TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 311 subscribers
Post #1902 324
ناول سورنا | SORENA NOVEL شیطان را نبین نویسنده مانستر ژانر: تناسخ/ترسناک پارت۵ چون دوباره نقاشیه همون باغ سرسبز بود و همون مرد و همون زنی که دیمن شد با این تفاوت که رنگ موهاش فرق داشت دیمن مذکر هم از پشت درختا داشت با چشمای غمگین به اون زن که خیلی شبیه اون یکی بود نگاه میکرد نقاشیه…
شیطان را نبین
نویسنده: مانستر
ژانر: تناسخ/ ترسناک

پارت ۶
نفسمو تو سینه حبس کردم صدای قدم ها از راه پله اومد
با ترس به سمت اشپزخونه رفتم تا از پنجره بیرون برم اما رین جلوم ایستاد و لحن عصبانیی گفت: فرار نکن خودتو تحویل بده
صدای قدما از پشت در اشپزخونه شنیده شد با ترس برگشتم و یکی از هفت تا پسری که تو تابلو با چشمای طلائی بود رو دیدم
با تمام زورم رین رو از جلوی پنجره پرت کردم کنار و پنجره رو باز کردم و خودمو بالا کشیدم تا بیرون بپرم اما دوباره رین محکم پامو گرفت لگد محکمی به سرش زدم که پامو ول کرد و منم از طبقه دوم افتادم پایین
پام پیچ کرد و سرم به سنگ تو باغچه خورد
خون از سرم جاری شد و به سختی میتونستم پامو تکون بدم
صدای باز شدن در پشتی خونه اومد
با هر سختی که شد از جا بلند شدم و سوار دوچرخه مامان شدم پا زدن سخت بود اما همه تلاشمو کردم
برخلاف من که خیلی ترسیده بودم اما اون شیطان با خونسردی تمام دنبالم میکرد و اصلا سرعتشو زیاد نمیکرد
محکم تر پا زدم تا دیگه از دیدم خارج شد
با پای سالمم سرعتمو کم کردم و ایستادم
نگاهی به پای ورم کرده و زانو هام که به خاطر عصابت با زمین زخمی شده بود و خون میومد نگاه کردم
اینطوری نمیتونستم پا بزنم و اونم بهم میرسید
کفشمو از پای اسیب دیدم در اوردم و بند کفشمو باز کردم
و پامو به پدال محکم با بند کفش بستم
از تا جاده جنگی دیدمش که با همون خونسردی و لبخند مرموزش نزدیک میشد
کفشمو ول کردم و با وجود درد پام حرکت کردم
هنوزم درد میکرد‌ اما دیگه از پدال جدا نمیشد و تا مدرسه یک دم پا زدم
وقتی رسیدم به سختی بند رو باز کردم
وارد مدرسه که شدم زنگ تفریح بود همه با دهن باز به سر و صورت خونیم نگاه میکردن
آدرین بهترین دوستم کمکم کرد تا روی یکی از صندلی ها پشینم و سیرین رفت تا به مسئول مدرسمون خبر بده
سارا با حالت ترسناکی بهم نگاه‌ میکرد حس بدی بهم دست داده بود
زنگ خورد باید میرفتیم سرکلاس اما سیرین هنوز برنگشته بود
آدرین با نگرانی نگاهم کرد: بیا بریم سرکلاس
نمیتونستم حرف بزنم انگار لال شده بودم فقط سرمو به نشونه‌ مثبت تکون دادم
کمکم کرد تا کلاس برم نیکمت اخر روی صندلی نشسته بودم
بچه ها یکی یکی ازم میپرسیدن چیشده اما فقط یه نفر سکوت کرده بود و اون سارا بود! یا بهتره بگم همزاد سارا
دبیرمون وارد کلاس شد و با دیدنم با نگرانی به سمتم اومد
دستشو اروم روی سرم گزاشت: چه بلایی سرت اومده؟
فقط نگاهش کردم
در کلاس زده شد و بعد باز شد
همون شیطان جلوی در ایستاده بود و با همون لبخندش گفت: اومدم دنبال لوناتیک!

#شیطان_را_نبین #داستان_کوتاه #پارت_۶
  • 👍 2
More from @novelsorena
  1. Sep 27, 2026شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیر…
  2. Sep 26, 2026«می‌میریم و نمی‌فهمیم چه کسی بوده ایم» 👤آلن دوباتن #نقل_قول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novels…
  3. Sep 26, 2026«امّا چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می…
  4. Sep 25, 2026Post #6312
  5. Sep 25, 2026مشکل این دنیا این است که احمق ها از خود مطمئن، مانند خروس های حیاط مغرور هستند؛ در حالی که…
  6. Sep 25, 2026👤 سنت آگوستین ما انسان‌ها ضعیف‌تر از آنیم که حقیقت را تنها با عقل و منطق خود کشف کنیم. #ف…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →