TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 309 subscribers
Post #2429 261
آخرین طلوع
نویسنده: Artorias
فصل اول: پدر
چپتر: ۱ (احتمالا پاک شده)

لنگان لنگان قدم برمیداشت؛ زخم عمیق پهلویش را با ردای سیاهش پوشانده بود و سعی می‌کرد عادی رفتار کند، تا مردم شهر بدبین نشوند.
مردم، مشکوکانه به او خیره می‌شدند و از کنارش می‌رفتند.
آهی کشید و چشمانش را به آسمان دوخت، ابرهای کدر و خاکستری نمایان بودند، صدای ناقوس کلیسا به صدا درآمد و پرندگان پرواز کنان به سمت آشانه هایشان پر زدند.
دور تا دور شهر را دیوار های صد متری فرا گرفته بودند.
مرد از بین ساختمان های سنگی که با چوب مسقف بودند، عبور میکرد و دنبال میخانه بود.
با عبور از تعدادی خانه چشمش به اقامتگاهی که به نظر میخانه بود افتاد. ساختمان عریضی بود که در دولنگه ای در وسط داشت و اسم ناخوانایی روی چوب بالای در آن حکاکی شده بود. پنجره هایش نیمه باز بود و نور کم رنگی از آن ساتع میشد.
نزدیکتر که شد، زمزمه ی مردان را شنید و بوی تند الکل به مشامش خورد.کمی به جیبش دست زد و با خودش گفت:
_ با پنج لارد نقره چی میشه خرید؟
سکه هایش را در مشتش گذاشت و وارد شد.
از لحظه ورودش به میخانه، حس سنگینی در او قلبه کرد.
فضا تاریک و سرد بود، چند شمع کوچک در گوشه و کناره روشن بودند.
مرد روی میز، وسط میخانه نشست و سرش را پایین آورد.
زمین چوبی و فرسوده ، سقف مملو از تار عنکبوت و چوب های نم گرفته است.
تمام مرد هایی که داخل میخانه بودند، مشکوکانه به او خیره شده بودند.
یکی از مردان داخل میخانه،لیوان چوبی اش را سر کشید و سکوت وحشتناک را شکاند و گفت:
_ هوی! اهل اینجا نیستی غریبه؟
مرد سکوت کرد و چیزی نگفت.
لیوان را با دستان کلفتش شکاند و با قدم های سنگین جلویش رفت و فریاد زد:
_ وقتی راس ازت سوال میکنه، باید شلوارت رو سنگین کنی !
مرد چشمان تیز و آبی اش را، به صورت زشت و پر چروک راس دوخت و با صدای بم گفت:
_ لطفا مزاحم نشو
راس که نمی‌توانست این رفتار مرد را تحمل کند، ابروهای کلفتش را درهم کشید و عربده کشید:
_ چقدر پر رویی!
مشتش را با تمام قدرت به سمت صورت مرد نشانه گرفت
مرد بدون اینکه واکنشی نشان دهد، دستش را گرفت.
همزمان صدای بلندی‌ پخش شد.
مرد چنان اخمی کرده بود، که تمام رگ های صورتش زیر کلاهش معلوم شده بودند.
دست راس را با قدرت فشار داد و او را به عقب هل داد
راس دستش را گرفت و عربده کشید:
_ دیگه مرگت حتمی شد!
مثل یک گاو وحشی به سمت مرد دوید.
مرد سریعا بلند شد و با لگد، زیر پایش را خالی کرد.
سپس مشتی محکم به صورتش زد و او را بیهوش کرد.
نگاهی عمیق و سنگین به دیگران انداخت و گفت:
_ گفتم که مزاحم نشید
ناگهان دستی بر پهلویش کشید و روی زمین زانو زد.
درد تمام بدنش را فلج کرده بود.
به سختی به دیوار تکیه داد و لنگان لنگان خودش را روی صندلی انداخت.
مردی که به نظر گارسون میرسید، نزدیکش شد و گفت:
_ چی میل دارید؟
درد اجازه نمی‌داد او حرف بزند؛ پنج لاردش را روی میز گذاشت.
گارسون کمی فکر کرد و به سمت بار رفت و با دو نان گرد به سمتش آمد و گفت:
_ یواش بخور نمیری
مرد با ولع شروع به بلعیدن نان ها کرد.
نفس نفس زنان بلند شد. از گارسون تشکر کرد و به سمت در خروج رفت.
وقتی از در خارج شد، ده ها سرباز مسلح را دید که گارد دفاعی گرفته اند.
چندین سرباز تیرانداز هم روی سقف خانه ها بودند.
مگر او چه کاری کرده بود که سربازانی با چنین تجهیزات نظامی سراغش بیایند؟
سرباز وسط که به نظر فرمانده میرسید گفت:
_ سریع بکشیدش
سربازان با احتیاط نیزه ها و شمشیر هایشان را جلو بردند و جلو رفتند.
چشمان آبی مرد؛ در میان سیاهی سایه ای که در صورتش بود، می‌درخشید و ابهتش را بیشتر میکرد.
از پهلوی مرد، خون و گوشت فواره زد.
مرد چشمانش سفید شد و روی زمین زانو زد
فرمانده سربازان گفت:
_ سریع بکشیدش
مرد با اینکه جانی در بدنش نداشت ، با چشمان پر ابهتش، به سربازان هشدار میداد که نزدیک نشوند.
اهداف و افکارش، به او اجازه مرگ نمی‌دادند.
ناگهان سربازان سرجایشان متوقف شدند، ابر ها حرکت. نمی‌کردند؛ حتی پرنده هایی که بر فراز شهر پرواز میکردند، سرجایشان خشکشان زده بودند.
صدای قدم های شخصی در دل این انجماد زمانی شنیده شد.
پسر‌ بچه ای با لباسی پارچه ای ساده و هودی به سر جلوی مرد آمد و با لبخند زیبایش به او خیره شد.
تنها نگاه لطیفش کافی بود تا مرد، تمام دردش را فراموش کند.
با لحن لطیفی گفت:
_ تو نباید اینجا بمیری؛ ادوارد ثارتان ....

#آخرین_طلوع
@novelsorena
More from @novelsorena
  1. Oct 14, 2026#تیکه_موسیقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  2. Oct 12, 2026گل سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری بیا قسمت کنیم، بیشش به من ده که تو کوچ…
  3. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس تبریزی در خوی صحبت از عارفان و صوفیان که به میان باشد نام شمس تبریزی اب…
  4. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس⚜ بنای هفت هزار متری در شهر خوی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Oct 10, 2026طبق نوشته‌های تاریخ‌نگار یونانی هرودوت، در خلال جنگ‌های ایران و یونان در سال ۴۹۲ پیش از می…
  6. Oct 10, 2026می‌گویند ایرانی‌ها، متخصصان ساخت کانال‌ها هستند نمونه اش کانال خشایارشا، ۲۵۰۰ سال پیش، و ت…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →