#دردی_در_اعماق_قلب
#پارت7:
هیروتو برای به دست اوردن این کار نیمه وقت خیلی پیگیر بود.
با وجود بد قلقی های صاحب کار تقریبا یک ماه میشد که موفق شده بوداین کار را داشته باشد.
کاری که او داشت تقریبا سنگین فنی اما با دستمزد خیلی کم بود.
اما برای شروع همین هم خوب بود.
اون در یک کار گاه تولیدی کفش کار میکرد.
درشکه های بار فوق العاده سنگین را حمل میکرد. چند بار در طول روز.
در این مدت کم یک ماه باعث زخمی شدن و تاول زدن بین انگشت هایش شده بود.
مامولا این کار را به مردان بالغ میسپاردن اما با سماجت ها و چرب زبانی های هیروتو یک فرصت به او داده بودند.
سختی کار تقریبا برایش راحت و یا بهتر است بگویم عادی شده بود.
دیگر مثل اوایل با دسته درشکه کشتی نمیگرفت و آناتومی بدنش را برای هل دادن کج و کوله نمیکرد.
غر نمیزد و بد و بیراه نثار درشکه نمیکرد.
تاحدودی توانسته بود اعضا را به دست بگیرد.
فضای نیمه تاریک، بوی رنگ روغن، صدای به هم خوردن قطعات دستگاه ها، دوخت شدن الیاف ها به کفی کفش ها
همه و همه با صدای تلق تلق گذشتن چرخ های اهنی درشکه روی سرامیک های نا هماهنگ یکی شده بود.
اخرین دور حمل کردن همیشه برایش سخت ترین دور بود.
مخصوصا وقتی پاهایش توان حرکت دادن اورا نداشت، خسته و بی رمق بار را میکشید، با احساس گز گز بازو هایش،
صدای زنگ تعویض شیفت برایش کم تر از دادن دنیا به او نبود.
به همان اندازه خوشحال کننده.
ناخواسته خندید:«بالاخره آزادی...»
اما درست همین موقع صدای بلند شد که به او بفهماند هرگز قرار نیست اوضا جوری باشد که به نفع او باشد.
"هیروتو کازاما... "
هیروتو دپرس شد، عضله اش را ازاد کرد، جوری به نظر رسید که انگار غوز کرده، با بیمیلی لب زد:«عجب!انگار آزادی به ما نیومده..»
...
قدم های محکمش اورا از پله های دود گرفته و عبار الود بالا میکشیدند.
خیلی زود او در راهرو مانند نیمه تاریک قرار گرفت که پایان این راهرو به یک در آکر رنگ میرسید
سنگ فرش های سفید زیر پایش اعلام حضور میکردند،
گوشه دیوار سبزی درخت چه مصنوعی آرام گرفته در گلدان سفالی خود نمایی میکرد.
رسیدنش به در اکر رنگ فقط چند ثانیه زمان میخواست.
دو تقه به در کوبید. اجازه ورود دریافت کرد...
☆☆☆
با نیش باز و شمردن دست مزدش سرگرم بود که تا به خودش اومد دید مقابل خانه ایستاده.
حتی در چنین شرایطی باز برایش درد ناک بود
که باور کند اینجا جایی است که باید به ان خانه بگوید.
دستمزدش را در جیب کت یشمی اش جا داد و با فرو کردن کلید در قفل در و صدای تلق، وارد خانه شد.
سعی کرد توجه اورا جلب نکند احتمال میداد مثل بیشتر مواقع در خانه پلاس باشد.
چند قدم را پاور چین، پاورچین جلو رفت که:
_«کدوم گوری بودی بزمجه؟»
@novelsorena
Post #2419
137