TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #1871 227
#معشوق_ارواح
#نشان_نقره‌فام
#پارت_۲
کیتان، در کلبه‌ مشترک‌ با برادرش و همسر او نشسته و با نگرانی خود را مشغول کارهای روزمره کرده بود. امروز برای چندمین بار شمن قبیله، پدر‌ خونیش، به او سر زد تا ببیند، نشان عروس ارواح را دارد یا نه.
او نمی‌خواست بمیرد، پس به کسی نگفت که صاحب نشان است. نشانی که نه بر روی مو یا پیشانیش، بلکه بر پهلویش حک شده است. با اطمینان از نبود کسی در کلبه، لباسش را باز کرد و نشان نقره‌ای ارواح را برای هزارمین بار نگاه کرد. باد با آب و آتش آمیخته بود و با هم روی خاک می‌رقصیدند.
با شنیدن صدای زنگ، لباسش را بست و مرتب کرد. سریع از کلبه خارج شد و به سمت کلبه شمن رفت.
افراد جلوی کلبه، عموما زنان، دختران جوان، بچه‌ها و پیران قبیله بودند. آیسین روی سکو رفت و دستور داد:
- غیر از دخترای تو سن عروس ارواح، بقیه این‌جا رو ترک کنن.
همه با شنیدن سخن شمنن، سریع سراغ کارهایشان رفتند و فقط پانزده دختر جوان باقی ماندند. آیسین در کلبه‌اش را باز کرد و گفت:
- برید داخل.
دختران با صفی مرتب داخل شدند. همه برای اولین بار، کلبه شمن را می‌دیدند. بقیه به سمت کیتان چرخیدند. شانه‌اش را بالا برد و آرام گفت:
- درسته پدر خونیمه اما من هم تا الان این‌جا نیومدم.
کلبه شمن، ساده‌تر از چیزی بود که گمان داشتند. اجاقی درون دیوار، تخت کوچکی در گوشه اتاق، میز و صندلی برای غذا خوردن و تعداد کمی ظرف، اثاث کلبه بودند. مقداری گیاه خشک و عودی تراشیده شده از جمجمه انسان برای انجام مراسم و پرده‌ای که کلبه را دو نیم و سمت دیگر را از دید پنهان کرده بود.
شمن مقابلشان ایستاد و گفت:
- برخلاف سال‌های پیش، نشان ارواح روی کسی ظاهر نشده. هر کدوم از شما چند نفر هم، ممکنه عروس ارواح باشه.
به صورت تک‌تکشان نگاه کرد و ادامه داد:
- ممکنه نشانه‌گذاری شده باشین اما نشانه در جایی غیر معمول باشه.
نفس عمیقی کشید و دستور داد:
- همه‌تون لخت بشین.
دختران، ترسیدند و با دستانشان، لباسهایشان را به خود فشردند. آیسیم با دلسوزی گفت:
- از چی می‌ترسین. من محرم ارواحم و قرار نیست نگاه من بدنتون رو آلوده کنه. حالا لباساتون رو در بیارین.
با تردید به هم نگاه کردند و بعد با اکراه لباس‌هایشان را از تن خارج کردند. شمن به اولین نفر اشاره کرد:
- دو قدم بیا جلو و آروم بچرخ. بعدش پاهات رو از هم باز کن.
دخترک مجبور به اطاعت بود. به ناچار جلو آمد و کار خواسته شده را انجام داد. وقتی آیسین از نبود نشان مطمئن شد، اجازه داد سر جایش برگردد و لباسش را بپوشد. چهارده‌ دختر به نوبت چک شده بودند و هیچ‌کدام حامل نشان نبودند. تنها دختر باقی مانده، دختر خود شمن بود که هنوز لباس بر تن داشت و در تلاش بود از چشم پدرش دور بماند. هر چند، چشمان شمن تیز‌تر از چیزی بود که دختر فکر می‌کرد. نگاهش کرد و گفت:
- از چی می‌ترسی دخترم. بیا و لباست رو در بیار.
کیتان، علی‌رغم لحن ملایم و آرام پدرش، هم‌چنان در جای خود ثابت ماند. آیسین بدون حرفی، چاقوی روی میز را برداشت و به سمت او رفت. با حرکتی سریع بند لباس را برید و تن بی‌عیب دختر را نمایان کرد. دست پیش برد و لباس را به طور کامل به زمین انداخت. چشمش روی تن کیتان حرکت کرد و روب نشان نقره‌ای ثابت ماند. اشک از چشم دختر جوشید و بر صورتش جاری شد.
شمن اشک دخترش را پاک کرد و دستور داد:
- ما رو تنها بذارین.
خم شد، لباس را برداشت و روی شانه‌های کیتان انداخت‌. پرسید:
- چرا نگفتی نشان عروس ارواح رو داری؟
دختر با من‌من گفت:
- ن... نمی... نمی‌خوام... بم... بمیرم.
آیسین با ملایمت توضیح داد:
- کی گفته قراره بمیری‌؟ قراره به ارواح ملحق بشی و با اون‌ها پرستیده بشی.
کیتان سرش را بلند کرد و با چشمانی براق به شمن خیره شد. قاطعانه گفت:
- نمی‌خوام. می‌خوام با نامزدم ازدواج کنم.
شمن دستش را در هوا تکان داد:
- اون رو فراموش کن. از لحظه‌ای که این نشان رو گرفتی، همسر ارواح شدی.
کیتان التماس کرد:
- ولی من نامزدم رو دوست دارم.
آیسین فریاد زد:
- وقتی به ارواح ملحق بشی، دیگه مهم نیست.
سپس مچ دختر را گرفت و آرام‌تر گفت:
- حالا همراه من بیا تا به محل سکونت عروس ببرمت. امیدوارم ارواح ما رو به خاطر این سکوت مسخره‌ت مجازات نکنن.
کیتان با صورتی پر اشک، به ناچار همراه شمن از کلبه خارج شد. بقیه دختران خیلی سریع به همه گفتند که عروس انتخاب شده و سکوت کرده بود. مردم جلو کلبه جمع شدند و با خارج شدنشان، بر سرشان گل ریختند و هلهله کردند. کسی پرسید:
- شمن، نشان روی موها یا پیشونیش نیست‌، اشکالی نداره؟
شمن با خوشحالی گفت:
- خیالتون راحت. از استادم شنیده بودم: عروسی که نشان رو در جایی غیراز مو یا پیشونیش بگیره، برکت بیشتری برای قبیله همراه داره.
مردم با شنیدن این حرف باز هلهله کردند. آیسین، کیتان را از میان جمعیت حرکت داده و بقیه برای گرفتن تبرک، سعی در لمس او داشتند.
@novelsorena
  • 👍 6
  • 👏 1
More from @novelsorena
  1. Oct 1, 2026هوشنگ پس از کیومرث هوشنگ قهرمان پیروز تفرّد و خودیابی در شاهنامه است. او فرزند سیامک پسر ک…
  2. Oct 1, 2026#بیکلام ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  3. Sep 30, 2026می‌گویم اما دردِ دل سربسته‌تر بهتر بغضِ گلوی مردها نشکسته‌تر بهتر... #حسین_زحمتکش ‌‌‌‌‌‌‌‌…
  4. Sep 30, 2026#ریمیکس ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Sep 28, 2026بیایید به تحلیل چند قهرمان شاهنامه بپردازیم: کیومرث شخصیت هایی که در شاهنامه میتوانند قهرم…
  6. Sep 28, 2026‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →