شیطان را نبین
نویسنده: مانستر
ژانر: ترسناک/تناسخ
پارت ۸
داخل آینه پرتم کرد
با صورت روی پله های قلعه ای که ازش فرار کرده بودم افتادم
خودش هم پشت سرم وارد شد
دستور داد:بلند شو
میخواستم حرف بزنم و بگم نمیتونم اما صدایی از دهنم خارج نشد
پاشو روی دستم گزاشت و فشاری داد از درد ناله ای کردم و سعی کردم دستمو از زیر کفشای واکس زده و براقش در بیارم
انرژی یکی دیگه هم اضافه شد
به سختی سرمو بالا اوردم
همونی که بالای تیر برق بود ...
نیم خیز کنارم نشست و دستشو زیر چونش زد
با چشمای ابی و تیزش که مثل دوتا کیریستال میدرخشید نگاهم کرد: افسوس که خیلی سمجی... خسته تر از اونیم که باهات سروکله بزنم
با نفرت نگاهش کردم: گو..مشو..کص..افط..گناهکار
اون یکی فشار پاشو روی دستم زیاد کرد
جیغ بلندی کشیدم
با لذت خندید و گفت:توهم مال منی تارسیر
کسی دستشو روی کمرم گزاشت
چشمام درد گرفت و بعد دیگه چیزی ندیدم
ماده گرمی روی گونم سرازیر شد و به دهنمم راه پیدا کرد
مزه خون میداد
بعد از اون دیگه هیچ چیزی رو احساس نکردم!
☆~...
توی خونه قدیمیمون نشسته بودم
مامان با شکم برامده لبخند زد: عزیزم دوست داری اسمشو چی بزاریم؟
گیج به مادرم نگاه کردم
صدایی مثل صداهای ضبط شده بابا از دهنم خارج شد: لوناتیک...
اما من نمیخواستم اینو بگم چرا؟
مادر با تعجب نگاهم کرد و بعد خندید: چون تو میگی باشه ولی از کجا معلومه که دختره؟
نگاهی به شکم مامان کردم بچه ای توی شکمش وول خورد
دختر بود...
دوباره ناخواسته حرف زدم: خب میتونم ببینم که دختره
مامان ضربه ارومی به بازوم زد: نباید ازین حرفا پیش بچمون بزنیا! وگرنه فکر میکنه دیوونه ای بعدا ازت خجالت میکشه ها!
سرمو پایین انداختم و به دستام نگاه کردم
دستای مردونه و لاغری داشتم مثل عکسای بابا
بعد به پاها و کفشام همشون مردونه بودن
اما چرا؟
یعنی دارم رویا میبینم؟
مامان گفت: ناراحت که نشدی ... شدی؟
سرمو به چپو راست تکون دادم
دوباره گفت: چای میخوای یا قهوه؟
اروم گفتم: آب ..
به سمت اشپزخونه رفت
بلند شدم و به سمت اینه رفتم
دیگه یه دختر با موهای بلند و چشمای قهوه ای نبودم
یه مرد حدود 30 خورده ای با موهای مشکی و چشمای آبی بودم
من بابا بودم
اما چرا؟
هیچ وقت روح بابارو ندیدم
حتی تو قبرستون و خونه قدیمیون و نه هرجای دیگه
چرا؟
روح پسر بچه با فک شکسته
روح پیرمرد جلوی شومیه
مبلای قدیمی و اینه شکسته خونه قدیمی
همه سر جاشون بودن اما من این من نبودم
چرا؟
همیشه همینطوری بوده
هیچ وقت وقت جواب هیچ سوالی رو نمیدونستم مهم نبود چقدر دنبال جواب میگشتم
حتی اگهجوابی براش پیدا میکردم اما اخرش هم جواب دروغ بود
چشمامو بستم و وقتی بازشون کردم هیچ جارو ندیدم همه جا سیاه و تاریک بود
من کجا بودم و چرا؟
#شیطان_را_نبین #داستان_کوتاه #پارت_۸
@novelsorena
Post #1922
213
ناول سورنا | SORENA NOVEL نویسنده: مانستر ژانر: تناسخ/ترسناک شیطان را نبین پارت ۷ همون شیطان جلوی در ایستاده بود و با همون لبخندش گفت: اومدم دنبال لوناتیک! ترس همه وجودمو فرا گرفت اب دهنمو با ترس قورت دادم و نگاه التماس کننده ای به آدرین انداختم اروم پرسید: چیشده؟ سرمو تکون دادم…
- 👍 5