TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2243 164
#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۱۸
در مدت اقامت اجباری سایوان در کلبه شمن نگاه‌های آشکار و پنهان شمن آزارش می‌داد. حالا چنان با هاله نگاهش آشنا بود که در هر جایی حتی در شلوغ‌ترین جاها هم نگاهش را می‌شناخت.
از طرف دیگر سردی رفتار ماهیگیر، آیسین را آزار می‌داد و کوچک‌ترین تلاشش را برای نزدیکی سد می‌کرد. غذای جوان گرم و تازه بود اما اجبار حضورش، گویی خاک و چوب جویده باشند، غذا در دهانشان بی‌مزه و بد طعم می‌شد.
شمن کم‌کم به رفتار سایوان خو گرفت و به همین نزدیکی محدود راضی شد. گاهی وقتی سایوان خواب بود، بالای سرش رفته و ساعتی به تماشایش می‌نشست. ماهیگیر اوایل با حس نگاهی خیره بیدار می‌شد و آیسین دست‌پاچه، بهانه می‌آورد:
- اومدم دنبال پودر عود.
- بیدارت کردم؟ می‌خواستم اون دسته علف رو از بالا سرت بردارم...
او هم باشه‌ای می‌گفت و دوباره می‌خوابید اما کم‌کم به این رفتار شمن عادت کرد و اگر بیدار هم می‌شد واکنشی نشان نمی‌داد. سایوان هر روز و شب مشتاق فرا رسیدن روز‌ ماهیگیر بود، چون آن روز تنها زمانی بود که آسایش داشت و کسی مزاحمش نمی‌شد. صبح تا غروب فقط او بود و دریا و تور ماهیگیریش.
زمان گذشت تا شب ماه کامل فرا رسید. نور ماه از تنها پنجره کلبه به داخل تابیده و روی پرده رقصید. سایوان روی رخت‌خوابش دراز کشیده بود و به نقوش پرده که در نظرش از همیشه زنده‌تر بودند، خیره ماند تا به خواب رفت. روحش از کلبه بیرون رفت و به آسمان بلند شد. از ابرها و ستارگان فراتر رفت و خود را در سرزمینی عجیب اما آشنا یافت. از میان خانه‌هایی به رنگ آب، خاک و... عبور کرد تا به خانه‌های از جنس و به رنگ باد رسید. از میان خانه‌های به ظاهر سست اما مستحکم عبور کرد تا به قصر باد رسید. از درب قصر مجلل اما بدون نگهبان عبور کرد و راحت به اتاق تاج و تخت رسید. روی تخت مردی زیبارو با تاجی از باد بر سرش نشسته بود. رنگ پوست مرد از سایوان هم سفید‌تر و نقره چشمانش براق‌تر بود.‌ اجزای صورتش بی‌شباهت به اجزای صورت سایوان نبود، حتی می‌شد گفت آن دو نفر بسیار به هم شبیه هستند. مرد لبخند عمیقی بر لب داشت و رو‌به سایوان گفت:
- من نیبیل هستم، روح باد و...
صورت مرد تار و کلماتش محو شدند. همزمان چشمان سایوان در تاریک روشن کلبه باز شدند. باد سرد شبانگاهی داخل وزید و لرز بر بدن خیسش نشست. سر جایش نشست و با کف دست صورتش را خشک کرد. قفسه سینه‌اش به شدت به بالا و پایین حرکت کرده و قلبش دیوانه‌وار و مدام به دیوار سینه‌اش کوبید. قطره‌ای به پایین چکید و متوجه جویبار اشک بر صورتش شد‌.
بلند شد و به کنار کلبه رفت. دستمال را که موقع خواب باز می‌کرد، برداشت و سر و گردنش را از اشک و عرق پاک کرد و سپس کاسه‌ای آب سر کشید تا نفسش آرام گیرد. چرخید و به پرده منقوش نگاه کرد و زمزمه کرد:
- چرا هر ماه کامل این خواب رو می‌بینم. هم می‌ترسم هم دلتنگ روح داخل خوابمم.
همیشه موقعی که به روح خودش را معرفی می‌کرد، از خواب بیدار می‌شد؛ گویی حرفی می‌زد که سایوان هنوز آماد شنیدنش نبود. هر چند امشب بر خلاف گذشته چهره روح را دیده و صدایش را وضح شنیده بود اما باز هم چیزی بیشتر از گذشته نشنیده بود. چون نمی‌خواست با پخش شدن خبر دیدن ارواح در خواب‌هایش باعث دردسر بیشتر برای خودش شود؛ این موضوع را در اعماق قلبش دفن و برای کسی حتی شمن، فاشش نکرد.
نفس صداداری کشید و تلاش کرد تا قبل از طلوع آفتاب، کمی دیگر بخوابد.

@novelsorena
  • ❤ 1
  • 🥰 1
More from @novelsorena
  1. Oct 12, 2026گل سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری بیا قسمت کنیم، بیشش به من ده که تو کوچ…
  2. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس تبریزی در خوی صحبت از عارفان و صوفیان که به میان باشد نام شمس تبریزی اب…
  3. Oct 12, 2026⚜افتتاح بارگاه شمس⚜ بنای هفت هزار متری در شهر خوی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  4. Oct 10, 2026طبق نوشته‌های تاریخ‌نگار یونانی هرودوت، در خلال جنگ‌های ایران و یونان در سال ۴۹۲ پیش از می…
  5. Oct 10, 2026می‌گویند ایرانی‌ها، متخصصان ساخت کانال‌ها هستند نمونه اش کانال خشایارشا، ۲۵۰۰ سال پیش، و ت…
  6. Oct 8, 2026دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملک…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →