#برخورد_سه_جهان
چپتر سوم-پارت اول
نویسنده:تاج سیاه
با یه سردرد عجیب از خواب بلند شدم.چیز زیادی یادم نمیاد.یادم میاد با برادرم و دوستام داشتیم از دست یه سری شیطان استخونی فرار میکردیم.معمولا میتونستیم جلوشون رو بگیریم چون 5 نفر بودیم ولی این دفعه یه گله حدودا 30 تایی بودن واسه همین تنها راهمون فرار بود.بعد....بعدش.....بعدش چیشد؟چیزی یادم نمیاد.فقط یادم میاد که صدای پدرم رو شنیدم که صدام میکرد.ولی این غیر ممکن بود. آخه پدر من حدوداً5 سالی میشد که مرده بود.ولی ناخودآگاه دنبال صدا کردم و بعدش همه چی سیاه شد.سرم روو مالیدم و بلند شدم.یه بالشت درست شده از کاه زیر سرم بود و یه ملافه نه چندان تمیز هم روم.من کجام؟ترسیدم،دوستام!سریع دور برم رو نگاه کردم.هر 5 تاشون خواب بودن.چی شده بود؟دور برم زو نگاه کردم.یه خونه آجری کوچیک تقریبا مخروبه بود.از بعضی سوراخ ها میشد بیرون رو دید.بعد از ظهر بود.آسمون مثل همیشه قرمز رنگ بودولی ابر هایی از طرف شرق میومدن که احتمالاً نوید بارون رو میدادن.تمام وسایلمون روی یه میز چوبی آخر اتاق بود.سعی کردم از سر جام بلند شم ولی بدنم خیلی کوفته بود.انگار چند روزی بود که خواب بودم.یه آتیش کوچیک وسط اتاق روشن بود که دودش از طریق سوراخی که روی سقف بود بیرون میرفت.یه حلبی روی آتیش آویزون بود که چیزی که به نظر سوپ میومد داخلش قل قل میکرد.واقعا ما کجا بودیم؟انگار کسی یا کسانی ما رو اینجا آورده بودن.به سختی بلند شدم و سرم رو مالیدم.سعی کردم برادرم آکیهیرو رو بیدار کنم ولی خیلی خواب عمیقی بود و خب دلم نیومد.بیرون رفتم تا یکم بیشتر بفهمم و هوایی تازه کنم.یکی از چاقوهای شکاری رو از توی کیفم رو میز برداشتم و بیرون رفتم.توی این دنیا به هیچ چیزی نمیشد اعتماد کرد.بیرون رفتم.زمین زیرمون جدا شده و چند متری بالا اومده بود.تقریبا 20 متری جلوتر از من سطح زمین حدود 15 متری بالاتر سطح بغلی بود.به نزدیکی لبه رفتم تا بهتر ببینم.2 تا پایگاه شیطان و یه کلیسا فرشته رو میشد از اینجا دید.2 تا فرشته کماندار همون لحظه از کلیسا بیرون اومدن.سریع رفتم و پشت یه ساختمون قایم شدم.هیچوقت نمیشد فهمید فرشتگان چه چیز هایی رو میدیدن.همون لحظه صدای راه رفتن کسی رو شنیدم.پشت همون دیوار موندم.چاقوی شکاریم رو از غلافش در آوردم و آماده شدم.میتوkستم سایش رو ببینم.احتمالا یه مرد بود.نفس عمیقی کشیدم و داد زنان از پشت دیوار بیرون اومدم.یه مرد رو دیدم که همون لحظه بیهوش روی زمین افتاد و یه مقدار هیزم رو کولش بود.ینی اینقدر از من ترسید که بیهوش شد؟، چه مرد زپرتی ای.ولی نه.نزدیک تر رفتم و با احتیاط برشگردوندم.دستش و شکمش خونریزی داشت.لعنتی، چند وقت بوده که خونریزی داشته.پیرهنش رو بالا زدم.قفسه سینش کبود بود.احتمالا چند تا از دنده هاش شکسته بود.هیزم؟صبر کن ببینم.نکنه این همونی بوده که..... .نمیتوستم بهش اعتماد کنم.ولی نمیتوستم همینجوری اونجا ولش کنم.زیر بغلش رو گرفتم و بردمش داخل اون خونه.لعنتی خیلی سنگین بود.تا نزدیکی خونه بردمش که تاکویا رو دیدم که بیدار شده بود.از دیدن من هم خوشحال بود هم تعجب کرده بود.سریع به سمتم دوید و گفت:«هی کیلالا حالت خوبه؟ما کجاییم؟این کیه؟من کیم؟....»
خندیدم و گفتم:
-هی ...هی آروم باش پسر تو مثلا یکی از مردای گروهی.منم درست نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی مثل اینکه این پسره نجاتمون داده.کمکم کن فعلا ببریمش داخل.حال زیاد خوبی نداره
-ولی تو که مطمئن نیستی.شاید یه قاتل یا غارتگر باشه.
-فعلا بیا ببریمش داخل.دستاشو به تخت میبندیم که نتونه کاری کنه.
-نمیدونم، تو مغز گروهی دختر. بیا ببریمش.
با کمک تاکویا بردیمش داخل.روی یه تخت خوابوندیمش.یکم الکل توی کیفش بود.با یه مقدار پارچه که توی کیف های خودمون بود.زخم هاش رو شستم.بعد با یه بانداژ محکم کمرش رو بستم تا شکستگی هاش جوش بخوره.
@novelsorena
Post #2104
148
- 👍 4