TGViewer
صفر‌تا‌صد|رمان‌وارش💕🌬 صفر‌تا‌صد|رمان‌وارش💕🌬 @novel_varesh7 · 520 subscribers
Post #7 1.16K
🫧صفر تا صد

قسمت اول:

عقربه ها حدودا ساعت ۱۲ را نشان می‌دادند که هول و ولایی عجیب تر از همیشه درون اورژانس بیمارستان پیچید. دنیز درحالی که روی پنجه ی پاهایش ایستاده بود و با گوشت کنار ناخنش ور میرفت، به سه آمبولانسی که وارد حیاط بیمارستان شده بودند نگاه می‌کرد. حادثه ی امروز بخش اورژانس پر تنش تر از همیشه بود. اتوبوس حامل بچه های یک مدرسه ی ابتدایی موقع برگشت از اردو چپ کرده بود، آن هم در شرایطی که دو هفته ماده بود به سال نو و اکثر پزشکان بیمارستان، مسافرت بودند. بالاخره مجروحان کوچولو را روی تخت های چرخدار سفید وارد بخش کردند. صدای گریه، خش خش روپوش های سفید، سوت دستگاه های مختلف، و... همه و همه بخش را پر کرده بود. دنیز برای بار چندم با بخش کوکان تماس گرفت و درخواست رزیدنت کرد. بچه ها هم درد داشتند، و هم از دستگاه های عجیب و آمپول های در دست پرستاران ترسیده بودند، و این شرایط را بدتر می کرد.
دنیز هم زمان که قربان صدقه شان میرفت سعی می‌کرد سریع و با ملایمت کارش را انجام دهد.
شرایط تنش زای بیمارستان با ورود خانواده ها و جیغ های مادران بدتر شد. بعضی از خانواده ها بیشتر از بچه هایشان جیغ و داد می‌کردند. پس از گذشت سه ساعت جو آرام تر شد. مسکن ها اثر کردند و دست و پای بچه ها گچ گرفته شد. حالا خانواده ها دنبال مدیر مدرسه می‌گشتند تا پاسخگوی حادثه باشد.
دنیز نفس راحتی کشید. شیفتش را با خیال راحت تحویل داد و لباس هایش را عوض کرد. سوار ماشینش شد و به سمت آموزشگاه نقاشی نگاه حرکت کرد. وقتش رسیده بود که ذهن خسته اش را در دنیای طرح ها و رنگ ها تسکین دهد. با وجود ترافیک تهران مثل همیشه ۱۰ دقیقه دیرتر به آموزشگاه رسید. پا تند کرد و از پله ها بالا رفت. تقه ایی به در وارد کرد و وارد شد: سلام. ببخشید ترافیک بود.
رهام سرش را بلند کرد: خانم کیهانی. لازم نیست عذرخواهی کنین بفرمایید
دنیز وارد کلاس شد و هنوز روی صندلی اش ننشسته بود که صدای سونیا بلند شد: استاد چرا پس اگه ما دیر کنیم جریمه میشیم؟ خانم دکتر استثنا هستن؟
رهام: نه اینطور نیست
سونیا: پس چطوره براشون یه جریمه ایی در نظر بگیریم
رهام: پیشنهادتون چیه؟
ماهان: مثلا امروز فشار همه مونو بگیرن و یه ویزیت رایگان داشته باشیم.
صدای خنده ی سونیا بلند شد و همه فقط نگاهش کردند. دنیز داشت تلاش می‌کرد تا احساس چندشی که داشت را مخفی کند اما چشمانش صادق تر از این حرف ها بودند.
رهام: مثلا خانم دکتر میتونن آثار یکی از نقاش های معروف رو تحلیل سبک و رنگ و ترکیب کنن. فقط حرفه ایی باشه.
دنیز تردید داشت اما چاره ایی نداشت: بله حتما
رهام: کارتونو زودتر شروع کنین.
سونیا که ظاهرا در تخریب دنیز موفق نشده بود، زیر لب غر میزد و تیکه میپراند: نمیدونم مردم چرا تکلیف شون با خودشون مشخص نیست؟ یا نقاشی بکش یا برو مردمو آمپول بزن. والا!
رهام: بچه ها لطفا سکوت کنین که تمرکز بقیه به هم نخوره. ممنونم.
دنیز سعی می‌کرد لبخندش را پنهان کند. از اینکه مایه ی حسودی دیگران بود لذت می‌برد. به اندازه ی کافی در زندگی با بقیه مقایسه شده بود و با وجود اینکه الان پزشک شده بود اما هنوز مقایسه میشد.
بعد از کلاس، دنیز طبق معمول نفر آخر بود که در کلاس مانده بود. در حالی که داشت وسایلش را جمع میکرد، رهام وارد کلاس شد: خانم کیهانی ببخشید ممکنه چند لحظه وقتتون بگیرم؟
دنیز ابرویش را بالا انداخت: خواهش میکنم.
رهام از کلاس خارج شد و کمی بعد در حالی که دست یک مرد دیگر را می‌کشید وارد کلاس شد.
رهام: بیا خجالت نکش
پوریا: آخه اینجا؟
رهام: به خاطر خودت میگم. خانم دکتر! این رفیق من اقا پوریا رنگش رفته، دستاش سرده جدیدا هم هی سرش گیج میره. چشه؟
پوریا: سلام. چند وقت دیگه زندم؟
دنیز: دکتر رفتین؟
رهام: نمیره دیگه میگه چیزی نیست
دنیز: شکم درد هم دارید؟ از اینایی که بگیره بعد ول کنه؟
پوریا: آفرین دقیقا
دنیز: والا اینایی که میگید... حالا بزارید فشارتونو بگیرم. وسایلم تو ماشینه
رهام: خانم دکتر چی شده؟
پوریا: دارم میمیرم؟ سرطانه؟
دنیز: نه چیزی نیست صبر کنین وسایلمو بیارم
پوریا: تو رو خدا بگید
دنیز: ببخشید ولی اینا علائم حاملگیه. حالا صبر کنین.
سریع از در خارج شد و رهام و پوریا را تنها گذاشت. رهام داشت زمین را از خنده گاز میزد و مورد هجوم مشت های پوریا قرار می‌گرفت.
رهام: آخ اگه زنت بفهمه!
پوریا: الان اون حاملست نمیشه که منم همزمان حامله باشم!
رهام: اینقدر کنارش نبودی و رفتی ماموریت که اهش دامنتو گرفت. حالا بزا!


°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
@novel_varesh7
  • ❤ 14
More from @novel_varesh7
  1. Oct 3, 2026هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی. - سعدی
  2. Oct 3, 2026تایپم اون آدمیه که نمیترسه بخاطرم بقیه رو از دست بده.
  3. Oct 3, 2026. دنبال رمان کامل شده میگردی رمانی که حالتو خوب کنه ببرتت تو دل داستان ؛ چند ساعت آرومت کن…
  4. Oct 2, 2026از حق ترین گیف های عالم
  5. Oct 2, 2026video post
  6. Oct 2, 2026باهم حرف بزنید، وگرنه ذهن بجاتون حرف می‌زنه و داستان می‌سازه.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →