#برخورد_سه_جهان
چپتر سوم-پارت سوم(آخر)
نویسنده:تاج سیاه
-برای اینکه رفع سوئتفاهم بشه و یکم اعتمادا جلب شه هدفم رو میگم.من دارم دنبال سنگ های سرنوشت میگردم.توی اون پایگاه هم واسه همین رفته بودم.اونجا دومین سنگ رو پیدا کردم.
داشتم میترکیدم.آخه یه آدم چقدر پررو.
-چی؟ببینم تو احمقی؟ما تویی که معلوم نیست از کجا اومدی و حالا یدفه داری هدف سفرت رو به چند تا غریبه میگی رو با خودمون بیاریم؟خواب دیدی خیره.به هیچ وجه.ببین ممنونم که ما رو نجات دادی.ولی دیگه راهمون جداس.یکم آب و لباس و کنسرو واست میزاریم.غروب اینجا رو ترک میکنیم.
-به من نیاز پیدا میکنینا.
-لازم نکرده خودمون 5 تا کافی هستیم.خب از دیدنت خوشحال شدیم آقای رن-سان.
***
آفتاب داشت غروب میکرد.
آکیهیرو آهی کشید و گفت.
-ببین کیلالا، یکم سرد برخورد نکردی.اون تنهایی یه شیطان متوسط رو شکست داده،شاید به کارمون میومد.تازشم اونجوری ولش کردیم شاید کار درستی نباشه.
اشک توی چشمام حلقه زده بود.
-مشکلی واسش پیش نمیاد.نمی تونم به کسی اعتماد کنم نه بعد از اون...
-خیلی خب ناراحت نباش، نمیخواستم اون موضوع رو یادت بیارم.
همینطور داشتیم رد میشدیم که یه صدای قرچ قروچ آشنا شنیدم.نه نه امکان نداشت.اونا نه.دوباره نه.یه گله حدوداً40 تای استخونی از زیر زمین بیرون اومدن.اصلاًاوضاع خوبی نبود.
-اونی-چان،میچی،شما عقب رو بگیرید،من و تاکو و ایتا هم جلو رو.سریع جادوی محافظتی رو اجرا کردم.«ای خدایی که سپری برای ما در برابر شیطان چیدی.قدرتی به من بده تا سپری بسازم برای رها شدگان بهشت.سپر هفت لایه نور»
یه سپر کروی از جنس نور دور گروه کشیدم ولی این جادوی سطح بالایی نبود.فقط میتونست یکم کندشون کنه و جلوی زهرشون رو بگیره.ولی خدارو شکر جادوی آکیهیرو بدرد میخورد.دستش رو به صورت دو انگشتی جلوی دماغش گذاشت و شروع به گفتن طلسم کرد.
-«ای خدایی که جهنم را خلق کردی و از هر آتشی مصون هستی.از من در برابر آتش محافظت کن،برای استفاده از آن در برابر گمراه شدگان،آمین.آتش سرخ»
2 انگشتش رو جلوش گرفت و توده ای عظیمی از آتش پخش کرد.تونست حدود 10 تا از اون استخونی ها رو بکشه ولی هنوز حدود 30 تاشون مونده بود.هر کدوم از هر جادویی که میتونستیم استفاده کردیم.طلسم فلج کننده،طلسم خون،طلسم تیغه بلند و...
تقیریبا بدنمون تحلیل رفته بود.انرژی اکثرمون تمام بود ولی اون عوضی های فرز هنوز 9 تاشون مونده بودن.دندون هاشون رو بهم میزدن،انگار میدونستن که دیگه هدفشون جوره.واقعا نمیتونستم تکون بخورم.نباید اینجا از پا در میومدم.هنوز کار داشتم.چشمام تقریبا داشت بسته که یه صدای بلند شنیدم که طلسمی رو فریاد زد.
-شلاق شکنجه باهاموث
یه خط بنفش رنگ شلاق مانند از بالای سرمون رد شد و 7 تا از اون استخونی هارو از بین برد.همون بود.ساساگاوا رنتو.از بالای یه ساختون پایین پرید و 2 تای باقی مونده رو با یه تفنگ مقدس از بین برد.لعنتی.اون عوضی چه مرگش بود.چرا همه جا سبز میشد.با اون قیافه از خود راضیش اومد جلو و گفت.
-خب،مثل اینکه به یه همسفر اضافه نیاز دارید.
عصبانی و سرخ شدم ولی باید قبول میکردم.برادرم لبخندی زد و بهش دست داد.
-خب،مثل اینکه یه یار اضافه به جایی بر نمیخوره.تازه شاید چیزای دیگه ای هم بدونه.قدرت جنگیدنش هم خوبه.به صورت موقت به گروه خوش اومدی،رن-سان.
***
جایی دیگر،شخصیتی دیگر
آروم آروم نزدیک شدم،دلم نمیخواست نزدیک اون سایه ها برم.سکه 5 ینی رو داخل سایه پرت کردم.
-خب،بگو ببینم قبول میکنی؟اگه نه تا برم دنبال یکی دیگه.
-صبر کن،صبر کن زیادی عجله داری.قرارمون که سرجاشه؟
-همه چی طبق معامله،10 تا آدمیزاد برای اینکه با روحشون بازی کنی،درعوض سر کسی که میخوام.
لبخند بلندی سر کشید.
-همیشه عوضی بودی،خیلی راحت همنوعای خودتو میفروشی.خب قبوله حالا هدف کی هست؟
یه عکس از توی جیبم بیرون کشیدم.
-این یارو.آخرین بار توی پایگاه شماره 2 دیده شده.بکشش و مطمئن شو که مرده.اگه تونستی سرش رو واسم بیار.
از توی سایه ها بیرون اومد.با اون شنل و ماسک نصفش.
-هیچ وقت از قیافت خوشم نیومد.بچه ی سایه.
-هممم منم همینطور.
داخل سایه ها غرق شد و رفت.
-این دفعه میگیرمت.ماله خودمی،ساساگاوا رنتو.
Post #2142
158
- 👍 3