TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2416 119
#برخورد_سه_جهان
چپتر چهارم-پارت نهم
نویسنده:تاج سیاه

تاکویا
یه مشت محکم حواله شکم و پرت شدن به طول 4 متر.
واقعا جَدِ چِغرِ بد بدنی گیرم اومده بود!
اسپارتاکوس
آخه جد قحطی بود؟ چیز زیادی ازش نمیدونستم. فقط میدونستم یه یارو رومیه که کارای خفنی کرده.
همون لحظه که رسیدم بدون سلام و علیک گفت: اگه اسلحه میخوای پس بیا جلو.
و شروع کرد مشت و لگد حواله کردن. میدونستم داره مراعاتم رو میکنه ولی آخه یه آدم با مشت و لگد خالی مگه چقدر میتونه قوی باشه.
تمام مشت هاش رو با دقت و ظرافت خاصی میزد. سعی میکردم جا خالی بدم ولی تا می‌فهمید سریع جهت چرخش مشت یا لگد هاشو عوض میکرد و طور دیگه ای ضربه میزد. واقعا حرفه ای بود. معلوم بود یه عمر بوده که مبارزه کرده. ولی از طرز حرکات و لبخند گشادی که رو صورتش بود میشد فهمید اینا ضربات یه قاتل یا یه ظالم نیست. بیشتر شبیه ضربات یه.... یه... ناجی بود.
کسی که واسه خانوادش یا مردمش میجنگید.
-اوی... اوی... وسط مبارزه تو آسمون سیر نکن.
یه مشت دقیق دیگه وسط شکمم. تقریبا تمام اسید معدم رو بالا آوردم. بدون درنگ و پشت سر هم مشت و لگد میزد. تقریبا بدنم بی حس شده بود ولی اون اسلحه رو میخواستم. مطمئن بودم کیلالا فکرشم نمیکنه که بتونم اسلحم رو بگیرم، اینجوری حتما حالش جا میاد.
یه مشت دقیق دیگه تو راه بود و ترسیدم دوباره به فنا برم برای همین نفهمیدم چی‌شد ولی به طور غریزی 2تا دستمو به شکل ضربدر جلوی مشتش گرفتم و مشتش محکم به ساعدم خورد. لبخند عریضی زد ولی نذاشتم فکر کنه و سریع یه مشت زیر چونش زدم. به عقب پرید و می‌خندید.
-عالیه، عالیه تاکو-کون حالا داری راه میفتی. یکی از اصل های اولیه هر مبارز همینه. وسط یه مبارزه فکر نکن. به غریزت گوش کن. حرکات حریفت رو با قلبت تجزیه کن نه با عقلت. سریع تصمیم بگیر و بهترین حرکت رو بدون شک کردن بزن.
تمام چیز هایی که میگفت مثل یه سیل وارد مغزم میشد.
فهمیدم... حالا فهمیدم.
این بیشتر.... بیشتر شبیه یه آموزش بود تا یه امتحان. اون داشت آموزش میداد.
بیشتر انرژی گرفتم و ایندفه من با تمام قدرتم بهش حمله کردم. مشتم رو گره کردم و خواستم یه مشت زیر بزنم که جاخالی داد، مچم رو گرفت و محکم به طرفی پرتم کرد. بلند شدم و برگشتم ولی یه لگد محکم تو قفسه سینم خورد.
حس کردم چشمام سیاهی میره و واسه لحظه ای تعادلم رو از دست دادم. فهمیدم
احتمالا به خاطر ضربه های زیادی که خورده بودم بدنم داشت کم میاورد.
یه لگد هوایی محکم روی سرم فرو اومد. محکم سرم گیج رفت و روی زمین افتادم.
-پاشو، پاشو پس کم آوردی.
واقعا دلم میخواست پاشم ولی تمام بدنم بی حس بود. هر چقدر سعی میکردم بلند شم بیشتر درد رو سراسر بدنم حس میکردم. میدونستم حداقل چند تا از دنده هام شکسته. نمیخواستم اینطور تموم شه. درست مثل یه بچه داشتم اشک میریختم. هنوز کلی کار دارم. همینطور در حالت خوابیده لگد حوالم میکرد. پاش رو روی سرم گذاشت.
-خیلی ضعیفی بچه جون، اینطوری حتی اگه اسلحه رو هم بهت بدم آخرش خودت رو به کشتن میدی. بهتر همینجا بخوابی، واسه همیشه.
دیگه نمیتونستم تحمل کنم. قیافه تمام بچه های گروه اومد جلوم. تمام قدرتم رو جمع کردم و تمامش رو توی مشت راستم جمع کردم. بلند شدم و خیلی سریع محکمترین مشتم رو توی شکمش زدم. با لبخند فریاد زدم:
-صد سال من اینجا بخوابم، من قراره بهترین بازیکن فوتبال دنیا بشم.
عقب پرید محکم زد زیر خنده.
-خوبه، خوبه، ازت خوشم میاد بچه،تسلیم نمیشی خوبه. اعتماد من رو جلب کردی. برگرد اسلحه خودش میاد پیشت.
-هه معلومه که میاد.
یه بشکن زد و توی استخر خون از خواب پریدم. با خوشحالی روی آب اومدم. نیشخند زدم.
-ها، شرطم میبندم همتون از دیدن من کف کردید.
یدفه کیلالا پرید بغلم و تقریبا اشک توی چشماش بود.
-حالت خوبه تاکویا؟ خوبی؟
-امم اولا مرسی دوما آره خوبم سوما چی شده؟
برگشتم و دیدم همه با چشمای نگران به استخر خیره شدن. ترسیدم سریع پرسیدم چی شده. رن-سان جواب داد:
-خوب نیست، اصلا خوب نیست. الان یک ساعت از حضورتون گذشته ولی ایتا-سان هنوز نیومده بیرون. خیلی زودتر از اینا باید میومد بیرون.
لبخند روی لبم خشک شد. نه، ایتا نه.رن-سان بدون لحظه ای معطلی شنل بلندش رو در آورد و داخل استخر پرید. میدونستم مرد خوبیه ولی چرا اینقدر واسه کسی که تازه باهاش آشنا شده نگرانه؟

@novelsorena
  • 👍 2
More from @novelsorena
  1. Oct 15, 2026#تیکه_موسیقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  2. Oct 15, 2026شب هلاکم می‌کند اندیشهٔ غم‌های روز روز فکر محنت شب‌های تارم می‌کشد #وحشی_بافقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌…
  3. Oct 14, 2026#تیکه_موسیقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  4. Oct 12, 2026گل سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری بیا قسمت کنیم، بیشش به من ده که تو کوچ…
  5. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس تبریزی در خوی صحبت از عارفان و صوفیان که به میان باشد نام شمس تبریزی اب…
  6. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس⚜ بنای هفت هزار متری در شهر خوی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →