شیطان را نبین
نویسنده: مانستر
ژانر: تناسخ/ترسناک
پارت ۳
دفتر خاطراتمو بستم و به رین نگاه کردم
رین با تعجب نگاهم کرد: چرا داستان منو توی دفترت نوشتی؟
نفس عمیقی کشیدم: که اگه یه روز دفترمو کسی خوند داستان زندگیه شمارو بخونه و بفهمه که دیوونه نیستم
سرشو تکون داد: میشه داستان پسربچه خونه قبلیتونو برام تعریف کنی؟
سرمو تکون دادم:هیچ وقت نتونستم باهاش حرف بزنم
با تعجب نگاهم کرد
خندیدم و گفتم: اون موقع نمیتونستم صدای ارواحو بشنوم
همونطور که با دفتر به زیر تخت بر میگشت گفت: پس فقط چشمات نیستن ... گوشات هم فرا تر از یه انسان زندست
همونطور که موهای بلند و مشکیمو شونه میکردم گفتم: من فقط از روزی میترسم که بدنم از ارواح رد نشه اون وقته باور میکنم که شاید من هم یه روحم
همزادم بلند گفت: اگه روح بودی منم اینجا نبودم .. و بقیه هم نمیدیدنت
سرمو تکون دادم و گفتم: شاید اینا توهمه
همزادم دوباره گفت: تنها چیزی که میتونه توهم باشه ماییم نه تو
موهامو با کش محکم بستم: هر وقت حرفی زدم که اتفاق نیوفتاده بود بیا بگو که چشمای من اشتباه میبینن
رین اروم گفت: اگه زیاد باهامون حرف بزنی برات دردسر میشه میدونی که ..
شونه ای بالا انداختم: شماها همش اینو میگید امروز میخوام زیاد حرف بزنم بیینم چه دردسری
بعد اروم به اینه نزدیک شدم: میخوام قبل رفتن خودمو نگاه کنم
همزادم با خشم گفت: امروز نه
با حرص گفتم: میخوان برم مدرسه باید ببینم چطوریم
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: خیل خب ولی یه نگاه سریع
نفس عمیقی کشیدم و سرمو بالا اوردم
نگاه عمیقی به صورتم انداختم چشمای ابی و بی روح و پوست رنگ پریده
یه دختر لاغر و قد کوتاه با موهای مشکی
همزادم دوباره داد زد: بسه دیگه برو
نگاهمو از اینه گرفتم و سویشرتمو تنم کردم:من نمیدونم که تو چرا انقدر همیشه عصبانیی
و در اتاقمو بستم
به سمت اشپزخونه رفتم و صبحانه سر سری خوردم
نامادری رین مثل همیشه اونجا نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد
بی توجه از کنارش رد شدم و به سمت پادری رفتم تا کفش هامو بپوشم
این خونه سبک قدیمیه مینیمالیستی ژاپنی داره و من اینو خیلی دوست دارم
از خونه خارج شدم اما یه چیزی کم بود
انگار شیطانی که همیشه بالای تیر برق نشسته بود سر جاش نبود چون انرژیشو احساس نمیکردم
با خوشحالی سرمو بالا اوردم اما ...
اون اونجا بود
انگار تا وقتی نگاهم بهش نخورده بود نمیتونستم انرژیشو احساس کنم اما الان سه برابر قبل هم شده بود
حتی حس نکردم کی بالای سرم ایستاده و با چشمایی که مثل دوتا تیله ابی رنگ میدرخشید نگاهم میکرد
آب دهنمو با ترس قورت دادم تظاهر کردم چیزی ندیدم و به سرعت نگاهمو ازش دزدیدم و راه مدرسه رو در پیش گرفتم
با استرس قدم اول رو برداشتم و بعدش دوم و سوم اما اون هم پشت سرم راه افتاد
بدنم سرد شد و قلبم دیوانه وار خودشو به قفسه سینم میکوبید
پاهام سست شده بود و هر لحظه احساس میکردم که دارم سقوط میکنم
همیشه عادت داشتم از مسیر جنگلی میانبر بزنم اما این دفعه از ترس تنهایی با اون شیطان راه جاده رو در پیش گرفتم
حتی وقتی سوار تاکسی شدم دقیقا کنارم نشسته بود و حتی کرایه من و خودش رو اون حساب کرد
انگار از وقتی از تیر چراغ برق پایین اومده بود همه میتونستن ببیننش
یکهو صدای قدماش سریع شد انرژی دیوانه واری که داشت نزدیکم میشد باعث شد نتونم طاقت بیارم
مایع گرمی از بینیم سرازیر شد و قطره های خونی که روی زمین و فرم مدرسم فرود میومدن ماهیت مایع رو برام روشن میکرد
تا دستای سردشو روی شونم حس کردم ناخاسته حالت تهوعی بهم دست داد سریع سرمو داخل سطل زباله گرفتم و تمام مهتویات معدمو خالی کردم
حتی نمیدونستم چخبرهاما فقط مطمئن بودم که اون خطرناکه...
نحسه ...
و من باید از فرار کنم
دستش نوازش گونه روی کمرم کشیده شد
نفسمو تو سینه حبس کردم
صدای خسته و خوابالوش لرزه به تنم انداخت: حالتون خوبه؟
دوباره حالم بد شد و این دفعه خون از دهنم سرازیر شد
بین نفس نفس زدنام با صدایی که از ترس میلرزید گفتم: م..من..خو..بم
دستش از روی کمرم سر خورد و بین موهام چنگ زد
به سمتم خم شد و زیر گوشم زمزمه وار گفت: اما اینطور به نظر نمیاد
چشمام تار شد
پاهامو دیگه حس نمیکردم
روی زمین افتادم و دیگه متوجه چیزی نشدم ....
#داستان_کوتاه #پارت_۳ #شیطان_را_نبین
Post #1877
408
ناول سورنا | SORENA NOVEL شیطان را نبین نویسنده: مانستر ژانر: تناسخ/ ترسناک پارت ۲ برخلاف تصور مادرم از اینکه قرار بود هیچوقت، هیچ دوستی نداشته باشم تقریبا همه تو مدرسه از من خوششون میاد اما همه اونها گاهی راجب تصویر نا هماهنگم در آینه صحبت میکردن اما من فقط میخندیدم و میگفتم:…
- 👍 3
- 😱 3