TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 312 subscribers
Post #2295 192
آخرین طلوع
نویسنده: Artorias
فصل اول: پدر
چپتر ۳
اولین چیزی که با آن روبرو شد، کوچه های تنگ و تاریک با گوی گند زباله ها بود.
بین دو کوچه بودند و باید از یک طرف می‌رفتند.
ادوارد میخواست از سمت راست برود که صدای لطیفی توجه اش را جلب کرد:
_همراه من بیا
ادوارد به چشمان زیبا و سبز پسرک خیره شد و گفت:
_دوباره تو؟
آنا گفت:
_قبلا باهم ملاقات کردید؟
پسر رویش را برگرداند و گفت:
_ همه چیز به وقتش!
ادوارد و آنا، پشت سر‌ پسر‌ حرکت کردند.
پسر‌ با اینکه عادی قدم برمیداشت، ولی سریع تر راه می‌رفت.
از کوچه های باریک و مارپیچی شهر گذر کردند.
با اینکه در سر هر دو هزاران سوال بود، ولی چاره ای جز اعتماد به پسرک نداشتند.
صدای کوبیدن سم اسب ها و فریاد سربازان از خیابان اصلی شنیده می‌شد.
پس از چند دقیقه، به دروازه شهر رسیدند.
پسر‌ به دروازه شهر اشاره کرد و گفت:
_ قبل از اینکه بسته بشه، برید بیرون
ادوارد نگاهی به دروازه انداخت، تا خواست چیزی به پسر بگوید، متوجه غیب شدنش شد.
ادوارد و آنا، محتاطانه نزدیک دروازه شدند.
ولی ناگهان، تعداد بسیار زیادی از سربازان از خانه ها و کوچه ها بیرون ریختند و آن دو را دایره وار محاصره کردند.
آنا وحشت کنان پشت ادوارد پناه گرفت.
ادوارد هم مثل کوه ایستاده بود.
از میان انبوه سربازان زره فولادین، صدایی به گوش رسید:
_ یک ضرب المثلی بین انسان هاست که میگه، گذر پوست به دباغخانه میرسه

سربازان روبروی ادوارد و آنا، به خط شدند و تعظیم کردند.
مردی بلند قامت، با زره سیاه و شنل قرمز آمد و با غرور گفت:
_ با اینکه از این بشر متنفرم، ولی برای نابودی تو باید تحت کنترل می‌گرفتمش
دستی بر بدنش کشید و ادامه داد:
_فکر کنم سباستین باشه
ادوارد نگاه سنگین و معنا دار انداخت و چیزی نگفت،
باد ملایمی وزید و موهای سیاه و کوتاه سباستین را تکان داد.
چشمان قهوه‌ ای اش را تنگ کرد و گفت:
_کل شهر رو برای گرفتن کرم لجنی مثل تو کنترل کردم؛ حتی اون بدبخت توی میخانه.
ادوارد گارد گرفت و گفت:
_ چطور ممکنه متوجه نشم که این بدن رو تسخیر کردی؟
چشمان قهوه ای سباستین، سبز شد و مردمک ماری شکل و ترسناکی از وسطش درآمد.
سباستین با صدایی مثل هیولا گفت:
_ دوباره همدیگه رو دیدیم
با یک بشکن، تمام سربازان را تبدیل به خاکستر کرد و ادامه داد:
_ ولی این بار‌ تک به تک
ادوارد با گوشه چشمش به آنا خیره شد و گفت:
_ فقط فرار کن!
آنا، ادوارد را در آغوش گرفت و با بغض گفت:
_ بخاطر من زنده بمون!
این را گفت و دوان دوان رفت.
سباستین گفت:
_ با اینکه از اخلاقیات انسانی حالم بهم میخوره، ولی اول تو رو میکشم.
نیزه ای نقره ای به سمت ادوارد انداخت و گفت:
_ وقتی فلسفه وجود تو از ضعف تشکیل شده، چرا باید دنبال عشق باشی؟
ادوارد نیزه را گرفت و ماهرانه چرخاند و گفت:
_ چرت و پرت برام نباف!
ادوارد عربده کشید و به سمتش حمله ور شد.
#آخرین_طلوع
@novelsorena
  • 🔥 1
More from @novelsorena
  1. Sep 30, 2026می‌گویم اما دردِ دل سربسته‌تر بهتر بغضِ گلوی مردها نشکسته‌تر بهتر... #حسین_زحمتکش ‌‌‌‌‌‌‌‌…
  2. Sep 30, 2026#ریمیکس ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  3. Sep 28, 2026بیایید به تحلیل چند قهرمان شاهنامه بپردازیم: کیومرث شخصیت هایی که در شاهنامه میتوانند قهرم…
  4. Sep 28, 2026‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  6. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →