#برخورد_سه_جهان
فصل دوم_پارت هفتم(آخر)
نویسنده:تاج سیاه
پشت یکی از ستون ها قایم شده بودم.نمیتوستم ریسک هیچ حرکتی رو بکنم.فعلا باید فقط نگاه میکردم.اون شیطان آدم ها روی میز بزرگ ریخت.یه ساطور بزرگ رو از زیر پیشبندش بیرون کشید.یکی از آدم هارو جدا کرد.و ساطورش رو بالا برد.نه،نگو کی میخوای.....شترقققق.پای یکی از آدم ها رو قطع کرد.اونجا واقعا یه قصاب خونه لعنتی بود.داشتم مثل یه خوک عرق میریختم.اون تموم اون آدم ها رو به راحتی سلاخی میکرد و اعضای مختلف بدنشون رو توی یه دیگ بزرگ که زیر میز بود میریخت.بعد از اینکه کارش تموم شد.ساطورش رو توی میز فرو کرد.دیگ بزرگ رو برداشت و کشان کشان به یه گوشه از سالن برد.بعدش یه زنگوله بزرگ رو به صدا درآورد.و اونجا بود که فهمیدم انسان ها واسه چی سلاخی میشدن.تعداد زیادی شیطان استخونی از سوراخ های داخل دیوار بیرون اومدن و روی دیگ ریختن.همشون شروع به خوردن اون گوشت ها کردن.الان بهترین فرصتم بود.به سرعت ولی آروم به سمت میز رفتم و روش پریدم.ولی نبود.سنگ سرنوش اونجا نبود.اونجا بود که یه صدای خنده گوشخراش مثل صدای خنده کسی که مشکل ریوی داشت رو شنیدم.برگشتم و اون قصاب رو دیدم که میخندید و سنگ سرنوشت داخل دست راستش بود.وای نه،نه اون میدونست.اون از همون اولش هم میدونست که من اونجام.ولی نباید فرار میکردم.نباید تسلیم میشدم.بعد از چند سال بالاخره دومین سنگ رو پیدا کرده بودم.یه قدم به هدفم نزدیک تر میشدم.عمرا اگه این فرصت رو از دست میدادم.اون قصاب در صندوق روی سرش رو باز کرد و سنگ رو داخلش گذاشت.یه ساطور دیگه از داخل پیشبندش در اورد و به سمت من هجوم آورد.بالاخره وقتش بود از 2 قلو ها استفاده کنم.دو تا کلت بزرگ رو از داخل کیفم بیرون کشیدم.اون 2 تا تفنگ های شکار شیاطین بودن.این هدیه لست کال بود به شاگردانش.همه گلوله هاشون از صلیب ذوب شده و آب مقدس فشرده ساخته شده بود.به سمت اون قصاب چند باری شلیک کردم.ولی خیلی اثری نداشت.فک کنم اونم یکی از مزیت های چربی بود.اون به سمت یورش آورد و ساطورش رو محکم رو میز کوبید و میز رو به دو نیم کرد.جاخالی دادم ولی شدت ضربه به گوشه ای پرتم کرد.به سمتم برگشت و جیغ بلندی کشید.تعداد زیادی از استخونی ها از شامشون برگشتن و به سمت من حمله کردن.اونا خیلی موجودات قدری نبودن و با یه تیر سقط میشدن.ولی اون فقط میخواست حواسم رو پرت کنه.سریع خشاب هامو عوض کردم ولی همین یه لحظه واسه اون لعنتی کافی بود تا ساطورش رو به سمتم تاب بده.ساطورش روی شکمم و دست راستم خراش بدی انداخت سریه از لای پاهاش غل خوردم و چند باری به پشتش شلیک کردم ولی فقط زخمیش میکرد و عصبانی تر.فک کنم فقط یه راه داشتم.باید به سرش یا هرچی که داخل اون صندوق بود شلیک میکردم.سریع به رو دستش پریدم تا از کمرش بالا برمو به سرش برسم ولی دستمو خوند و با پشت دستش محکم منو به یه ستون کوبید.طوری درد داخل وجودم پیچید که مطمئن شدم چند تا دنده ای رو شکوندم.روی زمین افتادم.سرم گیج میرفت.درد زیاد و خونریزی داشتم.نمیدونستم چند لحظه دیگه میتونم به هوش بمونم.چشمام سیاهی رفت.تا کی باید توی این زندگی میموندم.هیچی واسه زندگی نداشتم.دلم میخواست همونجا بمونم و راحت بخوابم.خواب!چند وقت بود که راحت نخوابیده بودم.شاید این آخرین فرصتم بود.آره.آره.باید همونجا میخوابیدم.روی زمین افتادم . چشمام رو بستم.بالاخره میتونستم راحت بخوابم.
«اونی-چان.اونی-چان،اونی-چاااان»مثل برق از خواب پریدم.اون صدا.صدای...صدای...نه امکان نداشت.حالا فهمیدم اوضاع از چه قرار بود.اون یه شیطان نجواگر بود که حریفاش رو با زمزمه رام میکرد.این توضیح میداد که چطور این همه آدم جمع کرده بود.به سختی بلند شدم.اون شیطان مثل این که تعجب کرده بود چند قدمی به سمت عقب برداشت.همین کافی بود تا من به زنجیر های قفس هایی که به سقف وصل بود شلیک کنم.2 تا قفس ها محکم روی سرش افتاد.همین واسه من کافی بود تا روی سرش بپرم.محکم در صندوقش رو باز کردم و از چیزی که داخلش بود شکه شدم.نمیدونم چه طور باید توضیح بدم که چی داخلش بود.تعدادی گوشت داخلش که به صورت لزجی داخل سرش حرکت میکردن.چیزهای دیگه ای هم داخلش بود که واقعا میگم نمیتونم توضیحشون بدم.
Post #2080
157