#برخورد_سه_جهان
چپتر چهارم-پارت چهارم
نویسنده: تاج سیاه
کیلالا
واقعا فکر میکردم مراسم آزاد کردن اسلحه خونی طور دیگه ای باشه.مثلا یکم با ابهت تر یا با تکنیک و وسایل بیشتر ولی اوضاع اصلا اون طوری که دوست داشتم نبود.ساساگاوا بهمون یه چاقو داد تا خونمون رو توی اون حوض آب مقدس بریزیم.آخه مگه چه فایده ای داشت.دستم رو بریدم و سوزش کمی توی دستم حس کردم.لعنتی چاقوش واقعا تیز بود.سعی کردم دردم رو توی صورتم نشون ندم.یکم دستم رو فشار دادم تا کمی خونم داخل حوض بریزه.برادرم خیلی راحت دستش رو برید و بدون درنگ خونش رو ریخت.بقیه کمی ترسیده بودن ولی به هر حال انجامش دادن.واقعا به برادرم افتخار میکردم.نه فقط به خاطر این،چون همیشه سعی میکرد درد هاش،چه روحی و چه جسمی،رو بروز نده تا بقیه رو نگران خودش نکنه.از پس هر مشکلی به راحتی بر میومد حتی وقتی بچه بودیم.همون موقع ها هم مثل یه آدم بالغ رفتار میکرد.تقریبا هیچ وقت گریه کردنش رو ندیدم.خیلی دلم میخواست مثل اون باشم.وقتی خانواده ام مردن اون واسم هم پدر بود و هم مادر.مهم ترین چیز زندگیم.
همین که هممون خون هامون رو ریختیم.ساساگاوا دستش رو بالای حوضچه گرفت و شروع کرد به خوندن یه طلسم.آروم زمزمش میکرد ولی فک کنم زبان لاتین بود.همین که طلسم تموم شد کل حوض به رنگ خونی دراومد.انگار کل حوض پر از خون شده بود.یکم ترسیدم آخه اون خون عادی نبود.میتوسنتم حس کنم.یه چیزی،یه کسی داخل اون خون بود.یه انرژی خالص داشت من رو به سمت خودش میکشید.یه انرژی برتر.سعی کردم مقاومت کنم ولی دیدم که بقیه هم مثل من آروم آروم قدم داخل حوض گذاشتن.من هم آروم آروم قدم گذاشتم تا زمانی که فقط گردنم خارج بود.به هم نگاه کردیم و نفس عمیقی کشیدم.با دستم دماغم رو گرفتم و زیر خون رفتم.خیلی تاریک بود، روی خودم تمرکز کردم و ....و..... .چرا انقدر خوابم میاد؟ نباید این زیر خوا.....خوا......
با یه نفس عمیق از خواب بیدار شدم.ولی ...ولی.....یا خود خدا من کجااااااااام؟
دور برم رو نگاه کردم ولی هیچ چیزی اون جوری که باید نبود.شهر سالم بود همه چی سر جاش بود.درست مثل قبل از حادثه شکست حصار یا اون طوری که توی عکس ها دیده بودم بود.ولی مشکل اینجا بود.اگه اون عکس ها درست باشن من اصلا توی ژاپن نبودم.اینجا،اینجا بیشتر شبیه لندن بود.آخه چرا؟ ،چجوری؟
من چرا باید توی لندن باشم.بلند شدم و دور برم رو نگاه کردم.برادرم و بقیه رو صدا زدم ولی کسی رو پیدا نکردم.کنار یه رودخونه خیلی بزرگ بودم و کسی اون اطراف نبود.یکم ترسناک بود.شب بود و ماه گنده ای توی آسمون بود.هوا تقریبا مه گرفته بود.آروم سعی کردم راهی به مرکز شهر پیدا کنم.شاید کسی میتونست کمکم کنه.ولی چطور،حتی اگه فرض کنیم یه جوری اومدم لندن،هیچ جوره نمیشد بفهمی چطور توی زمان به عقب برگشتم.
@novelsorena
Post #2236
139