TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2353 178
#برخورد_سه_جهان
چپتر چهارم-پارت ششم
نویسنده:تاج سیاه

-اوه،مثل اینکه فهمیدی اوضاع از چه قراره، درسته، تو در دنیای ساختگی من هستی،جایی که بهترین لحظات زندگیم رو توش سپری کردم.من جد تو هستم و اگه دنبال همون چیزی هستی که فکرش رو میکنم بدون که بهت نمیدمش.
-م....من باید اون سلاح رو بدست بیارم.خواهش میکنم اسلحه رو بهم بده.
-چرا انقدر دنبال این اسلحه ای؟
-میخوام از خانوادم محافظت کنم.
لبخندی زد و یه قدم جلو اومد.
-تو که به جز یه برادر خانواده ای نداری.مادرت که همون روز حادثه از بین رفت و پدرت هم که...
از عصبانیت پام رو روی زمین کوفتم و داد زدم.
-راجع به پدرم حرف نزن قاتل عوضی.
حالت چهرش عوض شد.یکم اخم کرد و یکم دیگه جلو اومد.
-هی ببین دختر کوچولو من رو با اون قاتلای دره پیت مقایسه نکن.من واسه کارام هدف داشتم و آدمای بیگناه یا بی ربط رو نمیکشتم.
-قتل، قتله.مهم نیست چطور بهش نگاه کنی.نمیتونی واسه گرفتن زندگی یکی دیگه دلیل بیاری.
کمی خندید و ادامه داد.
-نمیتونی انکارش کنی نه؟
-چی....راجع به چی حرف میزنی؟
-میل به کشتن.میتونی میل به کشتن رو درون خودت حس کنی نه؟میل به گرفتن انتقام.
خون توی رگ هام یخ زده بود.نمیتونستم درست صحبت کنم.به سختی آب گلوم رو قورت دادم:
-ن...نمیدونم درباره ی چی حرف میزنی.من اصلا کشتن آدم ها رو قبول ندارم و نمیخوام قبول کنم.
-همممم مطمئنی؟ از همینجا میتونم میل به گرفتن انتقام جون پدرت رو حس کنم.تو هم میتونی نه؟.....نه؟....نه؟اون کسی که پدرت رو کشت.همون کسی که......
بلند جیغ کشیدم:«بس کن،بس کن دیگه نمیخوام بشنوم»یه دفع دیدم داره تمام خاطرات اون روز،روز مرگ پدرم رو میبینم.آخرین لبخندی که به من و برادرم زد. روی گوش هام دست گذاشتم و زدم زیر گریه«نمی خوام،خواهش میکنم تمومش کن»
داشت از ته دلش قهقه میزد.همینه،همینه تو هم میل به قتل داری.پس بکش بکش.اگه این دلیلت بشه منم بهت اسلحه رو میدم.برگرد،برگرد و هر انسانی که مستحقش بود، هر گناه کاری رو تکه تکه کن برو،بروووو.
یه دفعه حرف پدرم یادم اومد.«دخترم، بدون آدمایی که همخونتن همیشه خانوادت نیستن.بهترین خانواده تو دوستاتن.چون اونا رو خودت انتخاب میکنی»
درسته،درسته.من الانشم خانواده دارم.یه خانواده 5 نفره.اونا دلیل من میشن.دلیلم واسه کشتن،دلیلم واسه جنگیدن،دلیلم واسه زندگی.
-یعنی حاضری واسشون بمیری؟
-هر لحظه از زندگیم.
چاقوش رو درآورد و فریاد زد.
-پس واسشون بمیر.دخترک.
یه خیز بلند به سمتم برداشت و با چاقوش به سرعت به طرفم اومد.ترس توی تمام بدنم پخش شده بود.میخواستم گریه کنم و فرار کنم ولی به خاطر خونوادم نمیتونستم.باید همونجا میموندم.سریع یه چاقو رو گردنم بود.دلم نمیخواست همچین جایی کم خونی بگیرم.یدفعه لبخندی زد و چاقوش رو برداشت.
-خیلی خوبه،من با تمام ارادم بهت حمله کردم ولی تو یه قدمم به عقب برنداشتی.این ارادت رو بهم ثابت میکنه.گرچه اصلا خوشم نمیاد ولی خب.دلیل همه با هم فرق داره.اسلحه رو بهت میدم.برگرد.ساکاموتو.برگرد و از خانوادت محافظت کن.
خیلی خوشحال شدم.نفس راحتی کشیدم و خودم رو آزاد کردم.
-برو آخر همین کوچه،یه در هست،برو داخلش تا به دنیای خودت برگردی.
-خیلی خوشم نمیاد اینو بگم ولی ممنونم آقای ریپر.
-باعث افتخار بود،خانوم کیلالا.
تعظیم کوتاهی کرد و داخل مه ناپدید شد.
به آخر کوچه رفتم.خیلی دلم میخواست بدونم اسلحه خونیم چه شکلیه.در رو باز کردم و وارد شدم.در محکم بسته شد.داخل یه فضای سیاه بودم.یه دفعه یه حضور دیگه رو داخل حس کردم.نه صبر کن.یکی نبودن.تعداد زیادی سایه های بنفش رنگ شروع کردن بهم چسبیدن.همشون صورت داشتن ولی خیلی واضح نبود.ناله میکردن و دورم رو میگرفتن.داشتم از ترس فریاد میزدم.کمک،کمک یکی منو بیاره بیرون.نه،نههههه.
همون لحظه یه نور خیلی شدید چشم هام رو آزار داد.یه دست از داخل نور ها بیرون اومد.با تقلای زیاد دستش رو گرفتم وگرمای لذت بخشی رو توی قلبم حس کردم.چه...چه حس آرومی.اون دست با قدرت من رو بیرون کشید و سمت نور برد.به خودم اومدم و داخل استخر خودم رو پیدا کردم.سریع رو سطح آب اومدم . بیرون اومدم.انگار اولین نفر بودم.چون تنها کسی که بیرون بود اون ساساگاوا اعصاب خرد کن با لبخندش بود.خیلی عجیب بود آخه یه قطره خون هم روی بدنم نبود فقط خیس بودم که ماله آب معمولی بود.
-خوش برگشتین،ساکاموتو-سان.
-هممم،خیلی راحت بود.
-حتما همینطور بوده.
کنارش نشستم و منتظر بقیه بچه ها شدم.ولی اون حس چی بود.اون گرمی عجیبی که حس کردم.

@novelsorena
More from @novelsorena
  1. Oct 4, 2026غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند... 📚کتاب «اندیشه‌های زرّین» 👤 ویلیام شکسپ…
  2. Oct 4, 2026حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو. و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو. هم خویش…
  3. Oct 2, 2026سوگواری بهایی است که بابت شجاعت دوست داشتن دیگران می‌پردازیم #مسئله ی مرگ و زندگی #اروین_ی…
  4. Oct 2, 2026تمام عمر کسی جز مرا عصا نشناخت به اژدها که بدل شد دگر مرا نشناخت به قدری عاجز و افتاده ام…
  5. Oct 2, 2026چرا باید برای یک گذرانِ سالم و ساده، خود را در بحران‌های دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟ #حسین_پن…
  6. Oct 1, 2026هوشنگ پس از کیومرث هوشنگ قهرمان پیروز تفرّد و خودیابی در شاهنامه است. او فرزند سیامک پسر ک…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →