TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2367 169
شیطان را نبین
نویسنده: مانستر
ژانر: ترسناک / تناسخ

پارت ۱۵

میخواستم چیزی بگم که جاسپر زودتر گفت: (سرتون گیج رفت و خوردید زمین!)
با تعجب نگاهش می‌کنم. این دیگه چه دروغی بود؟
مارشل گیج به منو جاسپر نگاه میکنه و بعد لبخند معناداری میزنه: (ببینم خبریه؟)
منو جاسپر با تعجب به سمت هم برمیگردیم و بعد به مارشل نگاه می‌کنیم: (نه!)
مارشل سرشو کمی جلو میاره و میگه: (اگه چیزی بینتونه نگران نباشید من رازدارم، می‌تونید با خیال راحت بهم اعتماد کنید و بگیدش!)
از خجالت سرخ میشم و دستمو روی صورتم میزارم. مارشل میخنده: (خب از واکنشتون مشخصه که حدسم اشتباه نبوده!)
هل میشم: ( نه نه! اصلا اونطور که فکر میکنید نیست! من فقط کنجکاو شدم شما دارید چیکار میکنید همین!)
جاسپر بلند میشه و سعی میکنه نگاهشو ازم بدزده.
مارشل میخنده و دستمو میگیره که بلند شم.
موری و جاسپر طوری به هم نگاه میکنن که نگرانم هر لحظه بزنه به سرشون و به هم اسیب بزنن.
مارشل چیزایی آروم به خانوم ویلسون می‌گه و باهم دیگه می‌خندن. این پیک نیک هر لحظه داره عجیب تر میشه؛ می‌تونم حس کنم قراره به زودی بارون بباره اما هیچ کس حواسش به این موضوع نیست.
کیک هویج خانوم ویلسون انقدر خوشمزه بود که نصف بیشترشو من به تنهایی خوردم؛ از وقتی به اینجا اومدم خیلی وزن اضافه کردم و مثل قبل دیگه استخونی و ضعیف نیستم.
اولین قطره بارونو روی بینیم احساس میکنم و بعد بارون با شدت می‌باره. هیچکس انتظارشو نداشت و همه با عجله وسایلو جمع میکنن. خانوم ویلسون به مارشل میگه:(خونه‌ی ما نزدیک‌تره، تا بارون بند بیاد بریم اونجا!)
مارشل دو دل به موری نگاه میکنه اما در کمال تعجب موری قبول میکنه و من دوباره به مزرعه ویلسونا برمی‌گردم. راستش منم بدم نمیومد چون حسابی کنجکاوم بدونم طمع چطوری تو خونه رفتار می‌کنه که ویلسونا فرق پسرشونو از یه شیطان تشخیص ندادن.
انقدر خیس شده بودم که لباسم به بدنم چسبیده بود و کلافم میکرد. چرخ‌های صندلی موری مدام تو گِل گیر میکرد. اما موری هیچ واکنشی نشون نمی‌داد و حتی به ناهمواری و تکون خوردن ویلچر هم اعتراض نمی‌کرد.
وقتی بلاخره به مزرعه رسیدیم، با علجه موری رو به سمت شومینه بردم اما خاموش بود. پس پتویی برداشتم و روی موری انداختم. ته دلم خودمو سرزنش که چرا دارم دلسوزی میکنم؟ اگه پیرمرد ضعیفی مثل اون دچار سرماخوردگی ساده‌ای هم بشه نمیتونه مقابله کنه و خیلی زود میمیره؛‌اگه موری بمیره همه چی خیلی آسون‌تر میشه!
سرمو تکون دادم که این فکرای کثیف ازم دور بشن.
آقای ویلسون سعی می‌کرد شومینه رو روشن کنه اما بی‌فایده بود چون هیزم‌ها خیس شده بودن. ناامید بلند میشه و از پنجره بیرونو نگاه می‌کنه. جاسپر به سمت شومینه میره و خیلی راحت با کمی از قدرتش روشنش می‌کنه؛ اما هیچکس جز من و موری اینو نفهمید.
امیلی بهم حوله‌ای میده تا خودمو خشک کنم. حوله رو دور خودم می‌پیچم و روی زمین کنار صندلی موری می‌شینم و سرمو روی پاهاش میزارم. سعی میکنم حواسمو به خرگوشای روی حوله پرت کنم تا خوابم ببره. انرژی تو خونه به طرز عجیبی زیاد شده بود و باعث میشد خوابالود بشم.
موری کمی به سمتم خم میشه و میگه:(یه موجود دیگه هم تو این خونه هست!)
گیج نگاهش میکنم: ( بعداً...حتما میرم و نگاهی می‌ندازم، جاسپر حتما می‌دونه اینجا چه خبره...)
دستشو روی سرم و بعد روی چشمام می‌زاره: (نه،نرو! اونا بدجنسن، چیزای با ارزشتو ازت می‌گیرن...)
خوابی که رو چشمام نشست اجازه نداد ادامه حرف موریو بشنوم..

#داستان_کوتاه #شیطان_را_نبین #پارت_۱۵
@novelsorena
  • ❤ 1
  • 👍 1
More from @novelsorena
  1. Oct 2, 2026سوگواری بهایی است که بابت شجاعت دوست داشتن دیگران می‌پردازیم #مسئله ی مرگ و زندگی #اروین_ی…
  2. Oct 2, 2026تمام عمر کسی جز مرا عصا نشناخت به اژدها که بدل شد دگر مرا نشناخت به قدری عاجز و افتاده ام…
  3. Oct 2, 2026چرا باید برای یک گذرانِ سالم و ساده، خود را در بحران‌های دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟ #حسین_پن…
  4. Oct 1, 2026هوشنگ پس از کیومرث هوشنگ قهرمان پیروز تفرّد و خودیابی در شاهنامه است. او فرزند سیامک پسر ک…
  5. Oct 1, 2026#بیکلام ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  6. Sep 30, 2026می‌گویم اما دردِ دل سربسته‌تر بهتر بغضِ گلوی مردها نشکسته‌تر بهتر... #حسین_زحمتکش ‌‌‌‌‌‌‌‌…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →