#دردی_در_اعماق_قلب
نویسنده: کریسلا
ژانر: روزمره، تراژدی
#پارت1:
پشت پنجره اتاق «هیروتو» دانه های سرکش باران کوبیده میشد . بخاطر نزدیکی صورتش به شیشه سرما گرفته حاله کوچکی از تنفس گرمش نقش گرفت و دید پسرک را سخت تر کرد. به سنگ فرش های خیس کار شده در وسط حیاط طویل نگاه میکرد. به راه های پیچ در پیچ که این مسیر ها درست کرده بودند.
وقتی دقیق تر میشد میتوانست برخورد قطره های باران با سنگ ها ببیند که چند ثانت بالا تر پرت میشدند.
دست های لاغر هیروتو تکیه گاه صورت کوچکش شده بود و چشم های شکلاتی اش نهال درخت سیب را نگاه میکرد که روز گذشته به همراه خواهر کوچک ترش کاشته بود.
اتاق هیروتو در اخرین طبقه خانه بزرگ دو طبقه شان قرار داشت.
در محله آنها ارزش این خانه و موقعیت مکانی آن آرزوی همه همسایه های اطراف بود.
جالب بود که این اما برای خود هیروتو و خانواده اش جذابیت چندانی نداشت.
آنها این خانه را جهنم دره، و نفرین شده میخواندند.
شاید «سنگ قلب مغرور» که اصطلاحا پدر هیروتو محسوب میشد بیشترین نقش در نام گذاری جهنم دره روی این خانه را داشت.
اتاق هیروتو بر خلاف تمام پسر بچه های 9 ساله زیادی تیره و افسرده بود. انگار که مدت هاست حس سر زندگی در این اتاق مرده.
تمام اتاق بوی دلسردی و نا امیدی و تنفر میداد.
هیروتو نفس عمیقی کشید و دستش را از زیر چانه اش برداشت. ساعت ها نشستن پشت پنجره او را خسته کرده بود.
پیچ و تابی به بدن کوفته اش داد و با کشیدن دست هایش به عقب و صدای تلق تلق شکستن مفاصل بین استخوان ها تنفس حبس شده در سینه اش را آزاد کرد.
صدای نازکش را بیرون داد: «آخیش!دیگه داشت خسته کننده میشد. اگر بارون این همه آروم کننده نبود مطمئنا خیلی سخت تر بود...»
ناگهان با شنیدن صدای بهم خوردن دو فلز به هم که مربوط به باز شدن در ورودی مزین شده به میله های مشکی آهنی بود سیخ نشست.
نگاهش به پاین سر خورد. با دیدن قامت ننگین مرد اخم هایش در هم رفت.
چهره ابوس او نشان از بد بیاری احتمالی او در کار امروز بود.
هیروتو موهای خرمایش را از صورت کنار زد و گله کرد: «این خوب نیست! این از اون روز هاست که اصلا نباید به پر و پاش پیچید...»
چشم هایش را در حدقه چرخاند و این بار چشم هایش روی کسی قفل شد که ترس آسیب دیدنش را داشت.
دندان هایش را روی هم فشورد، آواره هایش منبقض شد.
چون می دانست او هر بار هنگام عصبانیت دنبال قربانی است، این قدر آشفته بود.
و یا شاید اینکه خواهر کوچکش میتوانست قربانی این ماجرا باشد برایش غیر قابل تحمل بود.
از پنجره کنده شد و تقریبا مثل گلوله اتشین به سمت در شلیک شد.
پله های سنگی سفید رنگ را دوتا یکی پاین می امد دست هایش روی نرده فلزی طلایی رنگ سر میخورد.
می توانست ماهیت فلز را زیر پوست زخم خورده و ملتهبش حس کند.
تقریبا به مقصد رسیده بود که صدای جیغ دخترانه «چیکو» اورا متوقف کرد.
صدای جیغ دختر از دردی بود که هیروتو با شنیدن جیغ، آنرا در تار و پود وجود خودش حس کرد.
غضبناک غرید: «تمومش کن مردک یاغی»
مرد عصبی تر از ان بود که کنترلی روی رفتارش داشته باشد. چشم هاش خون گرفته، موهای قهوه ای دختر هشت ساله که به چنگ گرفته بود و جور میکشید که هر لحظه امکان کنده شدن آن از ریشه وجود داشت، چشم های عسلی دختر به اشک نشسته، دست های ظریف و کوچکش را به دست بزرگ و تنومند مرد گرفته، التماس میکرد ارام تر رفتار کند.
مرد رو به هیروتو عصبی عربده کشید: «چه زری زدی بوزینه؟ کی به تو اجازه دخالت داد حیوون؟»...
@novelsorena
Post #2256
176
- 👍 3