صفر تا صد
قسمت ۱۳۱
دنیز با تعجب به سامیار نگاه میکرد: من حالا چیکارم؟ به من چه ربطی داره؟ شما که هر بلایی میخواستید سر منو زندگیم آوردین، الان دیگه چرا راحتم نمیذارین؟ کامران که از زندان در اومد بگید تمام مال و اموالشو بزنه به اسم شما چهار تا دالتون من یه هزار تومنی ازتون نمیخوام. حالا میشه ولم کنید برم پی زندگیم؟
میشه کلاً از زندگی من گورتونو گم کنین بیرون؟
سامیار وحشی شد: آره حتماً بعد از اینکه اون همه بلا سرمون آوردی، یه کاری کردی زندان برن، هزار تا دردسر درست کردی، حتماً برات فرش قرمز پهن میکنیم که بری!
دنیز : الان نگه داشتن من اینجا چه دردی از تو دوا میکنه؟
سامیار: از من که نه ولی فکر کنم بتونه به ثروتم عمو کامران اضافه کنم.
دنیز: عین آدم حرف بزن بفهمم چی میگی!
سامیار: عجله نکن دختر عمو. سعی کن از اقامت تو این خونه لذت ببری چون وقتی عمو برگرده میدونم واکنشش به کارای یکی یه دونه دخترش چیه! البته در کنار اینکه از بودن در اینجا لذت میبری سعی کن هر آدمی که تا قبل از امروز توی زندگیت بوده رو به کل فراموش کنی. چون دیگه کلاً قرار نیست اونها رو ببینی!
دنیز ترسید: چی داری میگی؟ یعنی چه این حرف؟ من میگم چشم ندارم شماها رو ببینم میخوام برگردم پیش همونا.
سامیار: قرار نیست همیشه اونجوری که ما دوست داریم پیش بره. اینو هم بگم که فکر نکنی فقط تو داری تو این شرایط مثلاً سخت زندگی میکنی، بقیه اطرافیانت هم به خاطر تو دارن زجر میکشن! مثلاً اگر بخوام بگم همون پلیسه، فکر نکن که سرگرد جون و خانوادهاش الان دیگه در امانند! دست از پا خطا کنن و بخوان یه کاری انجام بدن من میدونم و پسر کوچولوشون!... یا مثلاً نسرین مامانت یا حتی اون پسر رهام. البته بگم برا رهام که حساب ویژهای داریم. به وقتش که برسه دعوتت میکنیم از نمایش لذت ببری!
اشکهای دنیز راه خودشان را پیدا کرده بودند. تقریباً با روی خوش زندگی بیگانه بود و یادش نمیآمد آخرین بار که بدون دغدغه خندیده، چه زمانی بود.
در آن زمان چیزی جز التماس کردن به سامیار به ذهنش نمیرسید. با اینکه از او تمام خاندان فرتاش متنفر بود اما برای نجات جان بقیه چارهای جز این نداشت.
دنیز: هر بلایی میخوای بیاری سر من بیار. نمیدونم کینت از بقیه به خاطر چیه ولی من حاضر نیستم به خاطر عقده بازیهای تو و خشم و نفرتی که از من داری بقیه رو زجر بدی!
╰┈➤@novel_varesh7 🌊
Post #2559
14