TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 312 subscribers
Post #2157 118
#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۱۵
فالیاث ساکت شد و منتظر کم شدن اضطراب مردم ماند. کمی بعد دستش را بر پشت آیسین قرار داد و دوباره شروع به صحبت کرد.
- شمن عزیزمون تصمیم گرفته تا یک فرد مشخص رو برای انجام کارهای کلبه‌ش انتخاب کنه.
با دستش او را کمی به جلو هل داد و اصرار کرد:
- بهتره خودت دلیل این تصمیم و اسم اون فرد خوشبخت رو‌ بگی.
آیسین چشم‌غره کوتاهی به او رفت و رو به جمعیت کلمات از دهانش خارج شدند.
- من الان کمی پیر شدم و موقع ارتباط با ارواح حس می‌کنم که نزدیکه جانم، بدن از کار افتاده‌م رو ترک بکنه. برای همین نیاز دارم تا کسی تمام مدت کنارم باشه و کارهای روزمره کلبه رو برام انجام بد.
ساکت شد و دستی بر دهانش کشید. صورت تک تک افراد حاضر را از نگاه گذراند و روی صورت رنگ پریده سایوان متوقف شد.
- حداقل تا زمانی که ارواح عزیر، شمن بعدی رو انتخاب کنن. در ضمن، همه‌ی ما ماهیگیر جوانمون رو نماد برکت و حمایت ارواح از قبیله‌مون می‌دونیم. من فکر می‌کنم حضور این جوون در کنار من، باعث قوی و بهتر شدن ارتباطم با ارواح و کم شدن اثرات بعدش می‌شه.
همههمه مردم دوباره اوج گرفت. عده‌ای با شمن موافق بودند و عده‌ای نه اما همه نگران نبودِ سایوان و کم شدن محصولاتشان بودند. آیسین اما به این اعتراضات آرام یا تاییدهای پر شور توجه‌ای نداشت و کاری برای از بین بردنشان نکرد. تمام توجه‌اش به پسرک رو به رویش بود و با خود می‌اندیشید:
«همیشه این‌قدر رنگ پریده بوده یا امروز این‌جوری شده؟ حالش خوبه؟ نکنه مریض شده؟»
نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد و موهای بلند و باز سایوان را به رقص در آورد. پسر نواری از مچش باز کرد، موهایش را جمع و بالای سرش بست. آیسین با صدای فالیاث چشم از جوان برداشت و صحبت‌های الان رئیس قبیله را با تکان دادن سرش، تایید کرد.
- نگران نباشین، سایوان باز هم به همه کمک می‌کنه. عصر هر روز تا زمانی که خورشید به دریا برسه، سایوان به بقیه کمک می‌کنه و بعدش به کلبه شمن برمی‌گرده...
سایوان می‌دید و می‌شنید. دلش آشوب بود و عرق بر صورتش نشسته بود. لرز خفیفی در تمام بدنش احساس کرد. مطمئن بود اگر دهان باز کند، شروع به استفراغ صبحانه محقرش می‌کند. این مردم هیچ‌گاه او را برای خودش نمی‌خواستند‌.
از زمانی که خودش را شناخت و به یاد داشت، همیشه از او درخواست برکت داشتند. اصرار داشتند به آن‌ها در انجام وظایفشان کمک کند تا محصولاتشان بیشتر شود. به یاد می‌آورد زمانی که مادرش را در کودکی از دست داد، هیچ یک از زنان برایشان غذا نیاوردند اما روز بعد مرگ مادرش، مردان به سراغش رفتند تا با آن‌ها برود.
پدرش بعد از دست دادن همسرش، دوباره ازدواج نکرد و خودش غذا را تهیه می‌کرد. سایوان هم کم‌کم پخت غذا رایاد گرفت.
کسی با پدرش کاری نداشت. او هر هفت روز یک‌بار، قبل از بیرون آمدن خورشید از دریا، به دریا می‌رفت و زمان بازگشت خورشید به دریا با قایقی پر از ماهی بر‌می‌گشت. باقی روز‌ها را به تعمیر تورش، بافتن توری جدید یا رسیدگی به قایقش سپری می‌کرد.
از ده سالگی تعمیر و بافت تور را یاد گرفت و زمانی که پانزده ساله شد، با پدرش به دریا رفت. در هجده سالگیش پدرش بیمار شد و از دنیا رفت. باز کسی برای هم‌دردی با او نیامد اما یادشان نرفت، روز بعد مراسم، روز ماهی‌گیری نیست و از او خواستند همراهشان به مزارع برود.
زمانی که مادرش زنده بود، همراه دیگر زنان، برای او غذا می‌آورد. اما بعد از مرگش، یاد گرفت باید فکری برای نهار خود بکند. کسی برای او دلسوزی نمی‌کند و غذایش را با او سهیم نمی‌شود. همه او را فقط واسطه برکت ارواح می‌دیدند نه موجودی زنده و در حال رشد. حالا، شمن پیر قبیله، می‌خواست او خدمتکار شخصیش شود. دوست نداشت این‌کار را انجام دهد اما کسی از او نظر نمی‌خواست. فقط می‌خواستند وظیفه‌اش را، رساندن برکات ارواح به قبیله، انجام دهد. برای چند هزارمین بار در طول عمرش، خود را برای داشتن مو و چشمی نقره‌ای نفرین کرد.
  • 👍 2
  • ❤ 1
  • 🔥 1
  • 🥰 1
More from @novelsorena
  1. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  2. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  3. Sep 25, 2026Post #6312
  4. Sep 25, 2026مشکل این دنیا این است که احمق ها از خود مطمئن، مانند خروس های حیاط مغرور هستند؛ در حالی که…
  5. Sep 25, 2026👤 سنت آگوستین ما انسان‌ها ضعیف‌تر از آنیم که حقیقت را تنها با عقل و منطق خود کشف کنیم. #ف…
  6. Sep 23, 2026بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشک…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →