#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۱۵
فالیاث ساکت شد و منتظر کم شدن اضطراب مردم ماند. کمی بعد دستش را بر پشت آیسین قرار داد و دوباره شروع به صحبت کرد.
- شمن عزیزمون تصمیم گرفته تا یک فرد مشخص رو برای انجام کارهای کلبهش انتخاب کنه.
با دستش او را کمی به جلو هل داد و اصرار کرد:
- بهتره خودت دلیل این تصمیم و اسم اون فرد خوشبخت رو بگی.
آیسین چشمغره کوتاهی به او رفت و رو به جمعیت کلمات از دهانش خارج شدند.
- من الان کمی پیر شدم و موقع ارتباط با ارواح حس میکنم که نزدیکه جانم، بدن از کار افتادهم رو ترک بکنه. برای همین نیاز دارم تا کسی تمام مدت کنارم باشه و کارهای روزمره کلبه رو برام انجام بد.
ساکت شد و دستی بر دهانش کشید. صورت تک تک افراد حاضر را از نگاه گذراند و روی صورت رنگ پریده سایوان متوقف شد.
- حداقل تا زمانی که ارواح عزیر، شمن بعدی رو انتخاب کنن. در ضمن، همهی ما ماهیگیر جوانمون رو نماد برکت و حمایت ارواح از قبیلهمون میدونیم. من فکر میکنم حضور این جوون در کنار من، باعث قوی و بهتر شدن ارتباطم با ارواح و کم شدن اثرات بعدش میشه.
همههمه مردم دوباره اوج گرفت. عدهای با شمن موافق بودند و عدهای نه اما همه نگران نبودِ سایوان و کم شدن محصولاتشان بودند. آیسین اما به این اعتراضات آرام یا تاییدهای پر شور توجهای نداشت و کاری برای از بین بردنشان نکرد. تمام توجهاش به پسرک رو به رویش بود و با خود میاندیشید:
«همیشه اینقدر رنگ پریده بوده یا امروز اینجوری شده؟ حالش خوبه؟ نکنه مریض شده؟»
نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد و موهای بلند و باز سایوان را به رقص در آورد. پسر نواری از مچش باز کرد، موهایش را جمع و بالای سرش بست. آیسین با صدای فالیاث چشم از جوان برداشت و صحبتهای الان رئیس قبیله را با تکان دادن سرش، تایید کرد.
- نگران نباشین، سایوان باز هم به همه کمک میکنه. عصر هر روز تا زمانی که خورشید به دریا برسه، سایوان به بقیه کمک میکنه و بعدش به کلبه شمن برمیگرده...
سایوان میدید و میشنید. دلش آشوب بود و عرق بر صورتش نشسته بود. لرز خفیفی در تمام بدنش احساس کرد. مطمئن بود اگر دهان باز کند، شروع به استفراغ صبحانه محقرش میکند. این مردم هیچگاه او را برای خودش نمیخواستند.
از زمانی که خودش را شناخت و به یاد داشت، همیشه از او درخواست برکت داشتند. اصرار داشتند به آنها در انجام وظایفشان کمک کند تا محصولاتشان بیشتر شود. به یاد میآورد زمانی که مادرش را در کودکی از دست داد، هیچ یک از زنان برایشان غذا نیاوردند اما روز بعد مرگ مادرش، مردان به سراغش رفتند تا با آنها برود.
پدرش بعد از دست دادن همسرش، دوباره ازدواج نکرد و خودش غذا را تهیه میکرد. سایوان هم کمکم پخت غذا رایاد گرفت.
کسی با پدرش کاری نداشت. او هر هفت روز یکبار، قبل از بیرون آمدن خورشید از دریا، به دریا میرفت و زمان بازگشت خورشید به دریا با قایقی پر از ماهی برمیگشت. باقی روزها را به تعمیر تورش، بافتن توری جدید یا رسیدگی به قایقش سپری میکرد.
از ده سالگی تعمیر و بافت تور را یاد گرفت و زمانی که پانزده ساله شد، با پدرش به دریا رفت. در هجده سالگیش پدرش بیمار شد و از دنیا رفت. باز کسی برای همدردی با او نیامد اما یادشان نرفت، روز بعد مراسم، روز ماهیگیری نیست و از او خواستند همراهشان به مزارع برود.
زمانی که مادرش زنده بود، همراه دیگر زنان، برای او غذا میآورد. اما بعد از مرگش، یاد گرفت باید فکری برای نهار خود بکند. کسی برای او دلسوزی نمیکند و غذایش را با او سهیم نمیشود. همه او را فقط واسطه برکت ارواح میدیدند نه موجودی زنده و در حال رشد. حالا، شمن پیر قبیله، میخواست او خدمتکار شخصیش شود. دوست نداشت اینکار را انجام دهد اما کسی از او نظر نمیخواست. فقط میخواستند وظیفهاش را، رساندن برکات ارواح به قبیله، انجام دهد. برای چند هزارمین بار در طول عمرش، خود را برای داشتن مو و چشمی نقرهای نفرین کرد.
Post #2157
118
- 👍 2
- ❤ 1
- 🔥 1
- 🥰 1