TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 312 subscribers
Post #2397 112
#برخورد_سه_جهان
چپتر چهارم- پارت هشتم
نویسنده: تاج سیاه

آکیهیرو
از حرفایی که میزد شاخ در آورده بودم. جد من زرتشت؟
خیلی چیزی ازش نمیدونستم ولی مثل اینکه یکی از پیامبرهای کشور ایران بوده حدود 1000 سال پیش یا شایدم بیشتر. یه مرد قد بلند توی یه لباس ابریشمی زرد رنگ که مثل یوکاتای ژاپنی ها بود. یه ریش بلند سیاه رنگ داشت و از نگاهش عظمت و خرد یه فرمانده منعکس میشد.
-خب نوه ی جوان خیلی حاشیه نمیرم. اگه اسلحت رو میخوای باید خودت رو بهم ثابت کنی. من یه تست ساده پیش روت میذارم. اگه از پسش بر اومدی اسلحه ماله توئه. به همین راحتی.
توی دلم گفتم آره جون عمت.
-خب یه تست ساده، فرض کن تو یه فرمانده برای یه گروه خیلی بزرگی، تعدادی از افرادت ضعیف و مریضن و شما باید از اون محل حرکت کنید. اون افراد ضعیف که بار اضافی بیش نیستن رو میکشی و به راهت ادامه میدی یا منتظرشون میمونی تا بهتر شن؟ خیلی سادس مگه نه؟
باورم نمیشد راست بگه ولی انگار واقعا راست میگفت تست خیلی ساده ایه.
یکم با خودم فکر کردم و آماده شدم که جواب رو بگم:
-خب معلومه جواب اینه که.... اینه که...
یدفه درد خیلی سنگینی رو روی قلبم حس کردم. درست مثل یه وزنه میموند که به شونه هام وصل شده باشه. چرا؟چرا؟ این باید یکی از راحت ترین انتخاب های زندگیم باشه ولی با این وجود انقدر ضعیفم؟ انقدر واسه فرمانده بودن نامناسبم. نمیدونستم توی اون لحظه باید چیکار کنم. اگه اون آدم هارو بکشم و به راهم ادامه بدم مطمئنا سود کردم و سریع تر اون محل رو ترک میکنم. نیازی هم نیست چند تا آدم بدردنخور که فقط بار اضافن رو تحمل کنم. آره آره خودشه باید همین کارو کنم. اونارو میکشم ... آماده شدم تا جواب رو به زرتشت بدم که یه صدا رو توی گوشم شنیدم:
-آکی-نی.
یه دفه جا خوردم و سر جام خشکم زد. چرا؟ صدای کیلالا بود، مطمئنم. وقتی بچه بودیم همیشه من رو آکی-نی صدا میزد. چرا الان... چ.... یه دفه به خودم اومدم. من داشتم چیکار میکردم. من قرار بود یه سر گروه، یه رهبر واسه گروهم باشم. این اولین قولی بود که به خودم توی این دنیای کوفتی دادم. که از تمام کسایی که کنارمن محافظت کنم. اون وقت میخواستم یه تعداد از افرادم رو قربانی حرکت کردن سریع تر بکنم. نمیتونستم، نمیتونستم خودم رو ببخشم. این دنیا با من چیکار کرده بود؟
نمیبخشم
نمیبخشم
نمیبخشم....
ولی اگه شرایط بحرانی بود چی. باید تمام افراد گروه رو قربانی چند نفر کنم؟ ولی گروه ما 5 نفر بیشتر نیست. اما شاید زیاد تر شد؟ چیکار کنم؟ چیکار کنم؟ چیکار کنم؟
سرم رو گرفته بودمو میخواستم گریه کنم. نمی خواستم همچین انتخاب بیخودی بکنم.
سر انجام تصمیم رو گرفتم. بلند شدم. اشکام رو پاک کردم و سمت زرتشت رفتم. برگشت و لبخند رضایتمندی بهم زد.
-خب، نوه ی کوچیک من. تصمیمت چیه؟ میکشی یا نگه میداری؟
تمام قدرتم رو جمع کردم و با تحکم گفتم:
-نمیتونم الآن تصمیم بگیرم.
انگار از جوابم شوکه شده بود. یکم فکر کرد و بعد بلند زد زیر خنده. میدونستم، میدونستم که الآن مطمئناً نصف خونم رو میمکه چون مزخرف ترین جواب ممکن رو بهش دادم. ولی تو اون لحظه اون تمام چیزی بود که میتونستم بگم. سر انجام خندش تموم شد برگشت و بهم گفت:
-عالی، آکیهیرو. بهترین جواب ممکن.
خشکم زده بود. ینی چی؟ درست جواب داده بودم؟
-ولی... ولی من هیچکدوم از گزینه هارو انتخاب نکردم. چرا...
نذاشت حرفمو تموم کنم و ادامه داد.
-تمام نسل من وقتی به اینجا میومدن، یکی از گزینه ها رو انتخاب میکردن و خوشحال بودن که بهترین انتخاب رو کردن. همشون هم آخرش با کم خونی مفرط مواجه شدن. همه فقط برای اسلحه اینجا بودن. هیچکدومشون برای یه هدف اینجا نبودن. ولی تو. تو فرق داری فرزندم، تو فکر کردی، جوانب رو سنجیدی و یکی از مهم ترین ویژگی های یک فرمانده رو بهم نشون دادی، اینکه بدون فکر جواب ندادی. سریع و رو هوا جواب ندادن یکی از ویژگی های مهم یک فرماندس.
اشک از چشمام فرو ریخت. باورم نمیشد آدمی به این بزرگی من رو تصدیق کنه. همه عمرم میخواستم فرمانده ای باشم که بتونه از افرادش محافظت کنه و این اولین قدم من بود.
-برگرد، فرزندم. برگرد به دنیای خودت و فرمانده خوبی باش.
ازش تشکر کردم. طوفانی دورش رو گرفت و بهم گفت که تا چند ثانیه دیگه به دنیای خودم برمیگردم. درست قبل از اینکه ناپدید بشه چیزی رو زمزمه کرد. «ولی روزی میرسه آکیهیرو که مجبور میشی در لحظه انتخاب کنی و اون بزرگترین انتخاب زندگیت خواهد بود» نفهمیدم منظورش چیه ولی تا اومدم ازش بپرسم ناپدید شد و خودم رو توی استخر دیدم. سریع روی آب اومدم و از استخر بیرون اومدم.
رنتو-سان رو دیدم که لبخند میزد و میچیکو و کیلالا کنارش بودن.
More from @novelsorena
  1. Sep 28, 2026بیایید به تحلیل چند قهرمان شاهنامه بپردازیم: کیومرث شخصیت هایی که در شاهنامه میتوانند قهرم…
  2. Sep 28, 2026‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  3. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  4. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  5. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  6. Sep 25, 2026Post #6312
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →