#برخورد_سه_جهان
فصل دوم_پارت ششم
نویسنده:تاج سیاه
این قسمت:قصابی
تقریبا یه 20 دقیقه ای بود که اون گروه گشتی لست کال رفته بودن داخل.باید منتظر میموندم.باید یه جوری اون 2 تا نگهبان دم در رو رد میکردم برن.همون لحظه صدای شلیک شنیدم.اون 2 تا نگهبان صدای شلیک رو شنیدن و به سرعت سمت فاحشه خونه رفتن.این بهترین فرصت من بود.سریع از پشت پناهم در اومدم و سمت در ورودی رفتم.چند متر مونده بود به دروازه ی ورودی که اون گروه رو دیدم که در حالیکه روی کول هر کدوم یه دختر بود و روشون یه ملافه کشیده شده بود از در فاحشه خونه بیرون اومدن.الان 4 تا بودن.احتمالا 2 تاشون مرده بودن،از چهره هاشون معلوم بود.اونی که پالتوی آبی تیره پوشیده بود و احتمال زیاد سردسته گروه گشتی بود بهم نگاه کردو و زیر لب چیزی گفت.ای وای،احتمالا فهمیده بود من کیم.باید سریع فرار میکردم.سریع در پایگاه رو باز کردم و داخلش رفتم.خوشبختانه دنبالم نیومدن.احتمالا درگیر یه ماموریت بودن.چون این رو میدونستم که واسه سربازای لست کال ماموریتشون از همه چی مهم تره.از یه پایگاه شیاطین کمتر از اونا میترسیدم،چون اصلا دلتون نمیخواست بدونین که لست کال با سربازای فراری چیکار میکنه.
داخل پایگاه خیلی تاریک بود.یکم صبر کردم تا چشمام به تاریکی عادت کنه.بیشتر دیوار ها از گوشت و استخون آدم ها درست شده بود.انگار یکی از رنگ گوشت و خون پوسیده شده بدش میومد،آخه روی تمامی دیوار ها رنگ بنفش تیره ای پاشیده شده بود.اون راهرو چیز خاصی نداشت، فقط آخر راهرو یه راه پله بود که به زیر زمین میرفت.نفس عمیقی کشیدم و به سمت راه پله رفتم.راه پله به صورت مارپیچ به پایین میرفت.خوشبختانه راه پله با مشعل هایی که به همون رنگ بنفش دیوار ها میسوخت، روشن شده بود.اصلا دلم نمیخواست بدونم سوخت مشعل ها از چه جنسی بود.نزدیک 4 دقیقه پله هارو ادامه دادم تا به پایین رسیدم.این دفعه به یه سالن نه چندان بزرگ رسیدم که خوشبختانه این دفعه مشعل هاش رنگ معمولی آتش رو داشتند.یکم که چشمام به نور عادت کرد،بهم یه شک 2000ولتی وارد شد.با صحنه ای مواجه شدم که حتی توی این 16 سال همچین صحنه ی منزجر کننده ای ندیده بودم.اونجا یه سالن معمولی نبود.یه قصاب خونه بود،یه قصاب خونه واقعی.در هر 2 طرف سالن چهار جسد انسان آویزون بود.ولی این نبود که اونجارو منزجر کننده میکرد.هیچکدوم از اون ها پایین تنه نداشتن.همشون از شکم به پایینشون قطع شده بود و روده هاشون به مثل طناب هایی از بالا تنشون آویزون بود.بعضی هاشون به طور کامل احشای بدنشون بیرون کشیده شده بود.دست هاشون مثل گوشت های داخل قصابی با زنجیری به سقف وصل شده بود.همشون تازه کشته شده بودن.خون از بدن هاشون به کانال هایی که زیر هر کدومشون بود میریخت.نمیدونستم توی اون لحظه باید چه حسی داشته باشم ولی از یه چیز مطمئن بودم.اصلا دلم نمیخواست مسبب این اتفاقات رو ملاقات کنم.آروم به ته راهرو رفتم و یه در فلزی بزرگ رو باز کردم.تقریبا 2 یا 3 برابر درهای معمولی بود و مطمئناً برای عبور یه انسان نبود.به داخل یه سالن خیلی بزرگ رسیدم که تقریبا 6 برابر قبلی بود.از همه جا خون میچکید.و دور تا دور سالن قفس های فلزی بود که انسان های بیهوشی توشون خوابیده بودن.اکثرا مرده بودن.یه میز خیلی بزرگ وسط سالن بود که روش پر از خون و دل و روده ی آدمیزاد ریخته بود.یه گوی درخشان داشت روی میز میدرخشید.خودش بود.چیزی که دنبالش بودم.دومین سنگ سرنوشت.سعی کردم آروم به سمت میز برم ولی یه چیزی درست نبود.چرا باید همچین چیز مهمی بدون نگهبان رها میشد.اونجا زیادی واسه یه پایگاه شیاطین ساکت بود.همون لحظه بود که فهمیدم اون در بزرگ واسه چی بود.یه شیطان مؤنث بزرگ که تقریبا 2 یا سه برابر من بود و مشخصاًاز مشکل اضافه وزن رنج میبرد از یه در بزرگ که سمت راست سالن بود وارد شد.آروم آروم حرکت میکرد.یه شیطان خیلی بزرگ بود که چربی های اضافه زیادی داشت،سینه های آویزونی داشت و یه پیشبند قصابی جلوش بسته بود که خون بسیاری روش ریخته شده بود.به جای سرش یه صندوق مکعبی فلزی سیاه رنگ قرار داشت که معلوم نبود سرش همون بود یا سرش داخل صندوق بود.آروم آروم به سمت یکی از قفس ها رفت.درش رو باز کرد و حدود 4 تا 5 تا آدم برهنه رو از توشون بیرون کشید.آدم ها که تقریبا به هوش اومده بودن داشتن تقلا میکردن که اون شیطان بدون تقلا گردن همشون رو شکست.ترس تموم وجودم رو برداشته بود.اون مسلما یه شیطان سطح متوسط سطح 3 یا 4 بود.
@novelsorena
Post #2040
217
- 👍 4
- 👏 1