#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۱۱
پسر جوان بعد از شستن ماهیتابه، اطراف کلبه را نگاه کرد. وقتی چیزی که میخواست پیدا نکرد، با دست بر پیشانیش کوبید. با خود فکر کرد:
«وقتی ظرفاش اینقدر کثیفه، طبیعیه که چیزای دیگه رو هم نداره.»
مدتی به مرد دیگر که بیتوجه به او روی دیگ خم شده بود و محتویات آن را هم میزد؛ نگاه کرد. سرفهای کرد تا توجه او را جلب کند و پرسید:
- چربی و ادویه نداری؟
شمن سر چرخاند و نگاه کوتاهی به او انداخت. دوباره مشغول کار خودش شد و جواب داد:
- ندارم.
ماهیگیر نفسش را صدادار بیرون داد، ماهیتابه را روی میز گذاشت. ماهی خودش را برداشت و به سمت در رفت.
- میرم از خونه خودم بیارمشون.
بعد از رفتن ماهیگیر، آیسین، خودش را روی صندلی انداخت. آرنجش را روی میز گذاشت و سرش را میان دستانش فشرد. انگشتان بلند و باریکش در میان موهایش خزیدند و آنها را پریشان کرده و کشیدند. سرش را بلند کرد، نفس عمیقی کشید و هوای گرم و دمکرده را به درون ریههایش فرستاد. در همین مدت کوتاه، عطر تن پسرک با هوای کلبه در هم آمیخته و بر بوی معجون در حال جوشیدن و گیاهان دارویی غالب شده بود. در کلبه کوچکش چشم چرخاند و آثار حضور پسر جوان را همه جا پر رنگ دید.
شبح مرد جوان مقابل چشمانش جان گرفت و شروع به حرکت کرد. چشمانش را به هم فشرد و سرش را تکان داد تا آن خیال را پاک کند. کمی بعد برخواست و دیگ جوشان را به روی میز انتقال داد تا بعدا محتویاتش را درون بطریهای مناسب بریزد.
کارش که تمام شد، دوباره شبح ماهیگیر جان گرفت. آرام و زیر لب زمزمه کرد:
- چرا حضور این پسر اینقدر قویه؟
جوابی نداشت که به خود بدهد. بیست سال پیش که به عنوان شمن انتخاب شد، به راحتی دل از زن و فرزندانش گرفت. حتی یکبار هم به آنها فکر نکرده و در خیالش به آغوش نکشیده و نبوییدشان.
تمام فکر و ذکرش انجام مسئوایتهایش بود. حتی وقتی فهمید دخترش عروس ارواح است، قلبش نتپید و دستش نلرزید اما حالا، عطر تن ماهیگیر را از میان بوهای مختلف تشخیص میداد و شبحش را میدید. بر سر شبح فریاد زد:
- چی از جونم میخوای؟ چرا راحتم نمیذاری؟
شبح لبخندی زد و به کارش مشغول شد. دست دراز کرد تا شبح را بزند که در باز شد و سایوان داخل شد. کمی به آیسین خیره شد و بعد بدون حرفی به سراغ ماهی رفت. مقداری از ادویهها و گیاهان معطر را داخل شکمش گذاشت. ماهیتابه رو روی آتش اجاق قرار داد و تکهای دنبه داخلش انداخت. بقیه مواد معطر را داخل ماهیتابه ریخت و بعد ماهی را رویشان انداخت. صدای جلز و ولز ماهی بلند شد و گیاهان معطر بوی نامطبوعش را از بین بردند. حواسش به ماهی بود تا خوب سرخ شود که مرد پرسید:
- اسمت چیه پسر؟
بیحواس پاسخ داد:
- سایوان.
شمن به موهای نقرهای پسر خیره بود.
- سایوان وقتای بیکاریت چکار میکنی؟
رو به شمن ایستاد و جواب داد:
- کار خاصی ندارم. تورم رو مرتب و تعمیر میکنم. اگه کسی هم کمک بخواد کمکش میکنم.
بعد ماهی را برگرداند تا طرف دیگرش هم سرخ شود. آیسین بلند شد و کنارش ایستاد.
- پس وقتای بیکاریت بیا اینجا رو مرتب کن و برام غذا بپز.
با شنیدن این حرف، سر سایوان به بالا جهید و چشمانش به شمن خیره ماند. اطمینان داشت آنچه شنیده، کاملا غیرمعمول و غیرعادی است. با کلماتی محترمانه جواب رد داد.
- ولی رفع احتیاجات شمن به عهده همه اعضای قبیله است. اگه من این وظیفه رو به عهده بگیرم، قبیله بر علیهم میشه.
آیسین دستش را روی شانه سایوان گذاشت و چند ضربه روی آن زد.
- به من اعتماد کن. اگه من بخوام هیچکس مخالفت نمیکنه.
بعد سمت میز رفت و روی صندلی نشست.
- کسی به تو آسیب نمیزنه اما اگه، کسی کاری کرد فقط باید به من بگی.
سایوان خودش را با ماهی مشغول و اعتراض کرد:
- ولی شمن، این اشتباهه!
آیسین چانهاش را به دستش تکیه داد و پرسید:
- کجاش اشتباهه؟
پسر ماهیتابه را برداشت و سمت میر رفت.
- خدمت به شمن افتخار همه قبیله است. کسی نباید تنهایی انجامش بده.
شمن صاف نشست. خطوط اخم به پیشانیش دویدند و سرد و جدی گفت:
- اگه تو پیشنهادش میدادی، آره اشتباه بود. اما چون من میخوام، اشکالی نداره.
سایوان ماهیتابه را جلو آیسین گذاشت.
- امیدوارم خوشتون بیاد.
مرد ظرف را بو کشید.
- بوش که عالیه. مطمئنم مزهش هم خوبه.
سایوان سمت در چرخید که آیسین مچش را گرفت.
- از غذایی که پختی، نمیخوری؟
سایوان سعی کرد دستش را آزاد کند و جواب داد:
- تا خونه نرم مادرم غذا نمیخوره.
شمن، دستش را کشید و به خود نزدیکش کرد.
- مادرت باید به تنهایی عادت کنه.
سایوان با لب و لوچه آویزان اعتراض کرد.
@novelsorena
Post #2070
164
- 👍 2
- 🔥 1
- 🥰 1
- 🤔 1