#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۱۶
در عمق افکارش غرق بود که با حس لمس شدن بدنش، هشیار شد و به حال بازگشت. اهالی قبیله از همه سمت محاصرهاش کردند و به او تبریک گفتند.
- تبریک میگم سایوان...
- به شمن خوب خدمت کن...
- کاش من جای تو بودم...
- خدمت به شمن افتخار بزرگیه...
سایوان کلمات را شنید اما درک میکرد. خنده مردم را دید اما دلیلش را نفهمید. در جواب اهالی سر جنباند و با کلماتی نامفهوم پاسخشان داد. نگاهش بین جمعیت چرخید و بالا رفت تا به شمن رسید.
از همان فاصله هم، رضایت را در عمق چشمان آیسین دید. دیگر نه مردم را دید نه صدایشان را شنید. پیرمرد بلاخره کار خود را کرد و او را به خدمت گرفت. میدانست حق اعتراض ندارد و در صورت اعتراض هم کسی حرفش را نمیپذیرد.
رویش را به سمت آسمان گرفت و چشمانش را بست. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و تمام حرفهای ناگفتهاش را همراه خود برد و بر خاک انداخت. دانسته و ندانسته از دیگران عذرخواهی کرد و به سمت ساحل صخرهای جزیره دوید.
اشک چشمانش را تار و بغض نفسش را تنگ کرده بودند اما مانعش نشدند تا به مقصدش برسد. بر لبه صخره ایستاد و از عمق وجودش فریاد کشید. فریادش در میان صدای برخورد امواج به صخرهها گم شد و به آسمان نرسید. بر زانو افتاد و اجازه داد اشکهایش بر سنگهای زیر پایش بریزند و بغضی که در حال خفه کردنش بود آزاد شود.
مدتها بود که این ساحل صخرهای ماوای تنهاییش بود. کسی از اهالی به آنجا نمیآمد و مزاحم خلوتش نمیشد. ساعتی بر اندوه سالهای گذشته گریست، سپس برخاست و به سمت کلبهاش رفت تا وسایلش را جمع کند؛ هر چند، جز تعدادی لباس محقر چیزی برای برداشتن نداشت.
به شمن گفته بود همراه مادرش زندگی میکند و خود، بهتر از هر کسی میدانست که دروغ گفته است؛ در آن لحظه بهانه بهتری پیدا نکرده بود. درون کلبه، مقابل تمثالی که خود از والدینش ساخته بود، ایستاد و بیصدا اشک ریخت. نمیدانست اجازه دارد آنها را همراه خود به کلبه شمن ببرد یا نه؟ بعد از مدتی تامل، آنها را برداشت و لا به لای لباسهایش پنهانشان کرد. علاوه بر لباسها و تمثالها، هر چه برای پخت غذا لازم بود و در کلبهاش داشت همراه خود برداشت.
وقتی کارش تمام شد، در خانهاش باز و فالیاث داخل شد. به محض دیدن سایوان با لحنی سرشار از عصبانیت غرید:
- هیچ معلومه کجایی؟ همه دارن دنبالت میگردن! کل قبیله رو از کار و زندگی انداختی.
سایوان سرش را پایین انداخت تا صورت سرخ و اشکهای حلقه شده درون چشمانش را پنهان کند. بعد با صدایی لرزان که به زحمت شنیده میشد، جواب داد:
- ببخشد رئیس. برای هضم اتفاقی که افتاده، لازم بود تنها باشم.
با شنیدن این حرف، فالیاث نفس عمیقی کشید و با لحنی آرامتر گفت:
- خیله خب. اما قبلش باید خبر میدادی. کل قبیله نگرانت بودن که نکنه اتفاقی برات افتاده. خوبه یکی از بچهها موقع برگشت دیده بودت و به ما خبر داده.
سایوان میدانست بقیه فقط نگران برکتی بودند که از او میگرفتند اما در پاسخ فقط دوباره عذر خواهی کرد و قول داد چنین رفتاری دیگر تکرار نشود. فالیاث با صورتی خرسند درون کلبه را با نگاهش کاوید و پرسید:
- میدونی که دیگه نباید اینجا زندگی کنی؟ وسایلت رو جمع کردی؟
پسر بقچه کوچک و سبد سبکش را نشان داد و گفت:
- قبل رسیدن شما همه وسایلم رو جمع کردم.
مرد سرش را به تایید تکان داد و با دست در را نشان داد:
- پس چرا معطلی؟ راه بیفت. تا کلبه شمن همراهیت میکنم.
سایوان برخلاف میلش راه خروج را در پیش گرفت و دوشادوش رئیس قبیله به سمت منزل جدیدش راه افتاد.
@novelsorena
Post #2195
144
- 🥰 1