#معشوق_ارواح
#نشان_نقرهفام
#پارت_۸
کیتان همراه ندیمههایش شربت شیرین شمن را نوشیدند و به تماشای انباشته شدن هدایا و هیزمها روی قایق نشستند. همزمان با ریخته شدن گلها بر سر و رویشان کمکم بدنشان گرم شد و چشمانشان لحظهای روی هم افتادند. موقع ریخته شدن، روغن دوباره چشمانشان را باز کردند اما مه درخشانی و رنگارنگی جلو چشمانشان را پوشاند.
مه کمکم از هم گسست و خود را روی دریا شناور یافتند. نگاه عروس به نگاه خیره و پر از غم و حسرت پسر جوانی گره خورد. صورت جوان غرق در اشک بود و احساس آشنایی بسیاری با او در قلب خود احساس کرد. هر چند دلیل این آشنایی و غمی که قلبش را میفشرد، نمیدانست. ذهن گنگش فریاد زد، هویت پسر اهمیت ندارد اما قلبش به دیوارهی سینهاش میکوبید و التماس کرد، آن پسر عزیزترین فرد زندگیش است. ذهنش در حال چیره شدن بر قلبش بود که پسر به سمت ساحل حرکت کرد و چشمان به اشک نشسته کیتان را ندید.
زمانی از رفتن جوان غریبهیِ آشنا نگذشته بود که عروس و ندیمهها، متوجه حضور ارواح طبیعت شدند. مشتاق دیدن اربابانشان بودند که تیر بر بدنه قایق نشست و لحظهای بعد زبانههای آتش محتویات قایف را بلعیدند.
کیتان به رقص شعلههای سرخ آتش خیره شد و با لبخند اجازه داد تا او را به آغوش بکشند. پوستش ملتهب شد، سوخت و از بدنش جدا شد اما به جای درد و فریاد، سرشار لذت شد و قهقه زد.
آتش لباسهایش را از او ستانده بود که ارواح مقابل چشمانشان ظاهر شدند.
ارواح زیادی با لباسهای مجلل و تاجی از جنس عنصرشان در جلو و تعداد بیشتری از ارواح با لباسهای سادهتر در عقب به آنها خیره شدند. کیتان دست شعلهورش را دراز کرد تا آنها لمس کند. ارواح هوا را بو کشیدند و خندیدند. از خنده آنها، خنده عروس هم عمیقتر شد. روح آب بالای شعلهها چرخی زد و گفت:
- غذای زیباییه.
روح آتش دود برخاسته از قایق را بویید و جواب داد:
- بوی لذیذ و طعم خاص و دلپذیری داره.
روح باد خندید و گفت:
- قاب شکسته بهترین طعم دهنده است. هیچ احساس انسانیای جاش رو نمیگیره
روح گیاه پرسید:
- مگر قلبش شکسته؟
روح باد لبخند پر شیطنتی زد و جواب داد:
- وقتی نشان رو روش گذاشتم، متوجه شدم عشق مردی رو در قلبش داره.
به دور کیتان چرخید و دستی بر موهای او کشید.
- وقتی متوجه نشان شد، صدای ترک خوردن قلبش رو شنیدم. دیشب هم صدای زمزمههاش با معشوقش و بعد شکستن قلبش به گوشم رسید.
روح خاک پوزخندی زد و گفت:
- این همه خباثت رو از تو انتظار نداشتم اما خوشحالم؛ چون یه طعم عالی درست شده.
درک صحبتهای میان ارواح، همچون پتک بر ذهن کیتان فرود آمد و ذهنش را هوشیار کرد. او که در تمنای لمس خادیانشان بود، با برخورد دست روح باد بر سرش، به خود لرزید. ترس در وجودشان رخنه کرد و تمنای رهایی داشتند اما توان واکنش و فرار از بدنشان رخت بر بسته بود. روح آتش دوباره بو کشید و با رضایت گفت:
- حالا ادویه ترس، طعمشون رو کامل کرده
روح آب در دریا شیرجه زد و موج کوتاهی به ساحل فرستاد. وقتی بیرون آمد به تایید جواب داد:
- دلشکستگی و ترس بهترین ادویهها برای غذا هستن. این دختر هم از بچگی تو دلشکستگی خوابونده شده بود.
روح رعد با حالتی متفکر پرسید:
- برای همین قبل تولدش، پدرش رو شمن کردی؟
روح آب خندید و سرش را به تایید تکان داد.
- تو هم، تو حساسترین سن، مادرش رو ازش گرفتی.
چشمان روح آتش از حدقه خارج شدند. به دیگر ارواح خیره شد و گفت:
- این دختر شمنه؟ مگه تو پیماننامه نیومده، نباید دختران شمن زنده رو انتخاب کنیم؟
روح باد به پشت او کوبید و جواب داد:
- مگه مهمه تو اون پیماننامه چی اومده. این شمن الان اینقدر احمقه که اصلا پیماننامه رو نخونده.
روح رعد خندید و رعدی به وسط دریا برخورد کرد. سپس در ادامه حرفهای روح باد گفت:
- درسته. تقصیر پدر احمقشه که این بالا سرش اومده.
کیتان اگر میتوانست به وسعت دریا گریه میکرد اما حرارت آتش، چشمانش را خشک کرده و در حال از بین بردن بیناییش بود. گویی، ارواح تلاش داشتند تمام احساست بد درونش را بیدار و احساسات خوب را از وجودش خارج کنند. موفق هم شده بودند. گردبادی از دلشکستگی، غم و اندوه، ترس، خشم و عصبانیت ناشی از عشقی نافرجام و محبتی که هرگز دریافت نکرده بود؛ درون قلبش در جریان بود. این بار ارواح با هم هوا را بویدند و فریاد زدند، گفتند:
- غذا حاضره.
سپس، در ابتدا ارواح تاجدار به سمت کیتان هجوم بردند. جسم نیم سوخته و روح تکه تکه شدهاش را بلعیدند. سپس ارواح پایبنرتبه به سمت زنان مسن رفتند و سهمشان را خوردند.
کیتان و ندیمههایش در آخرین لحظات زندگیشان، به روشنی میدانستند عروس ارواح نه همسر و همبستر ارواح که واقع غذای ارواح است. غذایی که سالی یکبار، در روز جشن، در ازای حمایتشان از جزیره و اعضایی قبیله دریافت میکردند.
@novelsorena
Post #2017
273
- 👍 1
- 🥰 1