صفر تا صد
قسمت ۱۳۲
صدای زنگ در پوریا را از جا پراند. شب از نیمه گذشته بود و سپیده در اتاق مشغول خواباندن آرین بود. اما پوریا در سالن روی مبل لمیده بود و با افکارش دست و پنجه نرم میکرد. صدای زنگ در افکار او را به هم ریخت. از جا بلند شد و به طرف آیفون رفت. از تصویر آیفون چیزی به جز یک بارانی سیاه ندید. ترسیده بود و سعی میکرد خونسردیش را حفظ کند. آرام گوشی را برداشت و پرسید: کیه؟
مرد بارانی پوش به طرف دوربین چرخید و پوریا پس از دیدن تصویر رهام نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
به ثانیه نکشید که دوباره ترس و اضطراب بر وجودش غالب شد. رهام این ساعت شب در آنجا چه کار میکرد؟
سپیده وارد سالن شد و با ترس پرسید: کی بود؟
پوریا: رهام.
سپس سپیده را با همان ترس و تعجبی که داشت تنها گذاشت و به طرف پارکینگ رفت. روی راه پلهها رهام را دید قبل از اینکه شروع به تشر زدن کند رهام گفت: اومدم دنیزو برگردونم خونه!
پوریا با دست جلوی دهنش را گرفت و گفت: میریم داخل صحبت میکنیم.
سپس هر دو وارد خانه شدند.
سپیده پرسید: چی شده آقا رهام؟
پوریا: مگه نگفته بودم توی همون خونت بشین بذار ببینم چیکار دارم میکنم؟! برای چی سرخود بلند شدی و اومدی اینجا؟
رهام: پوریا تو تا الان خیلی راهنمایی کردی. هر کاری از دستت بر میومد انجام دادی ولی من فهمیدم که از طریق قانون و عدالت و انصاف نمیتونم زندگیمو پس بگیرم. اونها نه تنها دست از سر من و زندگیم بر نمیدارند که مطمئنم با همین فرمون اگه پیش بریم آخرش یا جای من توی قبرستونه یا جای دنیز یا جای هر دوتامون.
سپیده تعارف زد و رهام بارانیاش را درآورد و روی مبل نشست. پوریا بارانی را روی چوب لباسی آویزان کرد و سپیده برای هر سه نفرشان چای آورد.
پوریا قبل از هر چیزی یک لیوان چای از روی سینی برداشت و به دست رهام داد: فعلاً چایتو بخور گرم بشی. صحبت میکنیم.
مادامی که رهام چای میخورد، پوریا در افکار خود فرو رفته بود که واقعاً راه درست چیست و هیچ چیزی به ذهنش نمیرسید.
╰┈➤@novel_varesh7 🌊
Post #2573
7