شیطان را نبین
نویسنده: مانستر
ژانر: ترسناک/ تناسخ
پارت ۱۶
با گیجی از خواب بیدار میشم؛ تعادل نداشتم و احساس خستگی میکردم. از طبقه بالا صدای دویدن و افتادن وسایل میومد. همه و حتی موری خواب بودن اما خبری از امیلی و جاسپر نبود.
از پلههای قدیمی و چوبی بالا رفتم؛ با هر قدمی که بر میداشتم صداها و سرعت دویدن بیشتر میشد. کم کم صدای پچ پچ کردن چیزی هم بگوشم میخورد. انرژی تو طبقه بالا بیشتر بود و این منو نگران میکرد. در همهی اتاقها به جز یکی بسته بود و نور ضعیفی از داخل اتاق به راهرو میتابید. میتونستم صدای زنگولهای رو از داخل اتاق بشنوم. جرعتمو جمع کردمو وارد اتاق شدم؛ چیزی خیلی محکم باهام برخورد کرد که باعث شد روی زمین بیوفتم. تازه متوجه جاسپر و امیلی شدم که با نگرانی به سمتم اومدن اما من محو تماشای پیرمردی که شاید اندازه کفشام نبود شده بودم.
کلاه شیپوری قرمز رنگی داشت که انتهاش دوتا زنگوله آویزون بود. چشمای درشت و سبز رنگی داشت و ریش بلندی که تا شکم چاقش میرسید؛ شنل سرمهای داشت که اجازه نمیداد پاهاشو ببینم.
امیلی با لکنت گفت:(ببین وحشت نکن، به کسی نگو خب؟ اون بی آزاره! باور کن باهات کاری نداره، لطفا...)
جاسپر دست امیلی رو میگیره:(نگران نباش اون به کسی نمیگه امیلی!)
با بهت از روی زمین بلند شدم:(این چطور اومده اینجا؟)
جاسپر کوتوله رو بلند میکنه:(امیلی رفته بوده قارچ وحشی بچینه که با این آشنا میشه و تصمیم میگیره که به خونه بیارتش.)
امیلی با اخم کوتوله رو از دست جاسپر گرفت:(اون اسم داره! بهش بگو آقای آناناس!)
حق به جانب میگم:(و توهم کمکش کردی این موجود بیچاره رو اینجا زندانی کنه و براش اسم بزاره؟ ما حتی نمیدونیم چه کارایی از دستش بر میاد!)
امیلی کوتوله رو بیشتر به خودش فشار میده و میگه:(نه خیر، آقای آناناس خیلی هم بیآزاره!)
به سمت صندلی میرم:(چون انرژیش مثبته به این معنی نیست که حتما خوبه؛ در ضمن آناناس دیگه چه اسمیه براش انتخاب کردی؟)
امیلی با اخم میگه:(آناناس نه، آقای آناناس!)
دستمو تو هوا تکون میدم:(باشه باشه، اصن هرچی تو میگی. ولی اگه میخوای بقیه از حیوون خونگی جدیدت چیزی نفهمن باید برش گردونی به همون جایی که پیداش کردی.)
امیلی آقای آناناس رو با احتیاط روی تخت میزاره:(اون دوستمه! چطور میتونی همچین کاری کنی؟ اگه اون بره من خیلی تنها میشم!)
به سمت امیلی میرم و کنارش میشینم:(خب چون دوستته اینو میگم، اون نیاز داره پیش هم نوعای خودش زندگی کنه؛ مطمئن باش خودشم همینو میخواد.)
امیلی نگاهی به من و بعد به آقای آناناس میکنه. جاپسر به طرفداری از من میگه:(امیلی میدونم شاید از شنیدنش ناراحت بشی اما حق با لوناست؛ ما اونو از محیط طبیعیش دور کردیم. تو که دلت نمیخواد از دست ما ناراحت باشه؟ به علاوه اگه کسی اتفاقی بفهمه میدونی ممکنه جونشو به خطر بندازیم؟)
امیلی که تا الان بغضشو نگه داشته بود شروع به اشک ریختن میکنه. آقای آناناس دستمال کوچیکی به طرف امیلی میگیره.
جاسپر آقای آناناسو بغل میکنه:(زود باش امیلی، خودتو جمع کن باید بریم.)
امیلی اشکاشو پاک میکنه و بلند میشه. موقع بیرون اومدن از خونه متوجه شدم که موری بیداره و با لبخند عجیبی به شعلههای شومینه نگاه میکنه.
بارون هنوز کامل قطع نشده بود اما اونقدری هم نبود که نیاز به چتر باشه. امیلی مسیر کوهستان رو در پیش میگیره. جاسپر از توتفرنگیهای تو جیبش به آقای آناناس میده و اونم با لذت میخوره. وقتی دهنشو باز میکنه میتونم ردیف دندونای بیشمار باریک و تیزشو ببینم. اصلا به قیافه بامزش نمیخورد همچین دندونایی داشته باشه؛ چندشم میشه و سعی میکنم جای دیگهای رو نگاه کنم.
به قسمت انبوه جنگل که نور خورشید به سختی میتونست از بین شاخو برگا بگذره رسیده بودیم. جنگل طوری مه گرفته و تاریک بود که حتی بوی آرامش بخش نم خاک هم نمیتونست از ترسمون کم کنه؛ البته به جز جاسپر و آقای آناناس که هنوز مشغول توتفرنگی خوردن بودن.
امیلی بلاخره میایسته و نگاهی به اطراف میکنه:(تقریبا همین دور و بر بود که دیدمش.)
جاسپر میگه:(باورم نمیشه تنهایی تا اینجای جنگل میای! میدونی چقدر خطرناکه؟)
امیلی دستشو تو هوا تکون میده:(الان موضوع اصلی این نیست!)
جاسپر آقای آناناسو زمین میزاره و اونم با سرعت باور نکردنی شروع به دویدن میکنه؛
امیلی با عجله دنبالش میوفته.
جاسپر فریاد میزنه:(صبر کن! نباید از هم جداشیم!)
اما امیلی توجه نمیکنه و به راهش ادامه میده. شونه بالا میندازم:(انگار راه دیگهای وجود نداره!) و من هم دنبالش راه میوفتم؛اما هنوز مسیر زیادیو طی نکرده بودم که امیلی از دیدرسم خارج میشه و حتی دیگه نمیتونم جاسپرو پیدا کنم.خیلی زود ترس بهم غلبه میکنه و سعی میکنم راه برگشتو تنهایی پیدا کنم.
Post #2386
155
- ❤ 1