#برخورد_سه_جهان
چپتر دوم-پارت سوم
نویسنده:تاج سیاه
همینطور به راهم ادامه میدادم.خیلی خسته شده بودم و اون زخمی که اون سگ روی کمرم به جا گذاشته بود، خونریزی داشت.بهتر بود سریع با چیزی میبستمش چون تو همچین شرایطی عفونت زخم واقعا به ضررم بود.واسه همین انگار خدا دوستم داشت، چون همون نزدیکی یه داروخونه داغون پیدا کردم.داخلش رفتم و بررسی کردم.اکثر دارو ه ارو یا بازمونده ها برده بودن یا توسط لست کال برده شده بود.کل داروخونه رو گشتم و فقط تونستم یه شیشه الکل زیر یکی از قفسه ها پیدا کنم.بسته بندیش جدید بود، فکر کنم از یه سرباز لست کال جا مونده بود.برش داشتم و درش رو باز کردم.یه تیکه پارچه رو از ملافه ای که اونجا بود پاره کردم و با کمی از آب داخل کیفم تمیزش کردم ،بعد کمی الکل روش ریختم و به زخم کمرم مالیدم.«آیییییی لعنتی میسوزه»دندون هام رو بع هم فشار دادم و زخم رو بستم.این فعلا باید جلوشو میگرفت.کیفم رو برداشتم و به راهم ادامه دادم.تقریبا نیم ساعت دیگه تا مقصد فاصله داشتم.به 400 متری پایگاه که رسیدم میتونستم اون ساختمون منفور و لجن مانند رو ببینم.هر چهار تا گوشه اش و روی سردرش علامت های عجیبی داشتند،درست مثل یه صلیب بزرگ برعکس.میتونستم در ورودی رو ببینم که توسط 2 شیطان سطح پایین نگهبانی میشد.رو به روی ساختمون درست یه ساختمون مسکونی بزرگ بود که الان به یه فاحشه خونه واسه شیاطین تبدیل شده بود.اصلا دلم نمیخواست بدونم که داخل اون ساختمون چی میگذره.اون عوضیا دخترای جوان انسان رو که هنوز زنده بودن رو اونجا واسه تفریح خودشون اسیر میکردن.نمیتونستم همینطور از در جلویی وارد بشم چون اگه حضورم لو میرفت حتما شیاطینی که داخل فاحشه خونه بودن بهم حمله میکردن(البته بهتره برده خونه صداش کنم).باید یه فکری میکردم،حتما باید راه ورودی دیگه ای باشه.بدبختیش اینجا بود که اون ساختمون هیچ پنجره یا کانال تهویه ای هم نداشت.یعنی گزینه هام رو به شدت محدود میکرد.تنها راهم این بود که یه حواس پرتی درست کنم.به یه حواس پرتی بزرگ هم نیاز داشتم.چیکار کنم،چیکار کنم.همینطور به فکر یه چاره بودم که چیزی توجهم رو جلب کرد.انگار واقعا اون روز ، روز خوش شانسی من بود.6 نفر آدم پشت اون فاحشه خونه قایم شده بودن و انگار آماده کاری بودن.ولی صبر کن ببینم،یه چیزی در مورد اونا عجیب بود،همشون پالتوهای ضخیم بلندی پوشیده بودن که جلوش بسته بود.از 6 تا، 2 تاشون دختر بودن که همون پالتو ولی به جای شلوار شرتک های کوتاهی پوشیده بودن.رنگ پالتو های 5 تاشون قرمز خیلی تیره و رنگ اون یکی آبی تیره رنگی بود.جلوی پالتوهاشون دکمه های نقره ای و علامتی دیگه بود.یه ستاره 5 پر طرح دار برنزی.وای نه.انگار همچین هم خوش شانس نبودم.اونا خودشون بودن،سربازای لست کال.باید همونطور قایم میشدم و میدیدم چی میشه.چون نباید دیده میشدم،نه توسط اونا.آخه راستش.من...من خودم از لست کال فرار کرده بودم.
#برخورد_سه_جهان
@novelsorena
Post #1958
184
ناول سورنا | SORENA NOVEL #برخورد_سه_جهان چپتر دوم-پارت دوم نویسنده:تاج سیاه سریع به سمت من برگشت و دندون هاش که استخون و گوشت های اون آدم بینشون گیر کرده بود رو نشونم داد.واقعا مشکل بود.واقعا داشتم میترسیدم چون اسلحه لازم واسه جنگیدن باهاش رو نداشتم.تقریبا شبیه یه سگ بول تریر آمریکایی…
- 👍 2