#برخورد_سه_جهان
نویسنده:تاج سیاه
چپتر سوم-پارت دوم
به کمک تاکویا بقیه اعضای گروه رو بیدار کردم.برادرم اکیهیرو خیلی خوشحال بود که حالم خوبه.10 دقیقه ای طول کشید تا از بغلش فرار کردم.
-خب بگو ببینم این کیه؟هنوز بهوش نیومده واسه خودت مرد پیدا کردی؟
آب دهنم توی گلوم پرید:
-چرا چرت و پرت میگی واسه خودت.بیرون افتاده بود منم آوردمش داخل.فک کنم همونی بوده که مارو آورده اینجا.
آکیهیرو نزدیک اون مرد رفت و دست روی شونش گذاشت.
-بهت تبریک میگم مرد.خیلی خوش شانسی.
از عصبانیت سرخ شدم
-چرا باز داری چرت میگی توی این وضعیت.بیا گمشو اونور.
با بقیه بچه ها راجع به موقعیتی که توش بودیم بحث کردیم.حدود 4 ساعت بعد بود که بهوش اومد
***
معلوم بود هنوز درد داره ولی به سختی بلند شد و روی تخت نشست.نگاهی به دور و برش انداخت.نفس عمیقی کشید و بعد به ما نگاه کرد.سوال پیچ کردن رو شروع کردم.
-خب آقای خوش خواب بالاخره بیدار شدن.ببین چون تو زخمی هستی، من سوال میکنم و تو سعی کن جواب بدی.حواست باشه ما 5 تامون بلدیم از جادو استفاده کنیم،پس سعی نکن کار احمقانه ای بکنی.
یکم شونه اش رو مالید و جواب داد.
-اینجوری از کسی نجاتتون داد تشکر میکنین؟باید میزاشتم همون شیطان قصاب،قصابیتون کنه.
یکم ترسیدم.قصاب؟منظورش از قصاب چی بود؟صبر کن ببینم،ما بعد از اون حادثه توهم مانند دیگه چیزی یادمون نمیومد.نکنه که؟
-منظورت از قصاب چیه؟همه چی رو تعریف کن.
میچیکو سعی کرد آرومم کنه:هی کیلالا آروم باش.اون جون مارو نجات داده.بدنش هم هنوز کامل بهبود پیدا نکرده....
-برام مهم نیست.این بیرون نباید به هیچکس اعتماد کرد.در ضمن از قیافش خوشم نمیاد.معلوم نیست کی بخواد ما رو تیغ بزنه یا طعمه شیاطینمون کنه.
-هی هی خانوم یواش تر.اولا قیافم خیلیم خوبه.دوما اگه میخواستم بکشمتون چرا همون اول نجاتتون دادم.میزاشتم همونجا بمیرین.با این همه جراحت نمیذاشتمون توی یه گاری زنگ زده و تا اینجا بیارمتون.
یکم اعصابم بهم ریخت ولی خودم رو آروم کردم.قیافش خیلی آروم و منطقی به نظر میرسید که همین من رو میترسوند.
-خب.من آرومم حالا از اول تعریف کن که چی شد که ما سر از اینجا در آوردیم
همه چیز رو واسمون تعریف کرد.ولی معلوم بود بعضی چیزا رو قایم میکنه.مثلاًدرست نگفت که توی اون پایگاه شیاطین چیکار میکرده.مو به بدنم سیخ شده بود.حالا که فکر میکنم اگه اونجا میموندم چه بلایی سرمون میومد یکم آروم شدم.ولی هنوز هم بهش اعتماد نداشتم.آخه چرا باید ما رو نجات میداد درحالی که میتونست راحت فرارکنه؟چرا با وجود این همه جراحاتش ما رو نجات داد؟چرا؟آکیهیرو اومد و دستش رو روی شونم گذاشت.
-ببین کیلالا ما زندگیمون رو به این مرد مدیونیم.یعنی که الان زیر دینشیم.
رو به طرف اون مرد کرد و ادامه داد.
-به هر حال ممنونم که نجاتمون دادی.واسه خواهرمم عذر میخوام.اون یکم تو اعتماد کردن به آدما سخت گیره.خب برای الآن بیا خودمون رو معرفی کنیم.
-اسم من ساساگاوا رنتو هس.میتونین رن صدام کنین.
-خیلی خب رن-سان.اسم من ساکاموتو آکیهیرو هس.اون دختر هم خواهر کوچیکترم کیلالاست.اون پسری که موهای نارنجی داره دوست بچگیم ماتسوموتو تاکویاس.اون دختر قد کوتاهی هم که پیش خواهرمه کاتسوراگی میچیکو هس و آخرین نفر گروه هم دوست میچیکو،موچیزوکی ایتا هس.از آشناییت خوشوقتیم.
-منم همینطور،خب اون بیرون چیکار میکردین.توی این دنیا بهترین کار واسه آدما اینه که به لست کال ملحق بشن.شما چرا نرفتین؟
-معذرت میخوام ولی این موضوعی که به خودمون ربط داره.در ضمن این موضوع واسه خودتم صادقه.تازه تو که تنها توی این دنیا دووم آوردی مشکوک تری.
برادرم رو گوشه ای کشیدم تا کمی باهاش صحبت کنم.
-ببین آکی.من اصلاًبه این یارو اعتماد ندارم.درسته مارو نجات داده.بیا یکم وسیله واسش بزاریم واسه قدردانی.هنوز راهی زیادی داریم که باید بریم.
-هممم.راستیتش نمیدونم.اگه.....
-میگم آکیهیرو-سان.اگه جزو لست کال نیستین حتما دلیلی دارین،منم همینطور.پس چطوره که یه مدتی با هم همسفر بشیم.
آکیهیرو:جان؟!
تاکویا:جان؟!
خودم:جااااان؟!
@novelsorena
Post #2124
147
- 👍 4