TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2377 112
#برخورد_سه_جهان
چپتر چهارم-پارت هفتم
نویسنده: تاج سیاه

کاتسوراگی میچیکو
تا داخل دریاچه خون رفتم، یه حس سنگینی عجیبی رو حس کردم.دلم میخواست فقط بخوابم. سعی کردم باهاش بجنگم ولی آخرش شکست خوردم و خوابم برد.
با نسیم ملایمی روی گونه هام از خواب بلند شدم.بلند شدم و نشستم.اصلا چیزی که چشمهام میدید رو باور نمی کردم.یه صحرای پر از گل و سبزه.صبر کن ببینم من مردم؟یعنی اینجا بهشته.مطمئن بودم اینجا زمین نیست آخه حادثه شکست حصار رو کل زمین تآثیر گذاشته بود و مطمئن بودم همچین جایی روی زمین نمونده.آروم بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم اونجا واقعا یکی از بهترین جاهایی بود که دیده بودم.یه دشت وسیع با تپه های سرسبز و پر از گل.گل های یاس و نسترن همه جا دیده میشدن.بوشون واقعا آدم رو مست میکرد.پروانه ها با رنگ های مختلفی توی دشت پرسه میزدن و با هم بازی میکردن.صدای دلنشین پرنده ها توی گوشم زمزمه میکردن.حس میکردم برای اولین بار توی زندگیم آرامش رو پیدا کردم.همینطور به قدم زدن ادامه میدادم و تنه ی زنده درخت هارو لمس میکردم.این دنیایی بود که دلم میخواست توش زندگی کنم.دنیای خودم درست نبود.هیچ چیزش شبیه یه دنیا نبود.همینطور داشتم به قدم زدن ادامه میدادم که یه نفر رو دیدم که بین سبزه های وسط دشت نشسته بود.آروم سمتش رفتم.پشتش به من بود.میخواستم غافلگیرش کنم ولی مثل اینکه میدونست من اونجام.
-هی،دختر جون تا کی میخوای سیر و سیاحت کنی؟وقت زیادی نداری.
سر جام خشکم زد.اون شخص یه پیرزن بود که با آرامش روی سبزه ها نشسته بود.یه لباس خواهر های روحانی پوشیده بود و عینک بند داری دور گردنش آویزون بود.
-آم،شما کی هستید؟من کجام؟
لبخند خیلی آرومی کرد.لبخندش به دلم نشست.انگار چندین سال بوده که این لبخند رو میزده و تو کارش استاد بوده.به آرومی بهم گفت.
-نگران نباش میچیکو.اینجا دنیای خیالی منه.تو مراسم خون باستانی رو انجام دادی و این طبیعیه که بخوای اینجا باشی.اسم من مادر ترسا هست.حتما باید راجع به من شنیده باشی.من جد تو هستم.
مادر ترسا؟مادر ترسا؟منظور.....آها حالا یادم اومد.یادمه ایتا واسم راجع بهش گفته بود.یه مادر روحانی که پزشک بود و تمام زندگیش رو وقف کمک به مردم کرد.
-و....واقعا؟یعنی من از نوادگان مادر ترسام؟
اشک توی چشمام جمع شده بود.هم از روی ناراحتی هم از روی خوشحالی.واقعا دنیای مسخره ای بود.منی که انقدر دلم میخواست یه پزشک بشم،خون یکی از بزرگترین پزشک های تاریخ تو رگامه.
-خب اگه اینجایی پس حتما دنبال اس....
نتونست جملش رو تموم کنه.چون یدفه ناپدید شد و اون دشت بزرگ و سرسبز شروع به سوختن کرد..تمام پرنده ها مردن،گل ها پژمرده شدن و تمام دشت داشت به خاکستر تبدیل میشد.ترسیدم خواستم فرار کنم که یه صدای فریاد بچه شنیدم.سریع خودم رو رسوندم و دیدم یه کلبه چوبی داره توی آتیش میسوزه.سریع سمت در دویدم ودر رو شکستم و رفتم داخل.یه پسر بچه که روی زمین افتاده بود و زخمی شده بود داشت گریه میکرد و پدر مادرش رو صدا میزد.ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود.سعی کردم برگردم و مادر ترسا رو پیدا کنم ولی ناگهان تمام چوب های سقف ریخت و خروجی هارو مسدود کرد. سمت اون پسر بچه رفتم و سعی کردم آرومش کنم.
-هی کوچولو،آروم باش،پدر مادرت کجان؟
-آ....آنه-سان مامان و بابا رفتن شکار ولی هنوز برنگشتن.خونه یدفه سوخ.....
دوباره زد زیر گریه.یدفه چیزی رو دیدم که باورم نمیشد.یه تکه چوب داخل رون چپش فرو رفته بود ولی اونقدر ترسیده بود که اصلا به درد فکر نمیکرد.
اطرافم رو گشتم و یه پنجره باز رو پیدا کردم.یه تکه چوب بالاش داشت میسوخت و نزدیک بود تنها راه خروجی رو مسدود کنه.اگه تنها بدوم میتونم بهش برسم ولی این پسر بچه نمیتونه راه بره.چیکار کنم؟چیکار کنم؟دلم میخواست فرار کنم.دلم نمیخواست اینجا بمیرم.عرق از تمام بدنم جاری بود و به سختی نفس میکشیدم.آروم بلند شدم که فرار کنم ولی .....ولی قبلم اجازه نداد.نمیخواستم واسه زندگی خودم زندگی بقیه رو خراب کنم.اگه قرار پزشک بشم،این اولین قدمم بود.آروم اون پسر بچه رو بغل کردم.چوب ریخت و پنجره رو مسدود کرد.آؤوم اشک میریختم و تا حد مرگ ترسیده بودم.ولی سعی میکردم چیزی رو نشون ندم.
-آنه-سان.ما اینجا میمیریم؟
بغضم رو خوردم و با خودم جنگیدم.نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم.از خودم متنفر بودم که ترسیدم.از خودم متنفر بودم که نتونستم حتی زندگی به این کوچیکی رو نجات بدم.
-نگران نباش.من همیشه پیشتم،همیشه ازت محافظت میکنم.
آروم تو دلم زمزمه کردم«ببخشید بچه ها مثل اینکه اینجا آخرشه»
More from @novelsorena
  1. Oct 4, 2026حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو. و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو. هم خویش…
  2. Oct 2, 2026سوگواری بهایی است که بابت شجاعت دوست داشتن دیگران می‌پردازیم #مسئله ی مرگ و زندگی #اروین_ی…
  3. Oct 2, 2026تمام عمر کسی جز مرا عصا نشناخت به اژدها که بدل شد دگر مرا نشناخت به قدری عاجز و افتاده ام…
  4. Oct 2, 2026چرا باید برای یک گذرانِ سالم و ساده، خود را در بحران‌های دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟ #حسین_پن…
  5. Oct 1, 2026هوشنگ پس از کیومرث هوشنگ قهرمان پیروز تفرّد و خودیابی در شاهنامه است. او فرزند سیامک پسر ک…
  6. Oct 1, 2026#بیکلام ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →