TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 312 subscribers
Post #2134 137
#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۱۴
با صدای به هم خوردن در و باز ماندنش، فالیاث از بهت خارج شد و به شدت لرزید. صورتش قرمز شد و تنش به عرق نشست. سمت در رفت و آن را کامل بست‌. وقتی پیش آیسین برگشت آرام‌تر شده بود. کنار او نشست و دستش را روی پای او گذاشت. با این کار مرد که هنوز در شک حرف‌های جوان بود، از جا پرید و به نفس نفس افتاد. فالیاث از واکنش ناگهانی دوستش ترسید برای همین سریع و پی در پی گفت:
- آیسین، امیدوارم رفتار و حرفای راهارد رو به دل نگیری. می‌دونی جوونه و سرش از عشق کیتان پره. یه مدت که بگذره آروم میشه و از رفتارش شرمنده...
مرد سر جایش نشست و دستش را بالا گرفت و او را ساکت کرد.
- آروم باش مرد، من هیچ نیت بدی در مورد پسرت ندارم. می‌دونم هنوز تو فکر عروس ارواحه اما به نفع خودشه زودتر فراموشش کنه.
در باز و مادلا با سینی پر از غذا وارد شد. سینی را جلوی همسرش و شمن گذاشت و خودش هم کنار شوهرش نشست. فالیاث تخو‌مرغی را از درون سینی برداشت و با لبخند شروع به پوست گرفتنش کرد.
- لطفا از غذای ما بخور و به خونه‌مون برکت بده.
آیسین تکه‌ای میوه برداشت و در دهانش گذاشت. بعد جویدنش پرسید:
- کی به بقیه می‌گی؟
فالیاث با نگاهی گنگ به او خیره شد و بعد گفت:
- آهان، قضیه ماهی‌گیر...
بعد به تخم‌مرغ درون دستش خیره شد و ادامه داد:
- قبل رفتن مردا سر کارشون می‌گم. مادلا برو پیش تنور و به زنا بگو، همه قبل رفتن سر کارشون جلوی کلبه ما جمع بشن.
زن سرش را تکان داد، تکه‌ای نان جدا کرد و در دهانش گذاشت. سپس از کلبه خارج شد و دقایقی بعد بازگشت. در سکوت و آرامش غذایشان را خوردند و به انتظار نشستند. کم‌کم سر و صدای اهالی قبیله از بیرون کلبه شنیده می‌شد. دو مرد با هم بیرون رفتند و رو به روی مردم ایستادند و مادلا هم پشت سر آن دو قرار گرفت. زن و مرد از این احضار ناگهانی و حضور شمن و رئیس قبیله کنار هم جا خورده بودند و با هم پچ پچ می‌کردند. مردی فریاد زد:
- رئیس چی شده؟ اتفاق بدی افتاده؟
پیرزنی ادامه داد:
- نکنه ارواح از عروس ناراضی بودن؟ برای همینه که شمن این‌جاست؟
هر کس چیزی می‌گفت و همه نگران و ناراحت بودند. آیسین با چشمانش میان جمعیت گشت و پسر جوان را یافت. سرش را پایین انداخته بود و با کسی صحبت نمی‌کرد. لحظه‌ای سرش را بالا آورد و نگاه خیره شمن را شکار کرد. مدت کوتاهی در چشمان او خیره شد و دوباره سرش را پایین انداخت. فالیاث هر دو دستش را بالا برد و برای این‌که در آن شلوغی همه صدایش را بشنوند فریاد زد:
- مردم قبیله، خواهران و برادرانم، آروم باشین. حادثه ناگواری نیفتاده و حتی ممکنه اتفاق فرخنده‌ای هم باشه.

@novelsorena
  • 🥰 2
  • 🔥 1
  • 🤯 1
More from @novelsorena
  1. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  2. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  3. Sep 25, 2026Post #6312
  4. Sep 25, 2026مشکل این دنیا این است که احمق ها از خود مطمئن، مانند خروس های حیاط مغرور هستند؛ در حالی که…
  5. Sep 25, 2026👤 سنت آگوستین ما انسان‌ها ضعیف‌تر از آنیم که حقیقت را تنها با عقل و منطق خود کشف کنیم. #ف…
  6. Sep 23, 2026بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشک…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →