#معشوق_ارواح
#نشان_نقرهفام
#پارت_۷
از سایبانها دور شدند و به سمت ساحل به راه افتادند. در چند قدمی ساحل چهار دختر همسن کیتان ایستاده بودند. همه لباسهای یک شکل و سفید رنگ پوشیده بودند و درون دستانشان سبدهای گلبرگ قرار داشت. پشت سرشان قایقی غیر معمول روی شنهای ساحل قرار داشت و امواج دریا مرتب خود را به قایق رسانیده، نوازشش میکردند. گویی در تلاش بودند تا آن را به آغوش دریا ببرند.
با نزدیک شدن جمعیت دختران دست درون سبد بردند و گلبرگها روی سر و زیر پای عروس ارواح ریختند. به غیر از شش نفر جلو، بقیه جمعیت کنار چهار دختر ایستادند. وقتی نگاه کیتان به قایق افتاد، نفس عمیقی کشید. همچنان که به آن نزدیک میشد، دقیق براندازش کرد. پهنای آن بیشتر از قایقهای معمولی بود. وسطش سکویی بالا آمده و روی آن صندلی بزرگ و راحتی نصب شده بود. وقتی کاملا به قایق نزدیک شد، متوجه سه پله شد که از دو طرف سکو را به کف قایق متصل میکردند.
ندیمهها طبقها را کنار قایق، روی شنها گذاشتند و همراه کیتان درون آن رفتند. به او کمک کردند تا به بالای سکو برود و روی صندلی بنشیند. سپس خودشان هم روی سکو و پلهها نشستند. شمن با کاسهای جلو رفت. پایین سکو ایستاد و ظرف را سمت دختر جوان گرفت. او ظرف را گرفت و چند جرعه نوشید و به نزدیکترین ندیمه داد. آنها هم به ترتیب نوشیدند و ظرف را به آیسین برگرداندند.
رئیس قبیله هم طرف دیگ قایق سوار شد اما راهارد بیرون قایق منتظر ماند. گروهی از مردان قبیله، دسته دسته هیزمها آورده؛ به او دادند تا او به پدرش و شمن تحویل دهد. رئیس قبیله و شمن با هم هیزمها را درون قایق و اطراف سکو چیدند. از قایق بیرون آمدند و جاهای باقی مانده را هم پر از هیزم کردند و فقط صورت ندیمهها پیدا بود
با اشاره شمن، راهارد یکی از طبقها را به نوبت برداشت و به محتویات آن نگاه کرد. اشک به چشمانش هجوم آورد و دیدش را تار کرد. بغضش را با نفس عمیقی خورد و طبقها را یک به یک جلوی شمن گرفت. آیسین تعدادی از هدایا را به ندیمهها داد تا اطراف کیتان بچیندند و خود بقیه را روی هیزمها پخش کرد.
بعد چند زن جوان، ظروف پر از گلهای رنگارنگ و معطر را جلو آوردند. شمن آنها را روی کیتان و چوبها پاشید. پایین پاهای دختر و روی دامن لباسش پر از گل شده بود. چند تایی هم روی سر و شانهاش افتاد. در آخر رئیس قبیله ظرف روغن سوزان را به شمن داد. آیسین روغن را روی چوبها و دیوارهی خارجی بدنه قایق ریخت و به سمت رئیس قبیله سر تکان داد. فالیاث دستش را پشت پسرش قرار داد و او را به جلو هل داد.
- برو پسرم. از ارواح بخواه مهر دختر مناسبی رو در دلت قرار بدن.
بغض صدای راهارد را دو رگه و گرفته کرده بود. جواب داد:
- کیتان مناسبترین بود.
پدرش سر تکان داد و دلجویانه گفت:
- برای همین ارواح انتخابش کردن. برو و مهرش رو از قلبت بیرون کن.
- میرم تا قلبم رو بکشم. بعد کیتان، دیگه قلبی در سینه ندارم.
سپس جلو قایق رفت و نشست. سنگ کنار قایق را بغل گرفت و بلند شد. تمام پسران جوان و مجرد یا تازه ازدواج کرده قبیله به او پیوستند و هر کدام سمتی از قایق را گرفتند. یا اولین قدم راهارد، قایق را هل دادند و همگام با هم آن را به جلو راندند تا وقتی وارد دریا شدند. وقتی آب تا سینههایشان بالا آمد، ایستادند و با یک دست قایق را گرفتند.
سنگ به قایق متصل بود و در بغل راهارد سنگینی میکرد. پسر شیرجه زد و سنگ را درون شن کف دریا محکم کرد تا مانع حرکت قایف شود. به سطح آب برگشت و نگاهی سراسر حسرت به کیتان انداخت. به همین زودی داروی شمن اثر کرده بود و چشمان معشوقش بدون احساس شده بود. به او پشت کرد و همراه بقیه مرذان جوان به سمت ساحل رفت.
بعد از برگشتن به ساحل، راهارد سینیای درون دستان پدرش دید. جلو رفت و کمان و تیری داخل سینی دید. میخواست فرار کند اما بر خلاف میلش کنار فالیاث ایستاد. شمن تیر را برداشت و نوک پیکانش را به دیواره ظرف روغن کشید. سپس همراه کمان به سمت راهارد گرفت.
- نشون بده لیاقت ریاست قبیله رو، بعد از پدرت، داری.
با شنیدن این حرف، مقاومتش شکست و سیل اشک روی صورتش جاری شد. به پدرش نگاه کرد و به نفی سر تکان داد اما فالیاث به موافقت سر تکان داد و چشمانش را به نشانه تایید بست. با خود فکر کرد:
«این تیر، آخرین ضربهایه که به قلبم میزنم و روحم میمیره.»
با این افکار، دستان لرزانش را جلو برد و کمان و پیکان را گرفت. رو به دریا ایستاد و تیر را در زه کمان گذاشت. شمن جلو رفت و نوک پیکان را به آتش کشید.
راهارد دست حاوی کمان را صاف نگه داشت و با دست دیگر زه آن را تا نزدیک گوشش کشید. اشک دیدش را تار کرده بود. سرش را چند باری تکان داد و مرتب پلک زد تا اشکهای لجوجش عقب نشسته و دیدش که واضح شد. قایق را که به عقب و جلو در حرکت بود، نشانه گرفت و تیر را رها کرد.
@novelsorena
Post #1996
334
- 👍 2
- 🥰 1