#دردی_در_اعماق_قلب
#پارت4:
میزوکی بی هوا هیروتو را رها کرده بود و برخورد محکم کمرش به سنگپوش های حیاط باعث شده بود تنفسش دشوار شود،
از درد لب هایش را گاز گرفت. برای زره ای اکسیژن تقلا میکرد.
سینه اش سنگین شده بود. گلویش از زور بی اکسیژنی میسوخت.
صدای ملتهب و آشفته چیکو در گوشش اکو میشد، میخواست به او بگوید: «هنوز زنده ام اینقدر آشوب نکن... »
اما نمی شد زبانش نمی چرخید. انگار وزنه چند کیلویی به زبانش بسته بودند.
اما به خواهرش حق میداد چون از لحظه برخورد او روی زمین افتاده بود، بدون کوچک ترین حرکت و فقط از او صدای خس خس که متعلق به نبرد برای تنفس بود شنیده میشد.
چیکو اینبار جیغ کشید "داداشی داداش چشاتو باز کن... داداش هیروتو... "
چشم های هیروتو روی هم بود اما از بین لب ها دم زد" من خوبم چیکو... "
الان فقط صدای هق هق چیکو رو میشنید.
صدای چندش آور مرد اورا تهدید کرد " آره هنوز زنده ای! حالت به اندازه کافی خوبه، اما این به این معنی نیست که خوب باقی میمونی... "
هیروتو لای پلک هایش را باز کرد، نگاهش روی پوزخند دیوانه مرد خشک شد،
اون واقعا داشت کمر بندش را باز میکرد؟
این بار یهویی چشم هایش را باز کرد، چشم های شکلاتی تلخی که در حدقه دو دو میزد.
چیکو دست کمی از هیروتو نداشت ماتش برده بود.
میزوکی همچنان پیش روی میکرد، در ذهن بیمارش برنامه ای جز خشونت نبود بدون در نظر گرفتن اینکه آنها فقط دو بچه بودند.
عجیب نبود این بار هم هیروتو خودش را فراموش کرده و نگران بدن ظعیف چیکو بود. انگار که آنها یک روح بودند در دو بدن.
هیروتو به هیچ وجه زیر بار نمیرفت آزاری متوجه چیکو باشد.
دست مرد بالا رفت، رنگ از رخسار بچه ها پرید، چیکو چشم هایش را بست و در خود جمع شد. هیروتو اما جست زد و چیکو را در آغوش کشید تا از او در برابر ضربات محافظت کند.
ضربات کمر بند چرم شلاغ وار و بی رحمانه به بدن از قبل زخم خورده هیروتو میخورد،
با هر ضربه پوست هیروتو مثل خمیر نان اثر میامد.
هیروتو فریاد میزد و حلقه دستش دور خواهرش محکم تر.
هدف او این بود: چیکو نباید آسیبی ببینه
و ندید!
همه ضربات متوجه هیروتو بود.
اما از یک جا به بعد دیگر ضربه ای پاین نیامد.
تمام شد؟
به این زودی کنار کشید؟
معمولا او زمانی شکنجه را تمام میکرد که خودش هم خسته میشد
انهم نه خستگی عادی، خستگی که تقریبا دیگر رمقی برای خودش باقی نمانده بود.
هیروتو صرف نظر از سوزش زخم های تازه اش که دیگر جزعی از روزمره هایش بود چشم هایش را باز کرد و نگاهش را بالا کشید.
متوجه شد که کسی جلوی این روانی را گرفته،
انگشت های ظریف یوکیکو مچ قوی میزوکی را احاطه کرده بود.
یوکیکو اشک های حلقه زده در چشم هایش را پس زد. بغض سنگین صدایش را میلرزاند: «بس کن روانی! اگر همین الان کتک زدن بچه هامو تموم نکنی به پلیس نظامی خبر میدم! شاید اونا بتونن جلوی یه روانی پولدار رو بگیرن...»
میزوکی ماتش برده بود، اصلا برایش قابل تحمل نبود موجود ضعیفی مثل این زن جلویش ایستاده...
این کار عواقب داشت...
@novelsorena
Post #2338
200