شیطان را نبین
نویسنده: مانستر
ژانر: ترسناک / تناسخ
پارت ۱۲
نردههای چوبی که توسط خزهها و آب هوای مرطوب پوسیده بودن از درختهای پرتغال و نارنج مراقبت میکردن.
در زدم و چند دقیقه بعد خدمتکار سیاه پوستی که حدود 50 سال داشت ازم استقبال کرد.
تعجب کردم چون طمع گفته بود موری تنها زندگی میکنه.
زن با تعجب نگاهم کرد و بعد پرسید:(میتونم کمکتون کنم؟)
نمیدونستم باید چه جوابی بدم.
صدای ضعیفی از تو خونه گفت: (مارشل، کی اومده به دیدنم؟)
روی مبل سبز رنگی نشسته بود و لبخند مهربونی میزد.
اگه تا حالا حجم انرژیهای منفی اذیتم میکرد اما الان هاله قوی و غیر انسانی اما مثبت پیرمرد رو به روم بود که نفس کشیدنم برام سخت کرده بود و نمیتونستم باور کنم همهاش برای موری ضعیف و مریض که کنار شومینه نشسته باشه.
موری طوری باهام برخورد کرد که انگار کار هر روز منه که عصرها به دیدنش برم.
مارشل چند هفته پیش استخدام شده و خوشحالم که اینجام چون فقط سه روز از زندگیش مونده و نمیدونم موری که بلند کردن چنگال براش سخته میخواست با یه جنازه تو خونه چیکار بکنه.
عجیب ترین چیز راجب موری این بود که هیچ شمارهای بالای سرش نیست که نشون بده چقدر از عمرش باقی مونده.
با دستهایی که از پیری میلرزید، شیرینی پرتغالی که مارشل پخته بود رو تعارف کرد و گفت: (البته که پیرمرد مریض و کوری مثل من خوشحال میشه توهم با ما زندگی کنی، مگه نه مارشل؟)
مارشل از آشپزخانه داد زد: (بله آقا، میتونه کمک منم بکنه!)
موری خندید؛ صدای خندش منو یاد سانتا مینداخت.
به تابلوی بالای سر موری نگاه کردم که با خط بدی و خودکار قرمز نوشته شده بود: (زمانی که جامها بالا آمد و به افتخار او نوشیدند و پای کوبیدند، او معشوقهاش را مینگریست و مخمور لبخند میزد)
به موری نگاه کردم که بدون اینکه خبر داشته باشه، تمام مدت رو به دیوار نشسته بود و با اون حرف میزد. با خودم فکر کردم چطور طمع میگفت که خیلی تیزه.
موری گردنش چرخید و طوری با مردمک سفید و تو خالی صاف تو چشمام نگاه کرد که احساس کردم همهی حرفای تو ذهنمو شنیده. دوباره خندید و گفت: (نگران نباش عزیزم همه بخشیده میشن!)
مارشل با مهربونی دستمو گرفت و گفت: (بیا بریم اتاقتو نشون بدم)
به تقلید از مارشل از راه پلهها بالا رفتم. کاغذ دیواری آبی کمرنگ کثیف شده بود و چند جا هم چسبش ور اومده بود و از دیوارها نقاشیهایی از طبیعت آویزون بود که پایین صفحه با خط خیلی خوبی نوشته بود: (الیزابت)
طبقه بالا کوچیکتر از انتظارم بود و چهار در بیشتر نداشت.
مارشل در صورتی رنگ اخرین اتاق رو باز کرد. اتاق کمی خاک گرفته بود اما همه چیز سر جای خودش و کاملا مرتب بود.
_(بعدا کمکت میکنم اینجارو گردگیری کنی، فقط حواست باشه چیزیو نشکنی اینجا اتاق همسر سابق موری بوده!) با تعجب نگاهش کردم که لبخند زد و رفت.
چمدونو پرت کردم سمت دیگه اتاق و روی تخت دراز کشیدم و به دیوارای اتاق که با ظرافت زیادی نقاشی شده بودن نگاه کردم. البته به خاطر فرسایش کاغذ دیواری ها رنگشونو از دست داده بودن و بعضی جاها هم کنده شده بودن.
از پالت رنگ و بوم نقاشی و همه تابلوهای تو خونه میشد حدس زد که الیزابت نقاش بوده ولی موری که هیچکدوم از اینارو نمیتونسته ببینه پس دلیل این همه زحمتش چی بوده؟
صدای ((تق تق)) که از طرف پنجره اومد تقریبا باعث شد از جا بپرم. نمیدونستم صدای چیه چون اتاق، طبقه دوم بود و کسی بدون نردبون نمیتونست بیاد پشت پنجره.
با کنکاوی بلند شدم و از دیدن گل آبی و صدف که لبه پنجره چیده شده بودن تعجب کردم.
شاید کسی میخواست بهم خوشآمد بگه پس گل رو برداشتم و بین دفتر خاطراتم گذاشتم که خشک بشه.
#داستان_کوتاه #شیطان_را_نبین #پارت_۱۲
@novelsorena
Post #2284
221
ناول سورنا | SORENA NOVEL بخش دوم شیطان را نبین نویسنده: مانستر ژانر: ترسناک / تناسخ پارت ۱۱ _خب حالا بگو ببینم تارسیر کوچولو نظرت چیه؟ تصمیمو گرفته بودم پس گفتم: باید چیکار کنم که چشمام بر گرده؟ _این دفعه کارت سخت تره عزیزم! من اون چشمارو میخواستم؛ اونم به هر قیمتی که شده: هر…
- 👍 1
- 🔥 1
- 🤯 1