#معشوق_ارواح
#نشان_نقرهفام
#پارت_۴
در آخرین شب، کیتان در سایبان بزرگتر سعی در خوابیدن داشت. ناگهان صدای پاره شدن پارچه شنید. نیمخیز شد و اطراف را نگاه کرد. از گوشهای نزدیک به محوطه حمام، سایهای داخل شد. دهان باز کرد تا جیغ بکشد اما سایه دستانش را بالا برد و گفت:
- آروم باش محبوبم. منم، راهارد.
کیتان از تخت بیرون آمد و دستش را سمت پسر گرفت. زمزمه کرد:
- خدای من، راهارد، دیوونه شدی که اومدی اینجا؟ اون هم اینوقت شب!
پسر دست دختر را گرفت و کنارش نشست. به چشمان درخشان و نمناک دختر خیره شد. بیاختیار سرش را نزدیکتر برد و بوسهای آرام و عمیق بر لبان سرخ معشوقش نشاند. کیتان لحظهای مبهوت حرکت نامزد سابقش شد اما زود به خود آمد. پستانش را روی سینه پسر قرار داد و او را از خود جدا کرد. دوباره پرسید:
- چرا الان اومدی اینجا؟ زود برو تا کسی نیومده.
راهارد آرام لب زد:
- میرم اما با تو!
دست پیش برد و طرهی موی دختر را پشت گوشش فرستاد و ادامه دادر
- اومدم فراریت بدم. نمیذارم قربانیت کنن.
کیتان سرش را به مخالفت تکان داد و گفت:
- پیدامون میکنن. به جرم دزدیدن عروس ارواح مجازاتت میکنن.
- مهم نیست. همینکه تو زنده بمونی برام کافیه.
اشک از چشمان کیتان سرازیر شد و گفت:
- هر دومون خوب میدونیم که زنده نمیمونم. این وسط فقط تو بیدلیل به سختی مجازات میشی. حتی ممکنه کشته بشی!
راهارد اشکهای کیتان را پاک کرد و پرسید:
- اگه من بمیرم، تو میتونی راحت زندگی کنی؟
دختر به نفی سر تکان داد. پسر ادامه داد:
- پس چطور انتظار داری بعد تو زندگی کنم؟ بهتره همراه تو بمیرم.
دست کیتان بر لبان راهارد نشست و ساکتش کرد. پیشانی بر پیشانی هم چسباندند و نفسهایشان را با هم هماهنگ کردند. وجودشان مملو از آرامش و ذهنشان آرام شد. بعد از مدتی، راهارد سرش را جدا کرد و جدی و سرد گفت:
- ارواح، عروس باکره میخوان. اگه تصاحبت کنم دیگه مورد قبول نیستی.
گونههای کیتان از شرم، گرم شدند. اگر چراغی روشن یا روز بود، سرخی گونههایش مشخص بود. از فکر یکی شدن با کسی که قرار بود مرد آیندهاش باشد، سرشار از لذت شد و قلبش دوباره به تلاطم افتاد.
راهارد رضایت کیتان را حس کرد. بلند شد و دستان او را هم گرفت و بلندش کرد. به سمت شکاف راه افتاد و سرخوش زمزمه کرد:
- میریم سمت دیگه جزیره. یه جایی که کمتر کسی میره و با هم یکی میشیم. اونوقت اگه پیدامون هم بکنن، دیگه دیرهد
به شکاف رسیدند و باد شبانگاهی به صورت کیتان وزید. سرمای باد، گرمای تن دختر را فرو نشاند و او را هوشیار کرد. ایستاد و دست راهارد را رها کرد. پسر به سمتش چرخید و سوالی نگاهش کرد. در جواب نگاه او جواب داد:
- نه راهارد، نباید اینکار رو بکنی. اگه به خاطر فراری دادنم، با از بین بردن بکارتم، هر دومون رو سنگسار میکنن.
پسر دست دراز کرد تا دوباره دستان او را بگیرد و گفت:
- قبلا هم گفتم؛ کنار تو مردن از زندگی بدون توئه.
کیتان قدمی جلو گذاشت و بر سینه راهارد گذاشت. زمزمه کرد:
- تو پسر رئیس قبیله و رئیس آیندهای. در کنار شمن باید حافظ سنتها باشی. به خاطر من آیندهت رو به خطر ننداز.
راهارد او را از خود جدا کرد. بازوان کیتان را گرفت و فشرد. در چشمانش خیره شد و جواب داد:
- سنتهایی که عشق مردی رو ازش جدا کنن، غلطه. آیندهای که تو در کنارم نباشی رو نمیخوام. خواهش میکنم کیتان؛ بذار همین یه امشب رو با هم باشیم.
به تختخواب پشت دختر خیره شده و ادامه داد:
- حتی اگه بعدش بمیریم هم راضیم. التماست میکنم من رو از خودت نرون.
کیتان بازوانشان را از حصار دستان راهارد آزاد کرد و به سمت میز کنار تختش رفت.
- نه، چنین چیزی رو به ازای جونت نمیخوام. یه امید واهی رو به بهای آیندهت نمیخوام.
صدای کوبش قلب خود را میشنید و مطمئن بود قلب پسر هم، همینطور وحشیانه میتپد. نفس عمیقی کشید تا بغضش را ببلعد و اشکهایش را پس بزند. زنگ فلزی را برداشت و گفت:
- از اینجا برو. آینده و جونت رو به خاطر کسی که عمرش سر رسیده به خطر ننداز. دوباره عاشق شو و زندگی کن.
به سمت ورودی سایبان رفت و فریاد زد:
- از اینجا برو، تنها برو.
قدم به هوای آزاد گذاشت، دستش را بالا برد و زنگ را تکان داد. در همان حال داد کشید:
- نگهبانا! یکی اینجاست!
راهارد دست بر دهان برد تا هقهقش را خفه کند. چشمانش باریدن گرفتند پ سر تکان داد. آنچه شنیده بود و میدید را باور نمیکرد.
قدمی به عقب برداشت و کمی بلند گفت:
- هیچوقت نمیبخشمت کیتان. به خاطر ترک کردنم نمیبخشمت. به خاطر گرفتن آخرین فرصتمون نمیبخشمت. بدون که هیچوقت دوباره عاشق نمیشم. دیگه کسی محبت راهارد رو نمیچشه و همه اینها تقصیر توئه کیتان.
@novelsorena
Post #1926
298
- 👏 5
- 👍 1