت:
_ توی خونه هیچ غلطی نمیتونی بکنی
دراکو از روی صندلی چوبی بلند شد و گفت:
_ چون من اینجام
به سیریوس که رگ هایش بیرون زده بود خیره شد و گفت:
_همیشه من باید شما رو جدا کنم؟
آنا به کنار سیریوس رفت و گفت:
_ کی میخوای خشمت رو کنترل کنی؟
سیریوس تا چهره مادرش را دید آرام شد و گفت:
_من نمیتونم حضور این موجود رو تحمل کنم
تام اخمی کرد و گفت:
_ خودت خیلی خوبی؟
آنا به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
_ وقت نهار شده
در کابینت را باز کرد و گفت:
_ کی تمام شیرینی ها رو خورده؟
تام گفت:
_ شیرینی خیلی دوست دارم
آنا هوفی کشید و گفت:
_مهم نیست
ادوارد در یکی از اتاق های قصر قرار دارد.
پشت میزش نشسته و پرونده ها را میخواند.
در همین زمان، صدای در زدن شنیده شد و مردی با زره سنگین و طلایی وارد شد.
نگاهی به طراحی ساده اتاق انداخت و گفت:
_ با اینکه میتونستی اتاق زیبا تری درخواست کنی، ولی چرا نکردی ؟
اد نگاهش را از پرونده برید و گفت:
_ اوردون؛ خودت که میدونی زرق و برق هیچ ارزشی برای من نداره؛ اگر خودت رو مشغول این چیزا کنی دیگه وقت خدمت رسانی نداری
اوردون، دستی بر سبیل چخماقی و سفیدش کشید و گفت:
_ ما باهم سربازی رو پشت سرگذاشتیم؛ و به این مقام رسیدیم
چشمان سیاهش را به چشمان عقابی اد دوخت و گفت:
_ از همون لحظه آشنایی، متوجه شدم که چه انسان شریفی هستی
اد بلند شد و گفت:
_ خاطره بازی رو بزار برای بعدا
قفسه های پشت میزش را زیر و رو کرد و کاغذ لوله ای بزرگ بیرون آورد.
کاغذ را روی میز گذاشت و باز کرد.
نقشه تمام امپراطوری، با تمام جزئیات بود.
اد به نقاط قرمز رنگ زیاد روی نقشه اشاره کرد و گفت:
_ این ها شمار تمام حملات هستن
_از صد ایالت، پنجاه تا خالی از سکنه شده.
اوردون که شوکه شده بود گفت:
_ حتی با قوی ترین ارتش هم نمیشه با چنین سرعتی قتل عام کرد
ادوارد گفت:
_ من میتونم حدس بزنم کار کیه!
_ یک بار با چنین روش کشتاری روبرو شدم؛ قبل از اینکه به این شهر بیام با شیطان جاودان مبارزه کردم
اوردان گفت :
_ ولی اون چیزی جز افسانه نیست!
اد ادامه داد:
_ اون با یک حرکت ، روح تمام موجودات زنده رو میگیره و به عنوان سوخت استفاده میکنه
_ پس این حملات کار اونه؟
_ من با قوی ترین جادوی ممکن، اون رو توی جایی زندانی کردم که بیشتر ازش متنفره
مکثی کرد و گفت:
_ حرم امن الهی؛ پیش خود خالق
_هیچ راهی نیست که ازش بیرون بیاد؟
_مگر اینکه کسی از دنیای ما، سعی کنه واردش بشه
تا این جمله را گفت فریاد زد:
_ سریعا نیرو هات رو به سمت غربی ترین شهر ببر!
مانتا، شهری زیبا و بزرگ در غربی ترین نقطه امپراطوری
شهری به بزرگی و زیبایی پایتخت.
نقطه به نقطه شهر را سکوتی بلند و وحشتناک فرا گرفته
همه جا پر شده از اجساد انسان ها؛ از طفل شیرخوار که در آغوش گرم مادر، تا مردمان عادی در خیابان ها.
جو سنگین و ترسناکی بر شهر حاکم است.
از دروازه شرقی، گروهی از سربازان، همراه فرمانده شان وارد شهر شدند.
ترسان و لرزان و دست به شمشیر،حرکت میکردند.
زوزه باد و اجساد زیاد، قلبشان را به تپش انداخته بود.
#آخرین_طلوع
@novelsorena
Post #2438
167