#دردی_در_اعماق_قلب
#پارت6:
انقدر محکم لب هایش را به دندان میگرفت، که چیزی نمانده بود طعم شور خون را در دهانش حس کند.
سوزش آن از دفعات قبل کم تر بود، اما دردی که در اعماق قلبش حس میکرد خیلی دردناک تر بود.
سوزشش کل محوطه سینه و دردش را تمام وجود هیروتو حس میکرد،
تقریبا میتوان گفت قائله ختم به خیر شد.
چیکو مشغول رسیدگی به زخم هایی بود که زخم های سر بسته سابق را باز کرده بودند.
برخورد الکل با زخم های هیروتو تا مغز استخوانش را می سوزاند.
برای اینکه خاطر خواهر درد کشیده اش که همین کار راهم با چشم های تب دار سرخ انجام میداد، آزرده نشود؛
در همان حالت دمر خوابیده مچ دستش را به دندان میگرفت.
مطمئن بود اینبار کبودی پر رنگ تر از دفعات قبل خواهد بود.
چیکو، مشوش بود کاملا مشخص بود برای باز کردن سر صحبت به مشکل بر خورده.
حرف تا نوک زبانش بالا میامد اما بیرون نمیرفت.
هیروتو میتوانست آشفتگی چیکو را حس کند...
دوگانگی و کنجکاوی،
هیروتو لبخند بیجان زد لحن آرامی داشت، مثل نسیمی ملایم حرفش را به گوش او رسانید: «چیزی میخوای چیکو؟به نظر آشفته ای...»
چیکو متحیر متوقف شد. دستش که تا نیمه های راه به سمت کمر هیروتو دراز شده بود از حرکت ایستاد و شروع کرد به لرزیدن.
لرزش روی صدای دخترانه گرفته اش تاثیر داشت: «ها هاا؟ من؟ من....»
هیروتو لبخند برادرانه ای زد: «نترس چیکو، تو بازم میتونی روی برادر بزرگ ترت حساب کنی، نزار چیزی اذیتت کنه، بهم بگو چی شده؟»
چیکو عقب کشید.
دست هایش را روی هم قلاب کرد و روی رون پایش گذاشت خجالتی خندید: «خوب، راستش...! میگم مادرت...»
هیروتو تا ته ماجرا را خواند اخم غلیظی کرد و ملتمسانه خواهش کرد: «نه چیکو، لطفا الان نه! »
احتمالا نمیخواست آن روز های لعنتی را به یاد بیاورد، روزی که به اون مرد روانی مادرش را جلوی چشم هایش به قتل رساند، آن هم وحشیانه. انقدر بی رحمانه که حتی چهره زن بخت برگشته قابل شناسایی نبود.
مادر هیروتو مقابل چشم هیروتو سوخت، در اتاق آتش گرفته سوخت، در حالی که زجه میزد و کمک میخواست با جیغ به در میکوبید و برای نجات خودش التماس میکرد،
زمانی که زجه های مادرش با زجه ها ی پسر پنج ساله تداعی پیدا کرد.
و صدای زجه ها بود که در خنده دیوانه مرد غرق میشد...
و مرد عمدا هیرو تو را نگه داشته بود،: «نگاه کن! آره تنها کاری که ازت بر میاد نگاه کردنه... »
درد در سینه اش سنگین بود. به قدری که توان شکافتن سینه پر درد کودک را داشت...
مرد موهایش را به چنگ گرفته و سرش را بالا نگه داشت تا بتواند ببیند. زنده زنده سوختن مادرش را در حالی که کاری از او برنمیاید.
آری او نمیخواست این خاطرات را زنده کند.
@novelsorena
Post #2401
131