TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2035 329
#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۹
مدتی بود، با دیدن ماهیگیر جوان جانش به آتش کشیده می‌شد و قلبش دیوانه‌وار به سینه می‌کوبید‌. حالا در وسط مراسم، نگاهش به خرمن نقره پسر جوان افتاد. مانند طلسم‌شدگان زمان و مکان را فراموش کرد و از خواندن اوراد باستانی باز ماند. چشمانش جز پسر نمی‌دید و در ذهنش چیزی به جز او وجود نداشت. لبانش از هم باز شدند و زمزمه کرد:
- ارواح عزیز، این چه سرنوشت شومیه که من دارم.
رئیس قبیله تکانش داد و گفت:
- شمن! داری چکار می‌کنی؟ چرا اوراد رو نمی‌خونی؟
سعی کرد مقصد نگاه آیسین را پیدا کند اما تکان‌هایش زنجیر نگاه شمن را پاره کرد و صدایش طلسم را شکست. آیسین سمت او چرخید و پرسید:
- رئیس، چیزی گفتی؟
فالیاث مدتی نگاهش کرد و زمزمه کرد:
- اوراد...
اجازه صحبت بیشتر به او نداد. سرش را به تایید تکان داد و زیر لب زمزمه کرد
- بله، درسته... اوراد... مراسم...
سریع به سمت دریا چرخید و زانو زد. فالیاث، راهارد و بقیه هم به دنبالش زانو زدند. آیسین با صدای بلند شروع کرد به خواندن اذکار و جمعیت بعضی کلمات و آواها را تکرار کردند. نیایش تا سوختن کامل کلک و فرو رفتنش به دریا ادامه داشت.
سپس برخاستند و به دهکده برگشتند تا آن‌جا جشن را ادامه دهند. تا شب رقصیدند، نوشیدند و خوردند. راهارد اما غمگین از رفتن معشوق و نامزدش، گوشه‌ای نشسته بود و خیره به جمع بود.
گاهی در تصورش، خود را همراه معشوق، در حال رقص می‌دید. اگر کیتان عروس ارواح نمی‌شد، بی‌شک همین امشب با هم نزد شمن رفته تا برایشان دعای ازدواج بخواند و شب را با هم به خواب می‌رفتند.
دوست داشت در افکار تلخ و شیرین خود تنها باشد اما مزاحمان، مانعش شدند. دختران جوان، خندان و طنازی که عشق و توجه او را طلب کرده بودند. سعی در منحرف کردن فکر و خنداندنش داشتند. حتی از او خواستند تا با آن‌ها برقصد اما راهارد همه را نادیده گرفت. با خود اندیشید:
«این دخترای احمق چطور فکر می‌کنن، می‌تونن جای کیتان رو در قلبم بگیرن؟»
ساعتی بعد، دختران ناامید از جلب توجه راهارد تنهایش گذاشتند و به جشن پیوستند.
در تمام مدت جشن، نگاه آیسین، دنبال پسر ماهیگیر‌ چرخید.  مراقب بود، گرفتار جادویش نشود. خنجر نگاهش مانع لذت بردن جوان از جشن بود و سایوان هر چه چشم چرخاند، صاحب آن نگاه برنده را پیدا نکرد.
طبق سنت قبیله، ماهیگیر یک روز در هفته اجازه رفتن به دریا و صید ماهی داشت. دو روز پس از جشن، روز موعود بود. سایوان به دریا رفت و با صید خوبی برگشت. مردم جمع شدند و سهم ماهیشان را گرفتند. طبق هفته‌های گذشته، سهم خود و شمن را کنار گذاشت. بعداز تمام شدن کارش، ماهی‌ها را تمیز کرد و به سمت کلبه شمن راه افتاد تا ماهی او را تحویل دهد.
@novelsorena
  • 👍 4
More from @novelsorena
  1. Oct 4, 2026غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند... 📚کتاب «اندیشه‌های زرّین» 👤 ویلیام شکسپ…
  2. Oct 4, 2026حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو. و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو. هم خویش…
  3. Oct 2, 2026سوگواری بهایی است که بابت شجاعت دوست داشتن دیگران می‌پردازیم #مسئله ی مرگ و زندگی #اروین_ی…
  4. Oct 2, 2026تمام عمر کسی جز مرا عصا نشناخت به اژدها که بدل شد دگر مرا نشناخت به قدری عاجز و افتاده ام…
  5. Oct 2, 2026چرا باید برای یک گذرانِ سالم و ساده، خود را در بحران‌های دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟ #حسین_پن…
  6. Oct 1, 2026هوشنگ پس از کیومرث هوشنگ قهرمان پیروز تفرّد و خودیابی در شاهنامه است. او فرزند سیامک پسر ک…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →