#برخورد_سه_جهان
چپتر دوم-پارت دوم
نویسنده:تاج سیاه
سریع به سمت من برگشت و دندون هاش که استخون و گوشت های اون آدم بینشون گیر کرده بود رو نشونم داد.واقعا مشکل بود.واقعا داشتم میترسیدم چون اسلحه لازم واسه جنگیدن باهاش رو نداشتم.تقریبا شبیه یه سگ بول تریر آمریکایی بود ولی جاd جای بدنش زخمی بود.طوری که در بعضی جاها استخون یا گوشت تنش معلوم بود.کلی هم جای سوختگی رو بدنش بود.داشت بو میکشد.اصلا نشونه خوبی نبود چون این یعنی میخواست حمله کنه.معلوم بود بوی گوشت تازه به دماغش خورده بود واسه همین دیگه میلی به اون جسد نیمه خورده شده نداشت.اون موقع فقط یه فکر به ذهنم رسید.فرار.با تمام توانم رو پام چرخیدم و شروع به فرار کردن کردم.پشتمو نگاه کردم.اونم سریع به دنبالم راه افتاده بود.اونقدر سریع میدوید که قشنگ میشد لرزش ناشی از حرکتش رو حس کرد.اونقدر بزرگ بود که موقع دویدن به در و دیوار برخورد میکرد.نمیدونستم چیکار کنم.با این وضع حتما بهم میرسید.باید سریع یه فکری میکردم.فکر کن! فکر کن!تقریباً بهم رسیده بود.نه،وای نه.هنوز کاری که واسش زنده بودم رو تموم نکردم.نباید اینجا بمیرم.همینطور که داشتم میدویدم یه دفعه فکری به ذهنم رسید.آره خودشه! اون ستون نیمه خراب.یه دفعه سوزش عمیقی پشتم حس کردم.اون جونور پنجه هاش رو به سمتم پرت کرده بود ولی فقط پشتم رو خراش داده بود.ولی همونم واقعا اذیت میکرد.سریع خودم رو به نزدیکی اون ستون رسوندم و جلوش وایسادم«آهای غول بیابونی بیا،استیک سرخ شده با مخلفات داریم».اون غول خرناس وحشتناکی کشید و به سمتم یورش آورد.چند قدم مونده بود تا خودش رو بهم بزنه سریع به سمت راست شیرجه زدم.اون سگ محکم به ستون برخورد کرد ولی نشکست.وای نه، بخشکی شانس.یکم سرش رو تکون داد و دوباره به سمت من برگشت.جوری نیشش رو باز کرده بود انگار از شکست ضایع من خوشحال بود.اومد دوباره حمله کنه که قشنگ ترین صدای عمرم رو شنیدم، صدای ترک خوردن.ستون با صدای بلندی شکست و باعث افتادن واگن شد.واگن محکم روی اون سگ افتاد و به خاطر وزن زیاد واگن جلوی حرکت کردنش رو گرفت.بلند شدم و ساطورم رو از تو غلاف بیرون کشیدم.اون جونور خودش رو مثل یه شیر زخمی تکون میداد.نباید بهش فرصت دراومدن از زیر آوار رو میدادم.ساطور رو بلند کردم و محکم داخل سرش فرو کردم و پیچوندم.صدای ناله خفیف از خودش در آورد و شروع به تکون خوردن کرد. چندبار دیگه ساطور رو پیچوندم تا از حرکت ایستاد.چندبار ساطور رو در اوردم و دوباره فرو کردم تا مطمئن شدم مرده.هوووف به خیر گذشت.خدارو شکر سگ های جهنمی واسه مردن مثل بقیه شیاطین به گلوله یا شمشیر مقدس شده احتیاج نداشتن.اونطوری واقعا دردسر بود.خون رو از روی ساطور پاک کردم و به راهم ادامه دادم.یکم بالاتر از اونجایی که سگ جهنمی رو دیدم یه ایستگاه بود.خداروشکر راهش مسدود نشده بود واسه همین از همونجا به روی سطح زمین رفتم.خوشبختانه قوم و خویشای اون سگ جهنمی بالا نبودن.واسه همین هم به راهم ادامه دادم.حدوداً 2 ساعت راه رفته بودم.با توجه به نقشه ای که از یکی از پایگاه های لست کال گرفته بودم3 تا سنگ سرنوشت جاهاشون مشخص شده بود.یکی توی یکی از کلیسا های فرشتگان و اون 2 تای دیگه توی پایگاه های گوشت و خونیه شیاطین بود.بهتر بود اول از پایگاه شیاطین شروع میکردم چون راجع به شیاطین خیلی بیشتر اطلاعات داشتم تا فرشتگان.چون فرشتگان معمولا به جز واسه شکار شیاطین از پایگاه هاشون بیرون نمیومدن واسه همین اطلاعات زیادی ازشون در دست نبود،البته واسه من.طبق نقشه اون پایگاه شیاطین حدودای 4 کیلومتری شرق جایی بود که من بودم.نزدیکای ایستگاه آکیهابارا.
#برخورد_سه_جهان
@novelsorena
Post #1935
196
- 👍 6