شیطان را نبین
نویسنده مانستر
ژانر: تناسخ/ترسناک
پارت۵
چون دوباره نقاشیه همون باغ سرسبز بود و همون مرد و همون زنی که دیمن شد با این تفاوت که رنگ موهاش فرق داشت
دیمن مذکر هم از پشت درختا داشت با چشمای غمگین به اون زن که خیلی شبیه اون یکی بود نگاه میکرد
نقاشیه بعدی بوسه شیطان مذکر و خانوم جدید و بعدی باردار بودن اون زن و بعدی این بود که اون زن و مرد به یه بچه تو بغلشون روی زمین بودن!
یهو متوجه معنی نقاشی ها شدم قبلا راجبش توی یه کتاب ترجمه شده زرتشتی و انجیل قدیمی خونده بودم که خدا قبل از اینکه حوا رو به وجود بیاره لیلیث رو برای همسری ادم افرید که این دوتا از نظر بدنی شبیه هم بودن
ادم که مرد بوده اعتقاد داشته از لیلیث بهتره و قوی تره
اما لیلیث معتقد بوده که باهم برابرن و این دوتا وقتی که با همبستر میشدن ادم همیشه دلش میخواسته که رو باشه اما لیلیث میخواسته که اونم بعضی وقتا رو باشه
اما ادم هیچ وقت اینکه اون و لیلیث باهم برابرن رو قبول نمیکنه و این باعث میشه که لیلیث از بهشت ترد بشه و خدا اونو به خاطر کارش تبدیل به یه دیمن میکنه
کمی بعد شیطان عاشق لیلیث میشه و از اون خوشش میاد اما خدا لیلیث رو از بین میبره و شیطان از این موضوع عصبانی میشه و خیلی بیشتر از ادم و خدا بدش میاد
خدا وقتی زن دوم ادم یعنی حوا رو خلق میکنه اونو دقیقا شبیه لیلیث ساخته و شیطان وقتی حوا که شبیه عشق قدیمیش هستو میبینه اونو برای خودش میخواد
بعضیا معتقدن که توی انجیل قدیمی میوه خوردن کنایه از رابطه جنسیه و ادم و حوا سر خیانت حوا با شیطان از بهشت ترد میشن و روی زمین میان و یه اعتقاد دیگه هم هست که وقتی ترد شدن حوا باردار بوده و این بچه از شیطان بوده
حوا اولین بچشو که کین بوده روی زمین به دنیا میاره
بعد از مدتی ایبل به دنیا میاد
اما این دوتا هر چقدر بزرگ تر میشدن بیشتر نسبت به هم متفاوت میشن
ایبل خیلی پسر خوب و مهربون و حرف گوش کن بوده
اما کین خیلی سرکش پررو و حرف گوش نکن بوده تا به نقطهای میرسه که برادر خودشو میکشه و اینطوریه که نسل ما انسان ها دورگه شیطان و ادمه.
پله هارو یکی یکی پایین رفتم و بعد با دیدن تابلویی از اون لحظه که کین ایبل رو میکشه کاملا به حدس خودم ایمان میارم
اما دوتا تابلوی اخر باعث میشه که بترسم چون لوسیفر یا همون شیطان اصلی انگار داشت یه مراسمی انجام میداد و یه کاری میکرد و تابلوی اخر لوسیفر دیگه اونجا نبود و به جاش هفت تا پسر دور یه میز خیلی بزرگ نشسته بودن و اون هفت تا شباهت انکار نشدنی با لوسیفر داشتن
گیج نگاهمو به تابلوی اخر دوخته بودم و اصلا نمیتونستم ازش سر در بیارم تا اینکه چشمم به یکی از هفت تا پسر خورد ...
دقیقا همون چشمای ابی و همون حالت خسته و بی حال همون شیطان...
همونه که بالای تیر برق ایستاده بود و احتمالا منو اینجا اورده
اما چرا؟
ناخواسته دستمو به سمت تابلو دراز کردم اما دستم به طرز عجیبی رد شد ...
دستمو عقب کشیدم وچند قدم فاصله گرفتم
حس کنجکاویم باعث شد دوباره جلو برم این دفعه سرمو از داخل تابلو رد کردم و با تعجب دیدم که به یه قلعه دیگه راه داره!
با هیجان به سمت تابلوی بالایی رفتم و دوباره با احتیاط سرمو جلو بردم
از اینم رد شد و اونجا میتونستم ویو فوقالعاده پاریس و برج ایفل رو ببینم!
اینا پرتالن
بالایی و بالا ترش هم خونه های مختلف بودن اما اون تابلویی که لیلیث درحال تبدیل به دیمن بود دقیقا داخل اتاق من باز میشد!
دست کسی رو کمرم حس کردم و هجوم انرژیه یه شیطان
با ترس خودمو داخل اتاقم پرت کردم
با دهن باز دیدم که از اینه اتاقم بیرون اومدم!
همزادم اونجا نبود و اینه هیچ چیزیو بازتاب نمیکرد
دستی از اینه بیرون زد با ترس جیغی زدم و در اتاقمو باز کردم بیرون دویدم به سمت در خونه رفتم اما نامادری رین جلوی در ایستاده بود
تو تموم این سالها هیچ وقت ندیده بودم که اون از جاش تکون بخوره
با صدای وحشتناکی گفت: فرار فایده نداره اون پیدات میکنه...
#شیطان_را_نبین #داستان_کوتاه #پارت_۵
Post #1897
195
ناول سورنا | SORENA NOVEL شیطان را نبین نویسنده: مانستر ژانر: تناسخ/ترسناک پارت ۴ صدای حرف زدن و بعدش کوبیده شدن چیزی روی میز با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم با چیزی که دیدم سعی کردم دهنمو باز کردم که جیغ بزنم اما صدام بالا نمیومد هیولای سیاه تاری که به سختی میشد دیدش و حتی فهمید…
- 👍 1