بخش دوم
شیطان را نبین
نویسنده: مانستر
ژانر: ترسناک / تناسخ
پارت ۱۱
_خب حالا بگو ببینم تارسیر کوچولو نظرت چیه؟
تصمیمو گرفته بودم پس گفتم: باید چیکار کنم که چشمام بر گرده؟
_این دفعه کارت سخت تره عزیزم!
من اون چشمارو میخواستم؛ اونم به هر قیمتی که شده: هر کاری باشه انجام میدم، ولی با چشمای نابینا هیچ چیزیو قبول نمیکنم!
_چیزی که این بار ازت میخوایم اینه که به یه روستا بری و اونجا یه پیرمردی به اسم موری رو پیدا کنی. اون یه مجسمه مریم مقدس تو خونش داره که یه گردنبند با نگین مشکی گردنشه. باید اونو ازش بدزدی
_چرا باید گردنبند یه مرد روستایی رو بخوای؟ فقط نمیتونی یکی بهترشو بخری؟
با لحن عصبی گفت: یه طلسمه، فقط بیارش!
بدون هیچ تردیدی گفتم: باشه!
احساس کردم جای خالیه چشم راستم پر شد و بعد میتونستم با همون دوباره ببینم
شیشهای روی میز بود که اون یکی چشمم داخلش بود
همه هفت پسر تو تابلو دقیقا دور همون میز نشسته بودن و تنها فرقشون نسبت به هم رنگ چشماشون بود.
_اون یکی چشمتو بعد از قرارداد پس میدم
کاغذی اورد و به طرز عجیبی میتونستم خط عجیبشو بخونم
چیزی کم یا اضافه نشده بود فقط اگه موفق میشدم چشما برای همیشه مال من بودن و اگه نمیتونستم دیگه هیچ جوره نمیتونستم پسشون بگیرم
_این یه روش باستانی برای بستن قرارداده. اینطوری هیچ راهی برای فرار کردن یا شکستن و دروغ گفتن نیست
خنجر کوچک و ظریفی رو سمتم گرفت: باید خون دست راستتو اینجا بریزی و من این ور، مطمئنی نمیخوای چیزیو تغییر بدی؟
خنجرو ازش گرفتم و سوراخ ریزی روی دستم ایجاد کردم
اما شیطان کف دستشو عمیق و عریض برید و خون سیاه رنگ کاغذ رو اغشته کرد
بعد دستمو گرفت و گفت: من طمعم، الان باید لیندا صدات کنم یا ادوارد و یا لوناتیک؟
شونهای بالا انداختم و گفتم: حتی خودمم نمیدونم کدومشونم!
دستمو نگاه کردم که هیچ جای زخمی باقی نمونده بود
طمع که چشمهای زرد و براق مثل سکههای طلا داشت اون یکی چشمم رو بهم برگردوند و توضیح داد موری مرد کوریه که همسرش تازه فوت کرده و دنبال کسیه که باهاش زندگی کنه و تو کاراش کمکش کنه
گفت که با اینکه هیچ چیزیو نمیبینه اما خیلی تیزه و باید منتظر باشم تو یه فرصت مناسب گردنبندو بدزدم و هیچ عجلهای نیست حتی اگه چند سال طول بکشه و در اخر به خاطر رفتار خشنش موقع اوردنم به اینجا عذر خواهی کرد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من آمادم که موریو ببینم!
بارون زمین خاکی رو خیس کرده بود و شبنم روی برگها نشسته بود. برخلاف منطقههای جنگلی دیگه که انرژیهای منفی ارواح حاکم بود اما اینجا سرشار از انرژیهای پری ها بود؛ البته که اونا همیشه هم خوب نیستن اما در کل انرژی مثبتی داشتن.
از وقتی خاطراتمو به یاد آوردم، دیدم بیشتر رشد کرده و میتونم انرژی و حتی سالهای باقی مونده از عمر آدمهارو ببینم.
واقعاً غمانگیزه! چون پسربچهای که صندلی جلوی اوتوبوس نشسته فقط 13 دقیقه دیگه از عمرش باقی مونده اما پیر زنی که کنار منه 23 سال دیگه قراره عمر کنه.
از وقتی حقیقتو فهمیدم جرعت نگاه کردن به آینه رو از دست دادم و دلم یه جورایی برای همزادم یا بهتره بگم دخترم تنگ شده.
اوتوبوس به ایستگاه رسید و فقط من پیاده شدم.
رنگ صندلیها ریخته بود و زنگ زده و بی استفاده گوشهای افتاده بود.
میتونستم پری کوچیک و سبز رنگی رو ببینم که روی برگی نشسته و صاف زل زده بود تو چشمای من؛ لبخندی زدم و دست تکون دادم. ترسید و با بالهاش که مثل سنجاقک بود فرار کرد.
بلاخره انرژی طمع رو حس کردم:(خیلی دیر کردی!)
اشاره کرد بلند شم و با حالت عصبی و گیج گفت:(اینجا یه سد داره، نمیزاره شیاطین وارد بشن!)
چمدون رو برداشتم و گفتم:(همچین چیزی امکان داره؟)
سرشو به نشانهی مثبت تکون داد. پس حالا مشخصه که چرا انرژی اینجا با بقیه جاها متفاوته.
_(تو که سدو خراب نکردی؟ چون خیلی وقته به همچین فضایی احتیاج دارم.)
دستی به گردنش کشید و گفت:(نه فقط یه شکاف ایجاد کردم. نمیتونی سدو ببینی یا حس کنی؟)
_(نه!)
یهو ایستاد و گفت:(نمیتونم از این بیشتر جلو بیام و حتی نمیتونم دیگه باهات ارتباط بگیرم. دوشنبهها ساعت چهار بیا اینجا و بهم بگو اوضاع چطوره. یادت نره! و البته بد نیست بدونی اگه زیر قولت بزنی قرارداد جونتو میگیره؛ چه من اونجا باشم و چه نه!)
بعد با ناخوناش روی درخت علامتی گزاشت. سرمو تکون دادم و خداحافظی کردم.
هیچ جادهای وجود نداشت و دقیقا باید از وسط جنگل رد میشدم. احساس میکردم همه جا شبیه همه و دارم راه اشتباهی رو میرم؛ اما وقتی درختا تمون شدن و خونه قدیمی که پیچک سمجی شاخههاشو دور تا دور خونه گسترش داده بود پیدا شد.
#داستان_کوتاه #شیطان_را_نبین #پارت_۱۱
@novelsorena
Post #2261
208
ناول سورنا | SORENA NOVEL شیطان را نبین نویسنده: مانستر ژانر: ترسناک / تناسخ پارت ۱۰ زن ها با عجله ملحفه ها و ظرفی که توش پر از اب گرم بود رو به اتاق بردن با کنجکاوی من هم وارد اتاق شدم انگار حدودای قرن 19 یا 18 بود زن باردار روی تخت از درد داد زد بچه ای به دنیا اومد به یاد اوردم…
- 👍 5