#دردی_در_اعماق_قلب
#پارت5:
میزوکی درست مثل دیگ پر از آبی بود در آخرین درجه جوش که هر لحظه احتمال انفجارش وجود داشت.
اخم هایش در هم گره خورد رگ های گردنش بیرون زده و حالت نبض دار گرفت.
از خشم بود.
دستش را از احاطه بی جان یوکیکو بیرون کشید و جنون آمیز عربده کشید: «ضعیفه فکر کردی کی هستی که جلوی من وایسی؟ حشره موذی. من تورو با اون طرز فکر احمقانت همینجا چال میکنم.»
عربده های میزوکی برای یوکیکو قابل شنیدن نبود. او فقط از رنگ قرمز صورت میزوکی رگ های بیرون زده پیشانی اش و چشم هایی که هر لحظه امکان بیرون زدنشان از حدقه وجود داشت،
فهمید میزوکی از او عصبانی است آن هم در بالا ترین درجه عصبانیت. پیچشی قلقلک دهنده در شکمش حس کرد. قلبش تندتر به تپش افتاد، چشم هایش به اندازه نوک سوزن ریز شده بود و تنفسش عمیق و صدا دار. این نشان دهنده ترسش بود، قبل از اینکه بتواند راه فراری برای رفتار بعدی میزوکی که پیشبینی کرده بود پیدا کند.
از ضرب سیلی روی زمین کوبیده شد. جیغ کشید، فریادی که در آستانه شنوایی خودش هم نبود.
شدت ضربه به قدری زیاد بود که طرف چپ صورتش جای چهار انگشت مردانه افتاده و گز گز میکرد.
بغض چند ساله اش با احساس ماده ای لزج گوشه لبش ترک برداشت...
هق زد: «تو یه حیون عوضی هستی...»
با احساس فرو رفتن قسمت تیز پنجه کفش مردانه در سینه اش از درد جیغ بلند تری کشید.
با درد در خودش پیچید و با گریه ناله زد.
بغض عجیب و بیرحمی به گلویش چنگ انداخت. اما نباید میشکست.
اینجا نه!
مقابل این حیوان وحشی؟ جلوی چشم بچه های زخم دیده اش؟
نه!
اینجا جایش نبود!
هیروتو عصبی بود سینه اش سنگین و بغض دار، چرا نمیتوانست نگذارد خواهر و مادر خوانده ش اینگونه شکنجه شوند؟
چرا تا این حد ضعیف بود؟
از ضعف خود نفرت داشت، حالش بهم میخورد از این مرد که لایق یدک کشیدن اسم پدر را نداشت،
از سر نوشت کوفتی اش.
دردی در اعماق قلبش حس کرد، حسی که بی رحمانه به قلبش چنگ انداخت، صدایش از زور سنگینی بغض دو رگه شده بود و چشم های شکلاتی تلخ رنگش به اشک نشسته بود: « تمومش کن!خواهش میکنم بس کن لعنتی...»
میزوکی تخریب گرانه پوزخند زد: «کی به من دستور میده؟ تو؟ تو حتی نتونستی از اون زن محافظت کنی! زن ها برای من موجوداتین که لایق بدترین رفتارن. تو باید اینو بپزیری، اگر نمیتونی، پس اینو بدون حریف من نیستی! پس خفه شو و نگاه کن...»
هیروتو منفجر شد. دست هایش را مشت کرد و برای ابراز خشم بی نهایتش داد زد: «خفه شو موجود کثیف...»
میزوکی نیش خند زد، به قلب درد مند، به جگر سوخته، به چهره رنگ پریده و آرواره های منقبض شده، به چشم های شکلاتی به اشک نشسته هیروتو: «چیه؟ لحظه جون دادن اون سگ ماده بی مصرف برات زنده شد بوزینه؟»
هیروتو با خشم جیغ کشید: «اسم مادر منو نیار حیوون وحشی! قاتل جانی، تو...»
اما الان بغضش به قدری شکننده شد که ترسید بشکند، سکوت کرد به خاطر حفظ غرور، به خاطر حفظ دلگرمی خواهرش،
سکوت کرد، در برابر غمی که جگرش را پاره کرد...
@novelsorena
Post #2384
136