TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 312 subscribers
Post #2277 334
#دردی_در_اعماق_قلب

#پارت2:
چهره درد مند چیکو از اشک خیس شده بود. هق میزد و از درد موهایش در خود می پیچید.
سردر گم بود؛ چه کار اشتباهی کرد که این سزایش این بود؟
تنها گناهش این بود که هواسش پرت باران شده بود.
سر خوشانه گرم بازی زیر دانه های سرکش باران شده و متوجه ورود مرد نبود و نا خواسته به این مرد قلدور برخورد کرد. با پاهای خیس و گلی اش کفش مشکی براق او را لگد کرد!
خیلی زود دستپاچه شد و وحشت زده نالید: «ببخشید...»
انگار برای مرد ارزش این شیٔ ناچیز از دختر هشت ساله اش بیشتر بود که اینگونه عربده کشید: «مگه کوری خوک ماده؟»
چشم های عسلی چیکو به اشک نشست: «من معذرت میخوام! جدا عمدی...»
چشم های مرد به خون نشست: «خفه شو!»
به قامت عروسکی و نحیف چیکو حمله کرد. فقط به همین دلیل ناچیز.
زیادی بیرحمانه بود. چیکو زیر دستش پیچ و تاب خورد.
فشار دست مرد بیشتر شد.
چیکو جیغ کشید: «خواهش می کنم نکن.»
مقابل چشم برادرش درد میکشید.
هیروتو مشت هایش را در هم گره کرد، کسی که از پوست و خون او بود درحال درد کشیدن بود و از او فقط نگاه کردن بر میامد.
مگر کار دیگری از دستش بر میامد؟ هیروتو نُه ساله اصلا حریف مرد سی ساله نبود.
به خصوص یاغی خطرناکی که رئیس یک گروه خلاف کار بود...
بیرحم و خشن.
وضعیت مالی آنها در بهترین حالت ممکن بود. اما هیروتو و چیکو، از پدر فقط بی رحمی و بی مسئولیتی اورا دیدند.
رفتار وحشیانه ای که با فرزندان و همسرش داشت.
صدای مرد خشن و زنگ دار به قصد تخریب هیروتو غرید: «گم شو برو به همون جهنم دره ای که ازش اومدی بیرون بوزینه...»
ظرفیت هیروتو تکمیل بود. از شدت عصبانیت به نفس نفس افتاده و بغض گلویش را فشرده بود.
کنترل خودش را از دست داد. صدایش به طرز مضاعفی تیز و عصبی شد: « خفه شو مرتیکه! بوزینه تویی! جهنم دره ام جاییه که تو برامون درست کردی؛ تو حتی لیاقت اینو نداری که حیون صدا بشی! میدونی چرا؟ چون حیون بی آزاره. اما تو از هر حیوون وحشی، وحشی تری... »
این گونه پرخاشگری هیروتو به مرد، او را متحیر کرد. شوکه شد، انگار که یک پارچ آب یخ روی سرش خالی کردند.
باورش نمیشد این ها را از دهان همان پسر بچه ای شنید که تا روز قبل همچو حیوان خانگی اش از او تازیانه میخورد.
هنوز در شوک بود که خروس بی محل هیروتو اواز کرد: «دست از سر خواهرم بر دار! ما حیوانات خونگی تو نیستیم...»
مرد جنون آمیز عربده کشید! همچون دیوانه ها شده بود. غیر قابل کنترل: «شما چیزی جز حیوانات خونگی من نیستین...»
مرد که چیکو را هنوز در چنگ داشت با یک حرکت ناگهانی مثل زباله ی بی ارزش اورا روی زمین پرت کرد.
چیکو جیغ کشید. شدت پرت شدن به اندازه ای بود که درد و سرما و خیسی سنگ فرش های کار شده روی زمین را در نصف بدن کوچکش حس کرد.
گریه اش شدت گرفت، کش دار و با صدا شد. از درد شکایت کرد: «اییی.دادا شی...»
هیروتو غضب کرد دست پاچه یک قدم به سمت جسم زمین خورده چیکو برداشت: «کثافط! نمیبخشمت! چرا اینقدر ازارمون می دی؟ لعنت به تو لعنتی...»
مرد غضب کرد: «صدا تو ببر! تا خفه نکردمش برای همیشه...»
هیروتو نیش خند زد، نیش خندی که بیشتر مرد را هوایی میکرد تا بلایی سر یکی از این دو بیاورد.
تهدید گر به سمت هیروتو قدم بر داشت.
هیروتو خونسرد سر جایش میخ کوب شده بود...

@novelsorena
  • ❤ 1
  • 😢 1
More from @novelsorena
  1. Sep 28, 2026بیایید به تحلیل چند قهرمان شاهنامه بپردازیم: کیومرث شخصیت هایی که در شاهنامه میتوانند قهرم…
  2. Sep 28, 2026‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  3. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  4. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  5. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  6. Sep 25, 2026Post #6312
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →