TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 311 subscribers
Post #2091 158
#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۱۲
بعداز شام و شستن ظروف، سایوان سمت در رفت. در را که باز کرد، آیسین گفت:
- همین امشب وسایلت رو بیار.
به سمت او برگشت و جواب داد:
- نه شمن، تا به بقیه اطلاع ندین، وسیله‌ای این‌‌جا نمیارم.
قدم به بیرون در گذاشت و قبل از بستن در اضافه کرد:
- به مادرم هم باید بگم.
در را پشت سرش بست و شمن را با افکار پریشانش تنها گذاشت. آن شب نه آیسین و‌ نه سایوان خواب راحتی نداشتند. هر بار که چشمان مرد بسته می‌شدند، صورت رنگ پریده و موهای نقره‌فام پسر جوان پشت پلک‌هایش نقش می‌بست. هر بار که سایوان را خواب می‌ربود، مردم خشمگین قبیله را می‌دید. رئیس قبیله او را به فریب شمن متهم می‌کرد.
به محض تابش اولین پرتو طلایی خورشید، آیسین به سراغ رئیس قبیله رفت. جز زنانی که وظیفه پخت نان را داشتند، هنوز کسی بیدار نشده بود. زنان در حین ورز دادن خمیر با تعجب شمن را زیر نظر گرفته بودند که با قدم‌هایی بلند و شتابان خود را به کلبه رئیس قبیله رساند. با عصایش چند ضربه به در زد. وقتی جوابی نشنید، دوباره و‌ دوباره ضربه زد. بلاخره در باز شد و مردی با لباس نامرتب و موهای به هم ریخته میان چهارچوب در قرار گرفت. رئیس به صورت خسته و چشمان جود رفته شمن نگاه کرد و نگران پرسید:
- تو رو به ارواح قسم آیسین، اتفاق ناگواری افتاده؟
شمن بدون هدف، دستش را در هوا چرخاند.
- نه... آره... نمی‌دونم...
مرد ژولیده دست شمن پریشان و سردرگم را گرفت. متعجب اما آرام و اطمینان بخش گفت:
- آروم باش دوست من. بیا داخل و بگو چی شده؟
بعد از بسته شدن در پشت سرشان آیسین نالید:
- به کمکت نیاز دارم فالیاث!
مرد که قصد داشت به سمت اتاق دیگر برود، متوقف شد. در نظرش آیسین امروز عجیب شده بود. او هیچ‌گاه این‌گونه برای دیگران مزاحمت ایجاد نمی‌کرد، دچار تردید و نگرانی نمی‌شد و هیچ‌گاه از کسی طلب کمک نمی‌کرد. چرخید و او را برانداز کرد. مانده بود چه چیزی شمن مقتدر قبیله را به این روز انداخته؟ پس با تعجب و تردید پرسید:
- کمک؟! چه کمکی؟
آیسین لب باز کرد تا حرف بزند اما با حرکت دست فالیاث دهانش را بست. او به پوست کنار دیوار اشاره و تعارف کرد،
- اول بشین و صبر کن تا خودم رو مرتب کنم.
سپس سریع به درون اتاق رفت و در را محکم به هم کوبید. شمن، به ناچار روی فرش نشست و به دیوار رو‌ به رو خیره شد. سعی کرد ذهنش را مرتب و برای بیان خواسته‌اش، کلمات مناسب را پیدا کند. کمی بعد رئیس از اتاق خارج شد. لباسش مرتب و موهایش شانه شده بودند. کنار آیسین نشیت و گفت:
- حالا بگو چی شده.
شمن نفس عمیقی کشید و جواب داد:
- می‌خوام شخص ثابتی بهم خدمت کنه.
فالیاث ابتدا مدت طولانی به دوست دوران جوانی و میانسالیش خیره شد. سپس با صدای بلند خندید. وقتی خنده‌اش تمام شد، به پشت شمن کوبید.
- این‌که ناراحتی نداره، همین امروز یه نفر رو انتخاب کن. منم به مردم میگم.
شمن دستانش را به هم قلاب کرد و زمزمه کرد:
- مشکل من کسیه که از قبل انتخاب کردم.
فالیاث یکی از ابروهایش را بالا برد و با شک پرسید:
- کی؟
- سایوان، ماهی‌گیر قبیله.
نفس در سینه رئیس قبیله حبس و چشمانش گرد شدند. به زحمت لب زد:
- امکان نداره...
شمن سرش را بلند کرد و خیره در چشمان فالیاث جواب داد:
- جز اون کسی رو قبول نمی‌کنم.
رئیس بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. با صدای بلندی شمن را توبیخ کرد،
- می‌فهمی چی می‌گی آیسین؟
مطمئن جواب داد:
- می‌فهمم.
عصبانی‌تر گفت:
- استادت اون رو برکت قبیله خونده، برای همین بقیه ازش کمک می‌خوان. می‌خوان با حضورش محصولشون پر بارتر و کارشون بهتر بشه.
شمن بلند شد و شانه‌های رئیس قبیله را گرفت.
- همه رو می‌دونم! بهتر از هر کسی می‌دونم. برا همین ازت کمک می‌خوام.
فالیاث یقه آیسین را گرفت و غرید:
- مردم قبول نمی‌کنن. نمی‌ذارن کسی که برکت ارواح رو داره، برا خودت برداری.
دستانش بی‌جان، کنار بدنش افتادند. عصا با صدای تق کوتاهی روی زمین افتاد. درمانده نالید:
- کمکم کن... کاری کن راضی بشن...
لباس دوستش را رها کرد و پرسید:
- چرا اون؟
عصایش را برداشت و به آن تکیه داد. به زمین خیره شد و زمزمه کنان گفت:
- نمی‌دونم. فقط می‌دونم باید همیشه جلو چشمم باشه.
رئیس ریش کوتاه و کم‌ پشتش را خاراند. لحظه‌ای بعد چشمانش برق زدند. شانه‌های شمن را گرفت و فشرد تا او را نگاه کند.
- باید با مردم تقسمش کنی. مثلا دو روز در خدمت تو باشه و یک روز به مردم کمک کنه. این تنها راهه.
آیسین سرش را تکان داد و با لبخند جواب داد:
- قبوله. همین کار رو می‌کنم.
  • 👍 3
  • 🤯 1
More from @novelsorena
  1. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  2. Sep 25, 2026Post #6312
  3. Sep 25, 2026مشکل این دنیا این است که احمق ها از خود مطمئن، مانند خروس های حیاط مغرور هستند؛ در حالی که…
  4. Sep 25, 2026👤 سنت آگوستین ما انسان‌ها ضعیف‌تر از آنیم که حقیقت را تنها با عقل و منطق خود کشف کنیم. #ف…
  5. Sep 23, 2026بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشک…
  6. Sep 23, 2026با اهل درد شرح غم خود نمی‌کنم تقدیر غصه ی دل من ناشنیدن است... #شهیدسیدعلی_خامنه ای #شعر ‌…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →