#معشوق_ارواح
#نشان_نقرهفام
#پارت_۶
کیتان سری به رضایت تکان داد و بدون حرفی، با قدمهای لرزان به داخل سایبان برگشت. آیسین به آسمان نگاه کرد و با دیدن نشانههای طلوع، به خوابگاه ندیمهها رفت. آنها را با عود مخصوص به هوش آورد تا برای مراسم هوشیار باشند. با اولین پرتو خورشید، ندیمهها تور را کنار زدند و وارد سایبان شدند. کیتان روی تخت نشسته، درر فکر فرو رفته بود. با خس ورود آزادنه باد به داخل، سرش را بلند کرد و به آنها نگاه کرد. هر سه زن زانو زدند و سرشان را پایین آوردند. ارشد آنها گفت:
- بانو، ما رو به خاطر کوتاهیمون در انجام وظایفمون ببخشید.
کیتان بلند شد و به طرفشان رفت. بازوان یک به یکشان را گرفت و بلندشان کرد. آرام و نرم گفت:
- اتفاق دیشب، تقصیر شماها نبود. شمن هم همین رو گفت. پس نیازی به طلب بخشش ندارین.
ندیمهها، با قدردانی کیتان را نگاه کردند. بعد دو نفرشان بیرون رفتند. دیگری از کیتان خواست:
- بانو، باید قبل مراسم حموم کنین. لطفا همراهم بیاین.
کیتان سر تکان داد و جلوتر از او به محوطه حمام رفت. وان از مخلوط آب، شیر و گلبرگ پر بود. کیتان برهنه شد و داخل وان رفت. وقتی آب رو به سردی رفت، ندیمهها بدنش را کیسه کشیدند و تمیز کردند. ایستاد و با آبی تمیز آخرین چرکها را هم شستند. از وان خارج شد و پاهایش را درون تشت آب گرمی گذاشت تا اک شود. بدنش را با حولهای لطیف پوشاندند و به پاهایش صندل نو کردند. کیتان به داخل استراحتگاهش رفت و کمی بعد ندیمهها با سینی صبحانه برگشتند.
برخلاف روزهای دیگر، صبحانه به اندازه چهار نفر بود و درون سایبان توری خورده میشد. به خواست و اصرار عروس، هر سه زن کنارش نشستند و با هم صبحانه خوردند. پس از صرف صبحانه و تمیز کردن دست و صورتشان برای جشن آماده شدند.
بدنش را به روغن معطر آغشته کردند. پیراهنی بلند از حریر لطیف و رنگین به او پوشاندند. رنگهای آبی، سبز، قرمز، قهوهای و نقرهای به تناسب چ در همه جای لباس دیده میشدند. موهایش را با شانههایی از لاک تراش خورده، لاکپشت آراستند و دستبند گل به دستش انداختند. صورتش را آرایش کرده و گردنبندی از مروارید به گردنش آویختند. سپس هر سه، لباسهایشان را با لباس کتان سفیدی عوض کردند و موهایشان را با سنجاقی از جنس مرجان بستند. پشت کیتان صف بستند و بعد از او بیرون رفتند.
بیرون چادر، شمن، رئیس قبیله و راهارد جلو منتظرش بودند و بقیه مردم پشتسرشان قرار داشتند. همه بهترین لباسهایشان را پوشیده و بهترین زیورهایشان رو بسته بودند. در بین جمع هیچ بچهای وجود نداشت زیرا بچههای زیر هجده سال، اجازه حضور در مراسم را نداشتند و به همراه دو بزرگسال درون دهکده باقی ماندند.
کیتان سعی کرد بدون نگاه کردن به راهارد و به سمت مردم برود. مقابل آیسین ایستاد و به تواضع زانو زد. دختر نوجوانی، تاج گلی را روی پارچه سفید و درون سینیای جلو آورد. شمن تاج را برداشت و روی سر عروس گذاشت. بعد دستش را گرفت و او را بلند کرد.
بین شمن و رئیس ایستاد و همراه آنها و راهارد به راه افتاد. ندیمههایش طبقهای وسایل اهدایی مردم را بلند کردند و گام برداشتند. در آخر مردم پشت سر آنها حرکت کردند.
@novelsorena
Post #1971
255
- 👍 2
- 😁 2