#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۱۷
به محض ورودش به کلبه شمن، آیسین به پرده اشاره کرد و گفت:
- اون پشت رو مرتب و برا خوابت جا باز کن. فکر کنم، یه رختخواب اضافه هم اونجا باشه.
سپس بدون توجه به او، همراه فالیاث به گوشهای رفت و با رئیس مشغول صحبت شد. سایوان برای لحظهای آن دو را تماشا کرد و سپس، به سمت پرده رفت و پشت آن پنهان شد.
دومین بار بود که به این کلبه میآمد اما بار اول برای ساعتی کوتاه بود و اینبار تبدیل به زندانش شده بود. بقچه کوچکش را کناری انداخت و آستینهایش را بالا زد. از پشت پرده سرک کشید و خیلی آرام پرسید:
- میشه وسایل رو ببرم بیرون، بعد دوباره بچینم؟
شمن نگاه کوتاهی به او انداخت و دستش را در هوا تکان داد:
- هر کاری میخوای بکن، فقط چیزی رو دور ننداز.
و دوباره مشغول صحبت خود شد. جوان هم زیر لب، باشد آرامی زمزمه کرد. گوشه پرده را کنار زد تا مزاحمش نباشد. در را باز کرد و وسایل را بیرون از کلبه روی هم ریخت. جارو و وسایل گردگیری آیسین را برداشت و همراه سطل آبی برگشت. کف اتاق و دیوارهای پشت پارچه را تمیز کرد و برق انداخت. سپس سراغ وسایل رفت.
رختخواب جدیدش را بیرون کشید. پارچهاش پاره و پوسیده و کاه درونش بوی گندیدگی میداد. کاملا مشخص بود، قبلا لانه موشها بوده اما حالا، موشها هم سمتش نمیآمدند. آنرا گوشهای انداخت تا بعدا به آتش بکشید. یک به یک بقیه وسایل را تمیز و در دستههای مشخص، طبقه بندی و سپس درون کلبه مرتبشان کرد. دستههای علف و باقیمانده حیوانات را روی دیوار آویزان کرد. پودرهای مختلف را درون قفسههای روی دیوار چید و ظروف مختلف را در گوشهی مناسبی قرار داد و...
وقتی کارش تمام شد، آن قسمت کلبه چنان تمیز و مرتب بود که کسی باور نمیکرد جزئی از کلبه شمن باشد. سایوان لباسها و وسایل اندکش را درون کمدی که برای خود گنار گذاشته بود، چید و دوباره سراغ آیسین رفت. فالیاث رفته بود و شمن مشغول مخلوط کردن چند پودر مختلف بود. دست روی دست گذاشت و کناری ایستاد. کمی بعد آیسین سر بلند کرد و او را دید که سرش روی سینهاش قرار داشت و دستانش رو هم بودند. کیسهای چرمی برداشت و پرسید:
- کاری داری؟
سایوان در همان حالت جواب داد:
- تشکی که گفتین، قابل استفاده نیست...
سر شمن به سمتش چرخید و منتظر ماند. پسر آب دهانش را فرو داد و ادامه داد:
- ... میخواستم اجازه بدین تا بسوزنمش و از از کلبه سابقم رختخوابم و تور ماهیگیریم رو با خودم بیارم.
گوشه لبان آیسین خیلی محو به بالا تاب خوردند. سرفه کوتاهی کرد و چینی به پیشانیش انداخت. مخلوط را درون کیسه ریخت و گفت:
- اون دیگه مال خودته. هر کاری میخوای بکنی زودتر انجامش بده.
کیسه را به بند کمربندش محکم کرد. عصایش را برداشت و به سمت در رفت.
- من میرم به مزارع سر بزنم. وقتی برگشتم باید این سمت هم تمیز شده باشه.
وقتی در پشت سر آیسین بسته شد، سایوان سرش را بلند کرد و به اطرافش نگاه کرد. با خود گفت:
- حداقل اینجا تمیزتره و کار کمتری میخواد.
سپس از کلبه خارج شد تا وسایل کار و استراحتش را به آنجا بیاورد.
Post #2228
119
- 🥰 2