TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 311 subscribers
Post #1950 201
#معشوق_ارواح
#نشان_نقره‌فام
#پارت_۵
نگهبانان رسیدند و مقابلش سایبان صف کشیدند. بازوهای ندیمه‌های بی‌هوشش در دستان آن‌ها اسیر بودند. نگاهش را چرخاند و روی رئیس نگهبانان ثابت شد. آرام گفت:
- به موقع رسیدین.
نگهبان ارشد جلو آمد و پرسید:
- بانو، شما خوبین؟ متجاوز از کدوم طرف فرار کرد؟
کیتان لرزان و شمرده جواب داد:
- من خوبم. اما به خاطر تاریکی نفهمیدم اون فرد از کدوم سمت رفته.
بعد آرام و جدی پرسید:
- چه بلایی سر ندیمه‌هام آوردین؟
- هیچ بانو. ما ندیمه‌هاتون رو همین شکلی پیدا کردیم. نزدیک خوابگاهشون نیم‌سوز عود بی‌هوشی پیدا کردیم.
کیتان سر تکان داد و گفت:
- برشون گردونین به خوابگاهشون تا شمن در موردشون تصمیم بگیره. چند نفر هم این اطراف نگهبانی بدن. فکر نکنم امشب دیگه بتونم بخوابم؛ پس وقتی شمن رسید، خبرم کنین.
- اطاعت میشه بانو.
به داخل اشاره کرد و دستور داد:
- یکی هم چراغ داخل رو روشن کنه.
یکی تز نگهبانان به داخل رفت و چراغ سایبان را روشن کرد. وقتی او خارج شد، کیتان به داخل برگشت و لباس مناسبی پوشید. روی تخت نشست و بی‌صدا به حال خودش و راهارد اشک ریخت. وقتی دلش سبک‌تر شد، اشک‌هایش را پاک کرد؛ زانو زد و دعا کرد:
- ای اربابان ما، ای ارواح مهربان، خواهش می‌کنم یاد من رو از خاطر راهارد پاک کنین. اجازه بدین دوباره طعم عشق رو بچشه.
مدتی بعد از تمام شدن مناجاتش، شمن همراه رئیس قبیله از راه رسید. جلو سایبان ایستاد و گفت:
- بانو کیتان! لطفا بیاین بیرون.
پرده کنار رفت و دختر با گام‌های شمرده بیرون آمد. دو قدم جلوتر از سایبان ایستاد و گفت:
- بله شمن.
آیسین سر تا پای او‌را برانداز کرد و پرسید:
- بانو لطفا بگین دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
کیتان به خود لرزید. دستانش را روی شانه‌هایش گذاشت و خود را بغل کرد. سرش را پایین انداخت و با لحنی لرزان گفت:
- از شوق فردا هنوز نخوابیده بودم که متوجه شدم یه نفر در حال پاره کردن حریر استراحت‌گاهمه. وقتی اون مرد داخل شد، خواستم فریاد بزنم که التماسم کرد به حرفاش گوش کنم.
شمن سری به تاسف تکان داد و پرسید:
- حرفش چی بود؟
کیتان ستانش را پایین انداخت، نفس عمیقی کشید و جواب داد:
- درخواست برکت ویژه داشت. می‌خواست فردا با من به ملاقات ارواح بیاد.
دستش را به گلویش برد و صدایش دوباره به لرز نشست:
- وقتی درخواستش رو رد کردم و گفتم باید با شما صحبت کنه؛ عصبانی شد. داشت بهم حمله می‌کرد که زنگ رو که از اول تو دستم بود تکون دادم و فریاد زدم.
دستش را پایین آورد و در دست دیگرش قفل کرد. لرزش دستانش به قدر بود که زیر نور مشعل‌ها به وضوح مشخص بود.
- وقتی صدای زنگ رو شنید، انگار از خلسه بیرون اومده باشه، سریع از راهی که اومده بود، برگشت. خدا رو شکر نگهبانا هم سریع رسیدن، وگرنه ممکن بود دوباره برگرده.
آیسین دستی به چانه‌اش کشید و چشمانش را بست. در همان حالت پرسید:
- چهره‌ش رو دیدی؟
کیتان، سرش را پایین انداخت و دستانش را چنان به هم فشرد که کاملا سفید و رنگ پریده شده بودند. زمزمه‌وار گفت:
- نه، صورتش رو بسته بود و صداش هم جوری بود انگار چیزی داخل دهنش بود. برا همین، نتونستم صداش رو بشناسم.
بعد سرش را بلند کرد و به شمن خیره شد. رنگ از صورتش رفته و از اشک خیس بود. چشمانش هم سرخ و ملتهب بودند. سعی داشت صدایش محکم و جدی باشد اما التماس در آن موج می‌زد. دستانش بدون اختیار او، مقابل سینه‌اش در هم قفل شدند. پرسید:
- گیرش انداختین؟ شما رو به ارواح قسم شمن، بگین که گیرش انداختین!
شمن سرش را به نفی تکان داد و گفت:
- قبل از تو با نگهبانا حرف زدم. متاسفانه نتونستندپیداش کنیم. اون هیچ شاخه‌ای رو نشکوند. هیچ گیاهی رو له نکرد و رد پاش روی هیچ خاکی وجود نداره. انگار شبحی بوده که مزاحمتون شده. هیچ اثری جز عود بی‌هوشی به جا نذاشته.
دختر ناله‌ای کرد و باز پرسید:
- از طریق عود نمی‌تونین پیداش کنین؟
به جای آیسین، رئیس قبیله پاسخ داد:
- نه. این عود در دسترس همه هست و هر کسی می‌تونه گیاهش رو از کوه بچینه.
کیتان نفس عمیقی کشید و لب زد:
- برا ندیمه‌هام چه اتفاقی می‌افته؟
شمن لبخندی زد و گفت:
- هیچ بانو. اونا مقصر بی‌هوش شدن خودشون نیستن‌ فردا طبق سرنوشتشون، به مراسم ملحق میشن.
کیتان سر تکان داد و بدون حرفی، با قدم‌های لرزان به داخل سایبان برگشت.
@novelsorena
  • 👍 3
More from @novelsorena
  1. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  2. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  3. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  4. Sep 25, 2026Post #6312
  5. Sep 25, 2026مشکل این دنیا این است که احمق ها از خود مطمئن، مانند خروس های حیاط مغرور هستند؛ در حالی که…
  6. Sep 25, 2026👤 سنت آگوستین ما انسان‌ها ضعیف‌تر از آنیم که حقیقت را تنها با عقل و منطق خود کشف کنیم. #ف…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →