#برخورد_سه_جهان
چپتر دوم- پارت پنجم
نویسنده:تاج سیاه
از در اتاق بیرون اومدم و تویا و سوبارو رو دیدم که 2 تا دختر تو بغلاشون بود
-قربان هردو بیهوشن ولی حالشون خوبه. مال شما چی؟
-متاسفانه بیماری رگه جهنمی داشت،مجبور شدم خلاصش کنم
-اوه
-خب بریم سراغ اتاقای بعدی
یکی یکی اتاق هارو پاکسازی کردیم.بقیه دختر ها زیاد حالشون خوب نبود ولی به خاطر مواد مخدر بود،میشد درمانشون کرد.یکیشون هم بیماری رگه جهنمی داشت ولی قابل درمان بود.خواستم بقیه رو صدا بزنم که بیان واسه جا به جایی دختر ها کمک کنن که صدای شلیک رو از لابی شنیدم.«تویا،سوبارو اونارو فعلا همین جا بزارین میریم بیرون»سریع در راهرو رو باز کردم و ریسا رو دیدم که جسد یه شیطان سطح پایین 5جلوش بود.چند جای لباسش پاره شده بود و زخمی بود.«ریسا حالت خوبه؟»
-بله قربان مشکلی نیست اون شیاطین لعنتی توی توالت بودن،غافلگیر شدیم
-خوبه پس آماده باشین. دخترا رو بر میداریم و میریم.
خواستم به سمت راهرو برگردم که چیزی سد راهمون شد.یه شبح سایه مانند که صورتش معلوم نبود و از بدنش دود سیاه رنگی خارج میشد.یه سایه بلند از زیر پاهاش گسترش پیدا کرد و به زیر پاهامون اومد.اون موقع فهیمدم که اون لعنتی چی بود.
-ریسا،ریتو مواظب باشین.
از اون سایه ای که زیر پاهای ریسا و ریتو بود،تیغ های سیاه رنگی به سرعت بیرون اومد و بدن هر2 شون رو سوراخ کردن.
-ریسااااااا،ریتووووووووو نههههههههههه
تیغ ها به داخل سایه برگشتن.اون عوضی یه شیطان سایه بود،یه شیطان سطح متوسط 1
ریسا و ریتو هردوشون سریع تموم کردن.عصبانیت داشت از جای جای بدنم شعله ور میشد.تو اطلاعات چیزی از یه شیطان سایه نگفته بودن.
-تو...تو عوضی تقاصش رو پس میدی.
میدونستم گلوله روی این شیاطین اثر نداره واسه همین باید اسلحه ی خون باستانیم رو آزاد میکردم.
-تویا، یه شیطان احضار کن،یکم واسم زمان بخر تا اسلحه ی خونیم رو آزاد کنم
-ولی قربان....
با عصبانیت فریاد زدم:
-کاری که گفتم رو بکن
-بله قربان
سریع یه مقدار نمک مقدس شده از تو بسته ای که به کمر بندش وصل بود بیرون آورد و یه ستاره ی5 پر رو زمین کشید.یه مقدار خونش رو روی نمک ریخت و زمزمه کرد«دئوس،ایگنه،دائمونیوم،انیمالوس،سرورس»آتش سریع از داخل ستاره شروع به زبانه کشیدن کرد و یه زامبی جهنمی از توش بیرون اومد.درست مثل یه زامبی بود که آتیش گرفته باشه.شیاطین سطح بالایی نبودن ولی میشد یکم وقت خرید.اون زامبی به اون شیطان سایه حمله کرد و اون شیطان سایه شمشیری از جنس سایه از آستینش در اورد و مشغول به مبارزه شد.سریع علامتم رو در آوردم.یه بعلاوه بود که آخراش به سمت اون 3 پره دیگه خم شده بود و مربعی وسطش قرار داشت.علامتم رو سه بار چرخوندم و پره هاش به شکل نوری دراومدن و به داخل دستم فرو گرفتن،به جای اون نور الان نیزه ای 2 متری قرار داشت.این اسلحه خونی من بود.بعد از حادثه شکست حصار فقط دنیا نبود که تغییر کرده بود.آدما هم تغییر کردند.الان ما هم میتونستم از برخی طلسم ها و جادو ها استفاده کنیم.خب این نیزه هم اسلحه خونی باستانی من بود.اسلحه ای که از جادوی خالص و خون اجداد باستانی درست شده.اسلحه هر کس مختص به خودشه و شکل اسلحه های هر کس متفاوته.نیزه ام رو چرخوندم
-نیزه سِنِفِرو
تعدادی جرقه های الکتریکی از روی نیزههام می جهیدند.نیزه من قابلیت ایجاد الکتریسیته داشت ولی خب زیاد قوی نبود.با تمام خشمم به اون سایه حمله کردم ولی جاخالی داد.شمشیر رو به سمت سرم تکون داد ولی با انتهای نیزه ام دفعش کردم.سعی میکردم با جرقه بهش ضربه بزنم ولی لعنتی داخل سایه ها فرو میرفت.اینطوری نمیشد باید یه فکری میکردم.حمله هاش تقریبا یه الگو داشت.تمرکز کردم.از کجا میاد،از کجا میاد،اینجا!سریع یه چرخش کردم و به سمت راستم با نیزه ضربه زدم. نیزه ام از سرش رد شد.جرقه هاشو با اراده ام فعال کردم.فریاد گوش خراشی کشید و مثل یه دود داخل هوا ناپدید شد. «اینیس سوشِپیات دومینوس»اینو گفتم و نیزه ام رو دوباره به حالت علامت در آوردم.بالای سر ریسا و ریتو رفتم.اون عوضیا قول داده بودن که زنده برمیگردن.چشم هاشون رو بستم و دعا خوندم«لیچت انیما توا این پاچه»بلند شدم و دختر ها رو بلند کردم.به بقیه دستور دادم که بیرون برن.داشتم به سمت وسیله نقلیه ای که منتظرمون بود میرفتم که چیزی جلوی در ورودی پایگاه شیاطین نظرم رو جلب کرد.یه آدم بود.وقتی برگشت صورتش رو دیدم.موهای سیاه به رنگ کلاغ و به هم ریخته.قد بلند و لباسی سر تا پا قهوه ای تیره .صبر کن ببینم.اون...اون خودش بود.اون همون بود.
#برخورد_سه_جهان
@novelsorena
Post #2024
204
ناول سورنا | SORENA NOVEL #برخورد_سه_جهان چپتر دوم-پارت چهارم نویسنده:تاج سیاه کوروساکی ایبارو،سر دسته گروه گشتی سازمان لست کال هممون پشت یکی از دیوار های اون فاحشه خونه پناه گرفته بودیم.باید طوری داخل میشدیم که اون پادگان شیاطین متوجه ما نشن.طبق اطلاعاتی که از گروه شناسایی گرفته…
- 👍 5