آخرین طلوع
نویسنده: Artorias
فصل اول : پدر
چپتر ۲
مرد سرش را با لرزه بالا آورد و با دهان پرخون گفت:
_ اسم من رو از کجا میدونی؟
درحالی که چشمانش به سیاهی میرفت صدای گنگ پسرک را شنید:
_ افسانه شش برادر تازه شروع شده
ادوارد صدای نامفهومی را میشنید.
و همزمان بدنش کمی تکان میخورد.
چشمان سنگینش را باز کرد و دور و بر را بررسی کرد.
نور زیاد، چشمانش را اذیت میکرد و همه جا را تار میدید.
ولی صدای زن را خوب میشنید که روبرویش بود:
_ خداروشکر! فکر کردم مردید
ادوارد که چهره زن را تار میدید گفت:
_ من کجام؟
زن گفت:
_ من آنا هستم؛ تو رو جلوی در خونه پیدا کردم که زخمی بودی
چشمان ادوارد؟ یواش یواش بینا شد و توانست آنا را ببیند.
اولین چیزی که ادوارد دید، چشمان درخشان و فیروزه ای، همچون یاقوت بود.
چنان محو چشمانش بود که درد بدنش را فراموش کرده بود.
آنا درحالی که صورتش سرخ شده بود، دستی به موهای بلند و بنفشش کشید و گفت:
_ میشه بهم خیره نشید؟!
مرد دستی به پارچه ای که پهلویش کشیده شده بود زد و گفت:
_ خب؟......این رو کی زده؟
آنا گفت:
_ زخم عمیق و چرکی داشتید که خوبش کردم، فقط باید استراحت کنید تا بخیه ها باز نشن
مرد سرش را چرخاند و دور وبرش را برسی کرد.
روی یک تخت کهنه و چروکیده دراز کشیده بود، خانه فقط یک خوابه بود و خبری از اتاق دیگری نبود.
همه جا پر بود از شیشه های الکل و خرت و پرت های بیهوده که خانه را شلخته نشان میدادند.
خانه پنجره نداشت و چند فانوس آن را روشن نگه میداشت.
زن با ظاهر خجالت زده به زمین خیره شد و گفت:
_ بابت وضعیت خونه معذرت میخوام
ادوارد بلند شد و گفت:
_ حضور من برای تو خیلی خطرناکه
آنا با نگرانی گفت:
_ نباید حرکت کنی!
ادوارد اخم هایش را درهم کشید و گفت:
_ تو حتی نمیدونی من کی هستم
ناگهان درد شدیدی مثل بمب در کل بدنش پخش شد و او را روی تخت انداخت.
زن با نگرانی دستی بر باندهای زخم کشید و گفت:
_ گفتم که حرکت نکن، بخیه ها تازه هستن
ادوارد دوباره بلند شد و گفت:
_ باید به سفرم ادامه بدم
ناگهان صدای نعره مردی از پشت در شنیده شد:
_ امشب زیادی نوشیدم
در با سرعت باز شد و محکم به دیوار کوبانده شد.
مردی چاق و بدترکیب وارد شد و آروق بلندی زد و نعره کشید:
_ امشب چی آماده کردی آنا؟
مرد چشمان کثیف و پف کرده اش را به ادوارد دوخت و با صدای کریه خود گفت:
_ تو بهم خیانت کردی!؟
شیشه الکل را روی زمین انداخت و رو به آنا فریاد زد:
_ باز هم باید مثل سگ کتک بخوری؟
آنا چشمانش گرد شده بود و مثل بید میلرزید.
مرد باقی مانده الکل را از روی ریش های بلند و چربش پاک کرد و با قدم های سنگین، جلوی آنا رفت.
آنا حتی جرعت نمیکرد با او چشم در چشم شود.
مرد گردن آنا را گرفت و او را تا جلوی صورتش بلند کرد و نعره زد:
_ دیگه بهت نیازی ندارم، چون دخترای خوشگل تری پیدا کردم
اشک در تمام چشمان آنا جمع شده بود
مرد خواست مشتش را بر صورت آنا بکوباند، که ادوارد دستش را گرفت و گفت:
_ این رفتار حتی مناسب یک حیوان نیست، احمق!
مرد آنا را روی زمین انداخت و با ادوارد چشم در چشم شد.
آنا گردنش را محکم گرفت و سرفه های پیاپی کرد.
ادوارد با اخم ترسناکش به مرد خیره شد و با نفرت گفت:
_ تو فقط یک خوک هوسبازی!
مرد فریاد زد:
_ برو بمیر بابا!
مشتش را با قدرت روانه اش کرد.
ولی ادوارد، با یک دست، مشتش را گرفت.
ادوارد با تمام توان مشتش را فشار داد.
مرد از سر درد فریاد زد و تقلا کرد.
ادوارد، مرد را به عقب هل داد و فریاد زد:
_مفتخر شدم تا ببرمت جهنم
سپس مشتش را بر صورت مرد کوباند.
تمام صورت مرد مثل خمیر له شد.
ضربه چنان قوی بود که او به سمت در پرتاب شد و کل دیوار شکست.
آنا بلند شد و وحشت کنان گفت:
_چرا زدیش؟ حالا من باید چیکار کنم؟
ادوارد نگاه معنا داری انداخت و گفت:
_ من تو رو وارد این قضیه کردم و خودم درستش میکنم.
دست آنا را گرفت و گفت:
_با من بیا!
#آخرین_طلوع
@novelsorena
Post #2267
167